بستن تبلیغات

ملیکای مامان و بابا




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 تير 1391 | 16:06 | نویسنده : مامان |

 

ملیکا و امیر علی

ملیکا و  امیر علی و کیان

ملیکا کنار النا خانم

اینم خرید ملیکا




[ موضوع : عکس ]
تاريخ : يکشنبه 18 اسفند 1392 | 14:29 | نویسنده : مامان |

فردا میرم سونوگرافی.

 

خیلی ذوق و هیجان دارم.

دل تو دلم نیست .

...

شما چی فکر میکنید؟؟؟؟؟

دختره یا پسر؟؟؟؟؟؟




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 20:18 | نویسنده : مامان |

اینکه احساس کنی همیشه یکی باهاته

 قدم به قدم داره باهات راه میاد

از خوشحالی تو خوشحال میشه

با ناراحتیت ناراحت

اینکه زودتر از تو خسته میشه

زودتر از تو گرسنه میشه

همیشه باید مراقبش باشی

بهش فکر کنی

باهاش حرف بزنی

براش اواز بخونی

با هم موزیک گوش بدید

با هم فیلم ببینید

بیرون برید و قدم بزنید

خوبه. قشنگه. دلچسبه...

من این روزا سرشارم از یه دنیا حس خوب...




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 20:03 | نویسنده : مامان |

سلام ابجی جونم

سلام نفس من....طلای من.... جیگر من....عسل من..... هر وقت میبینمت دوتایی باهم اینارو میگیم به هم خخخخخخخخ

واااای با یک عالمه حرف میام که اینجا بگمشون اما دوست داشتنت اونقدر فراتر از ذهنمه که همه چی اینجا یادم میره بخدا تموم دنیام شدی دختری جونم ......همه ی ارزوم و امیدم دیدنه تو و شیرین زبونیاته . ای خدااااااااااا دلم برات تنگ شد الان داری چکار میکنی عسل من....... هیچ وقت فکر نمیکردم دوست داشتنت اینقدرررررررررررررر شیرین باشه هر وقت میبینمت قلبمم جون میگیره طلا خانم واااااااااااااااای عجب زبونی داری خاله شیرینه مثل قند...صداتو دوست دارم..... حسنی نگو بلا بگوتو دوس دارم ..... ای خدا همینجور داری روز به روز بزرگتر میشیو روز به روز جمله های زیباتر و لحنتم دوست داشتنی تر میشه میخوام تک تک حرفات و تک تک اداهات یادم بمونه دوست ندارم یادم بره مرحله مرخله زندگیتو میخوام حس کنم درک کنم میخوام با دیدن لبخندت زندگی کنم....همیشه دوستم داشته باشو بدون خاله سمانت عشقش شدی تو ملیکایی عزیزم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 اسفند 1392 | 9:36 | نویسنده : مامان |

سلام دخمل پروفسور من!!!niniweblog.com

دفتر و خودکار و کتاب و مداد هرگز نباید بیشتر از یک متر ازت فاصله داشته باشن!!!بدو بدو میاریشون می گی خوددار میداب کیتاب دفتر!!!بیشینم نخاشی کنم.آره!!؟؟ چشب چشب ابرو!!!   

  تازه گل نازم بلدی ادم بکشی البته در حد خودت خیلی ناز یک گردی می کشی دو تا چشم می کشی و یه دهن و دست و پا به نظر من که تو این سن خیلی خوب نقاشی می کشی تازه هی می گی مامانی چی بتشم؟و من مثلا بگم گل بکش و تندی الکی یه چی می کشی و می گی  !!!نبشتم!!!

من همیشه کتاب خوندن و نوشتن رو خیلی دوست داشتم و دارم!و همیشه دوست داشتم تو هم مهمترین علاقه ات کتاب باشه  و اینقدر هم در کتاب خریدن برات ممارست کردم که الان خودت یک پا کتاب خونی!!مثلا کتاب رو بر می داری و بازش می کنی و میگی یکی نبود یکی نبود این بود ممان ببعی ... رفت... خوابید...تبام.وقتی دارم کتابی می خونم می پرسی مامان چی می خونی؟مثلا من می گم قران و تو می گی گران افرین مامانی اینقدر ناز می گی افرین که دلم می خواد بخورمت

اگه بخواهی کاری بکنی که من موافق نباشم می گی مامانی چشاتو ببند مامانی ننا(نگاه)نکن و من متوجه می شم که می خواد شیطونی کنه

چند وقت پیش واسش مداد رنگی خریدم اخه خیلی دوست داره وقتی مداد رنگی ها رو دید گفت برا من خریدی؟منون افرین و اینقدر ذوق کرد که نگو و همش کارش شده بود خط خطی کردن دفترش یه روز که داشتم تو اشپزخونه غذا درست می کردم ملیسا خانم فرصت رو غنیمت شمرده بود و رویه دیوار خط خطی کرده بود ووقتی من دیدم بدونی که چیزی بگم گفت بئخشد حواسم نبود بئخشید و من چیزی نگفتم فقط اخم کردم بهش که زد زیر گریه و گفت دسال(دستمال) بده من تا خَ خطی رو پاک کنم و من هم بهش دستمال دادم و تا نیم ساعت مشغول پاک کردن بود

وقتی صدایه اذان می شه و من شروع می کنم به نماز خوندم ملیسا هم شروع می کنه به نماز خوندن و هی می گه الا اکپر اینقدر ناز می گه که خدا می دونه و همین که اذان تموم می شه می گه الا اکپر بسه و من می زنم یه کانال دیگه که اذان داره و ملیسا می گه تموم نشده و زودی شروع می کنه به نماز خوندن

وقتی چیزی رو که دوست نداره بهش می دم که بخوره می گه من نیخوام اگه بخورم اَچه(عطسه) می کنم و نمی خوره یا اگه خوراکی خوشمزه ای باشه که نخواد من بخورم می گه مامان نخور اگه بخوری اچه می کنی من بخورم  در کل بچه خوش غذایی هست و همه چی رو دوست داره مثل بابا جواد همه چی دوست داره و من همیشه از غذا پختن لذت می برم . فقط فسنجون و کوکو سبزی رو زیاد دوست نداره

وقتی عطسه می کمه جلویه دهنش رو می گیره و می گه مامان ننا(نگاه)دهنم می گیرم تو هم بگیر.هر کاری روبهش می کنم بهم می گه منون و خیلی ناز تشکر می کنه وقتی از سر سفره بلند می شه می گه خدایا شکر و کلی کار خوب بلده که با انجامشون منو شاد می کنه

تنها عیبی که داره در مورد خوابش هست که واقعا دیر می خوابه و در این مورد من و بابایی رو اذیت می کنه شبا دیر می خوابه و صبحا دیر بیدار می شه ولی هر ساعتی که بیدار بشه حتما باید صبحانه بخوره حتی اگه ١٢ ظهر بیدار بشه وقتی بیدار می شه می گه صبح شده صبانه بخوریم و من واسش صبحانه میارم و بیشتر اوقات عسل و کره با شیر می خوره در کل عسل خیلی دوست داره

علاقه خاصی به تولد داره و همش عروسکهاشو می شونه و یه کیک الکی هم میزاره و شمع الکی میزاره روش و میگه تبرکی مبارک(تولد مبارک) و هی دست می زنه و الکی شمع فوت می کنه و بعد هم شروع می کنه به اعلام کادوها که همه وسیله هاشو بر می داره و می گه این اساس زی(اسباب بازی) ملیساست که خاله سمانه داده و همه رو به اسم اعلام می کنه اینقدر داد می زنه که اخرش صداش می گیره

خیلی دلم می خواد که اماده اش کنم با حضور یه نی نی دیگه ولی اصلا دل نمی ده و هر وقت بهش می گم واست نی نی بخرم می گه نه نی نی نه جیش می کنه ننا (نگاه)النا (دختر خاله الهام) جیش می کنه ننا نی نی عمه گگه(گریه)می کنه نی نی نمی خوام من نی نی اتاقم دارم به همون عروسکهاش می گه نی نی

وقتی فیلم هایه رویه گوشیم رو نگاه می کنه هی به من می گه یادته رفته بودیم عروسی یا یادته رفته بودیم دریا خاک بازی و کلا با دیدن عکس و فیلم یاد گذشته می کنه

خیلی بامزه با خودش بازی می کنه و حرف می زنه اسب بازی هاشو می چینه غذا درست می کنه و می گه نمک بریزم ففل بریزم اب بریزم و کلی غذا درست می کنه و یه وقتایی منو هم به بازیش دعوت می کنه

دیروز رفتم بازار و کلی لباس واسه عید به ملیکا و خودم خریدم وای که چقدر لباس دخترونه ها نازن و چقدر من از خریدشون لذت می برم دلم می خواست کل لباسارو بخرم ولی زیادیش هم ولخرجی می شد و من اون لباساهایی که به چشمم خوشگل می امد خریدم  که خیلی به ملیسا میاد که بعدا عکسشون رو میزارم

وقتی لباسارو به ملیکا دادم گفت واسه من خریدی؟منون افرین اباس هایه (لباس ها) منه افرین و الان که من دارم می نویسم داره تاشون می کنه و هی می گه اینا اباسای عید هست ننا خرس داره ننا گرمزه(قرمزه) و کلی باهاشون سرگرمه

وقتی من و بابایی داریم تلویزیون نگاه می کنیم و کمتر بهش توجه می کنیم میاد جلو تلویزیون و می گه ننا نکنید منو ننا کنید ببین خوشلم(خوشگلم) و شروع می کنه و هوشمزگی کردن و کلی ما رو می خندونه

تازگیها یاد گرفتی میای گردنمو بغل می کنی و میگی عسل من ناز من مامان خوسل من و بعد بوسم می کنی

 از وقتی که اومدیم خونه جدید من و بابایی کاری کردیم که  فقط کانال استانی رو داشته باشیم به اضافه پرشین تون و من نمیزارم که هر موزیک ویدئویی یا هر فیلمی رو تو  ببینی چند روز پیش خونه کسی بودیم و از قضا داشت یه موزیک ویدئو پخش میشد که عربی بود و لباس نیمه لختی پوشیده بودند که دیدم یهو داد زدی بی ادب!! زسته(زشته)!برو شبار بپوش! اباس بپوش! ا !بی ادب!!!

همین الان داشت با توپ بازی می کرد و به خاطر کنجکاوی گذاشتش رویه بخاری و توپش که پلاستیکی بود سوراخ شده و بادش خالی شده و اومده کنارم و با گریه می گه من توپ نمی خوام بندازش اشگالی(اشغالی)ننا من توپ دارم اینو نمی خوام و من می گم کار بد کردی و تو زدی زیر گریه

من برم تا خرابکاری دیگه ای نکردی

فعلا خدا نگهدار




[ موضوع : توانایی ها و علاقه مندی ها]
تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 13:24 | نویسنده : مامان |

 

گرمایی بوده ام همیشه

ولی ...

بین خودمان بماند

سرمایی می شوم

وقتی

پایِ اَغوشِ تو در میان باشد همسرِِ من

بازوانی می خواهم که تنگ در بَرَم گیرد....

اما نه هر بازوانی....

تنها حصارِ آغوش "تو "

آغوشِ تو" همسرم"

......................................................................................................................

دلم برات تنگ شده  نمی دانی تو این سرما چقدر آغوشت می چسبه همسرِِ عزیزم

دلم ارام است و با تو بودن را می خواهد تا ابد تا همیشه

وااای چقدر این زمستان سرد بود و چقدر برف بارید چقدر برف بازی هایه سه نفره ی ما زیبا و لذت بخش بود

خدایا شکرت به خاطر این همه رحمت 




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 | 0:46 | نویسنده : مامان |

سلام دخترم

امشب خیلی دلم هوایه اون موقع ها رو کرده نکه الانم رو دوست ندارم نه خیلی هم راضی هستم و خدا رو شاکرم که شما ها رو دارم مخصوصا تو رو و بابایی رو حتی عضو جدید زندگیم رو که داره در وجودم شکل می گیره و هر روز بزرگ و بزرگتر می شه تا من به قدرت و عظمت خدا بیشتر پی ببرم

راستش وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم تمام چیزایی که ارزو داشته ام الان بهشون رسیدم  خدایا شکرت

اون موقع ها موقع دانشجوییم یادمه یه عالمه کتاب شعر داشتم و بیشتر وقتا شعر می خوندم و شب شعر شرکت می کردم کلا روحیه حساس و شاعرانه ای داشتم و هرزگاهی شعر هم می گفتم مخصوصا زمانی که عاشق باباجواد شده بودم  چه حس و حالی داشتم وای خدای من چقدر قشنگ بود

چقدر اون موقع ها بچه بودم چقدر نگرانی هام کوچیک بود چه هم اتاقی هایه خوبی داشتم چقدر همه چی خوب بود نوبت اشپزی مسول خرید همه چی خوب بود شبها تو اتاق دور هم می شستیم چایی می خوردیم و همش درباره اینده ی همدیگه حرف می زدیم که چندتا بچه داریم چه شوهری و در مورد همه چی حرف می زدیم کلی می خندیدیم

شبهایه امتحان چه استرسی داشتیم تا صبح بیدار بودیم و درس می خوندیم و من قضیه هایه اخر رو حفظ می کردم قدرت حافظه خیلی خوبی دارم و بدون اینکه بخوام حفظ کنم خود به خود حفظ می شدم واسه همین نمره خوبی می گرفتم چه دوره ی خوبی دلم به تمام دوستام تنگ شده به تمام استادام چقدر زود بزرگ شدم چقدر زود همسر شدم چقدر زود مادر شدم چقدر زود همه چی تغییر کرد چقدر نگرانی هام تغییر کرد چقدر شادی هام عوض شده  هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم با این همه تغییر کنار بیام اصلا فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره تنها چیزی که تغییر نکرده حس و روحیه ی منه که هنوز هم مثل قبلنا حساسم زود گریه می کنم و شعر می خونم و دلم می خواد دوباره شعر بگم نمی دونم چرا امشب اینجوری شدم اصلا از وقتی دوباره باردار شدم خیلی حساس شدم و دلم می خواد برم تو اتاقم و ساعتها شعر بخونم ولی وقتی به خودم میام می بینم که ملیسایه نازم داره می گه مامانی منم کتاب دارم می خوای بهت قصه بگم .................

پی نوشت:با بیشتر هم ورودی هام ارتباط تلفنی دارم مخصوصا با چندتا از هم اتاقی هام که الان خیلی دلم هواشونو کرده .ندا جون شهین جون سهیلا خانم نازنینم لیلا جون و سمیه جان هم اتاقی هایه خوبم دوستتون دارم و همیشه به یاد اون موقع ها یاد خاطرات خوبمون هستم




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 23:04 | نویسنده : مامان |

سلام

امروز خیلی خوشحالم چون فهمیدم

  

الان شما اندازه ی یک انجیر هستی! مامان همش دلش میخواد برای شما خرید کنه، اما نمی دونه چی بخره! آخه نمی دونه شما دختری یا پسر...  

تو هفته جدید می خوام برم واسه ملیکا دختر نازم لباس عید بخرم خیلی خوشحالم خیلی زیاد وقتی می بینم که یه دختر ناز دارم و یه نی نی ه ناز هم در وجودم در حال شکل گیریه به وجد میام حس خیلی خوبیه با تمام سختی ها و ویارهایی که داره ولی خیلی قشنگه.

بابایی هم خیلی خوشحاله و هر روز حالت رو از من می پرسه و همیشه باهات حرف می زنه انگاری بیشتر از من باهات حرف می زنه

 ویار مامان دوباره عود کرده، وخیلی تبل شده  و دوست داره همش دراز بکشه، آخه نگران حال شماست، نمی خواد بخودش فشار بیاره که یه موقع اذیت بشی، وگرنه می دونه باید بره شنا ... انشالله بعد از 4 ماهگی میریم شنا تا دردهای مامانی کمتر بشه!  البته ابجی ملیکا هم این روزها خیلی دختر خوبی هست و مامانی رو درک می کنه و کمتر اذیت می کنه ولی شبا هنوز تو خواب مشکل داره و دیر می خوابه ولی دست بابا جواد درد نکنه و شبا مواظب ملیکا هست و من می خوابم

نی نیه نازم نمی دونم چی بگم ولی احساسم خیلی مبهمه یادمه سر ملیکا احساسم رو می فهمیدم ولی این بار یه جوره دیگه ام نمی دونم چجوری بگم ولی خیلی نگرانم که نکنه مثل ملیکا دوستت نداشته باشم خیلی با احساسم درگیرم خیلی زیاد....بگذریم

 عزیزم تو همش دوست داری مامانی چیزهای سرد بخوره، همش میوه دلت میخواد، چیزایه ترش بخوره دیروز از بسکه البالو خشک خوردم کل دهن و زبونم رو زده قبلا صبحانه نمی خوردم ولی از وقتی شما هم به ما اضافه شدی با ابجی ملیکا یه صبحانه حسابی می خوریم خیلی بهم مزه می ده یعنی به هر سه نفرمون مزه می ده نهار کم می خورم ولی شام اصلا نمی تونم بخورم  انگاری که شما رزیم داری و شبها می خوای سبک بخوابی

امروز رفتم دکتر و سونو ان تی رو به دکترم نشون دادم همه چی خوب بود یه سری ازمایش داده که باید انجام بدم

می خوام از خدا به خاطر این همه ارامشی که دارم تشکر کنم خدایا شکرت

امروز روز تولدم بود و خیلی ها بهم تبریک گفتن و کادوهایه زیادی هم گیرم اومد ولی از همه مهمتر کادویه همسرم بود به اضافه ی متن زیباش که خیلی خیلی متاثر شدم خیلی غافلگیرم کردی عزیزم . دوستت دارم

"جوادم واست یه رمز مجزا ساختم که هر وقت خواستی بیایی و تو وبلاگ دخترمون و نی نی مون بنویسی"

 




[ موضوع : اولین ها]
تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | 0:24 | نویسنده : مامان |

سلام سمیه جان

همسر مهربونم امروز روز تولدته و من تصمیم گرفتم قبل از رفتن سر کار تو وبلاگ قشنگ خودت تولدت رو تبریک بگم

خودت خوب میدونی که چقدر وجودت و بودنت تو زندگی برام مهم و با ارزشه تو بهترین همراه و شریک زندگیم هستی با تو خندید م، با تو عاشق شدم و با تو عشق معنی شد   همیشه در کنارم بمون همراه سبز زندگی من

 

سمیه جان تولدت مبارک

 

 

دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت

 

به پاکی چشمانت قسم تاابد با تو میمانم

 

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

 

چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

 

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم

 

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را  تبریک میگویم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 7:32 | نویسنده : مامان |

... این روزا چه لحظات خوب و شیرینی رو باهات گذروندم. چقدر احساس غرور کردم از بودن در کنار تو، از اینکه نزدیک توام، نزدیکترین ... لذت می­برم از اینکه تو رو دارم، از اینکه منو دوست داری، از اینکه با توهستم در همه­ی لحظات، و از اینکه در کنار هم بودن رو هر لحظه حس می­کنیم، نه فقط در لحظاتی که با همیم ... وقتی احساس می­کنم همراه من احساس راحتی و آرامش می­کنی، وقتی شادی رو توی وجودت حس می­کنم، وقتی می­خندی و دنیا رو بهم می­دی، وقتی احساس پدرانه­ی تو رو – که قشنگ­ترین حسیه که در وجود تو سراغ دارم – نسبت به دخترمون می­بینم، و خیلی وقتای دیگه­ای رو هم که همیشه و به وقتش عظمتی رو که برام داره برات گفتم، دنیا برام رنگی رو می­گیره که دلم می­خواد زندگی کنم و تا می­تونم تکرار این لحظات رو جشن بگیرم.

          ... حالا که بعد از چند وقت تو  وبلاگ هم چند خطی از تو نوشتم، فکر می­کنی چی می­تونم به عمق علاقه­ای که همیشه به تو دارم اضافه کنم؟ چی می­تونم بگم غیر از چیزایی که همیشه برات می­گم و هیچوقت نه برای من، و نه برای تو تکراری نمی­شه؟ می­خوام باز هم چیزی رو تکرار کنم که می­دونم از ته دلت و با تمام وجودت احساس می­کنی. اون هم چیزی نیست جز اینکه باز تکرار کنم خیلی دوستت دارم عزیزترینم ...

گاهی وقتا یه حرفی هی توی دلم می­مونه و می­خوام بگم ولی انگار نمیشه. اومدم خودمو سبک کنم و برم. اومدم بگم من دلبسته­ی توام، نه فقط وابسته. اون چیزی که منو بهت وابسته کرده، دلبستگی من به تو هست. چون تو همه ی زندگی و دنیای منی عزیزم ... خیلی دوستت دارم ...

پانوشت:چند روز بود که اینترنتم قطع بود و من نتونستم بیام و تو این دنیایه مجازی تولدت رو تبریک بگم"عشقم تولد مبارک"




[ موضوع : عاشقانه]
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | 13:54 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 44 صفحه بعد