ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
قالب وبلاگ
نويسندگان



[موضوع : ]
[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ]

پسرک من شیکمو و خوش غذاست و از نشستن پای سفره لذت می بره چون می دونه ، حتما" یه چیزی نصیبش می شه . تو رورئک میزارمش و میارمش کنار سفره دائم خودشو تکون میده و البته داد می زنه که یعنی : به منم بدیددددددددد ، امان از آب و چای خواستن هاش . وای که عاشق سیبِ

آریان من با خوردن و پس نزدن غذایی که من با عشق براش پختم ، بهم انرژی می ده و من از بودن لحظه به لحظه باهاش لذت می برم .

از دندوناش هنوز هم خبری نیست ، حسابی یاد گرفته چار دست و پا بره و عقب و جلو می کنه دائما داره تو خونه می چرخه و به هر جایی سرک می کشه و عاشقه اینه که یه پارچه یا رو فرشی ی چیزیی پیدا کنه و بپیچه دوره خودش و هی دست و پا بزنه از سیم شارژر هم خوشش میاد از صدایه جارو برقی هم خیلی خوشش میاد و وفتی جارو میزنم همراه جارو برقی چاردشت و پا میاد و هی ذوق می کنه و مثل ماهی بال بال می زنه یه وقتایی که خسته می شه  از چار دست و پا رفتن می خزه یا خودش روپرت می کنه یا با غلتیدن و قل خوردن به هر جا که دلش بخواد می ره .

بیرون رفتن از خونه رو خیلی دوست داره که البته بخاطر سردی هوا زیاد نمی ره وقتی لباس می پوشم خوشحال می شه چون می دونه می خواهیم بریم بیرون و موقع لباس تن کردن اصلا اذیت نمی کنه

عادت بد ، ناآروم خوابیدن رو همچنان حفظ کرده و بسیار بدتر هم شده چون دائما تو خواب غلت می زنه و اگر مانعی هم سر راهش باشه جیغ می کشه . از دستش شبی یکی دو ساعت بیشتر خواب ندارم .

همچنان حموم کردن و دست و رو شستن رو دوست داره . ، بازی مورد علاقه اش اینه که دستش رو بگیری و ایستاده خودشو عقب و جلو کنه و براش تاب تاب عباسی بخونی .

اریان پسر کوچولوی مهربونم دوستت دارم

با وجود همه شیطنتهات عاشقانه دوستت دارم

زندگی من بدون تو و ملیسا پوچ و بی ارزش بود

 



[موضوع : خاطرات پسرم, توانایی ها و علاقه مندی ها, اولین ها]
[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 1:05 ] [ مامان ]

سلام

این عکس ها رو خودم طراحی کردم



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 18:29 ] [ مامان ]

سلام به دختر و پسر گلم


اریان بعد از بیدار شدن

امیررضا و مهدیار به همراه اریان

اریان بعد از حمام



[موضوع : عکس ]
[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 13:38 ] [ مامان ]

گرمایی بوده ام همیشه

ولی ....

بین خودمان بماند

سرمایی می شوم

وقتی

پایِ آغوشِ تو در میان باشد همسرِ من

بازوانی می خوام که تنگ در بَرَم بگیرد .....

اما نه هر بازوانی....

تنها حصارِِ آغوش "تو"

آغوشِِِ تو "جوادم"

امروز روز تولد توست عزیزم امروز روزی است که خدا تو را برایه من افرید خدایه خوبم شکرت

امروز قراره خودم کیک درست کنم و تزیینش کنم و شب هم پیتزا درست کنم به خاطر  بچه ها نتونستم مثل سالهایه پیش سوپرایز بزرگی داشته باشم و البته همسرم هم درک می کنه ایشالله سال اینده یه جشن فوق العاده واسش می گیرم

 



[موضوع : عاشقانه, دلنوشته]
[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 13:20 ] [ مامان ]

گل پسرم، عزیز دلم،

دیگه بزرگ شدی و می خوای غذا بخوری......بله پنج ماهت که تموم شد درست در 156 زورگی (5 ماه 4 روزگی )دکتر  اجازه شروع غذای کمکی برای شما رو دادند.البته اول فرنی و بعد حریره بادام و سپس سرلاک............

خوشگلم چون به آرد برنج های حاضری اعتباری نیست خودم برات آرد برنج درست کردم و به کلی ذوق اولین غذای کمکی شما رو درست کردم خلاصه زیاد دوست داشتی و من خوشحال شدم که استقبال کردی اخه ابجی ملیکا زیاد دوست نداشت 

پسرم اولین مزه بعد از شیرت رو امتحان می کردی اما مطمئنم کم کم علاقت بیشتر می شه.  حریره و سرلاک رو به خصوص سرلاک رو از همه بیشتر دوست داشتی.......

فعلا توی این ماه که ششمین ماه زندگیت هست قرار شد فقط حریره و سرلاک و فرنی بخوری عزیزم....

پسر نازم الان یه م مریضی و سرفه می زنی و کمی هم اسهالی از صبح بهت حریره برنج و حریره نشاسته دادم تا هم گلوت خوب بشه هم اسهالت اگه امروز خوب نشی می بریمت دکتر امیدوارم که خوب بشی عزیزکم

راستی بعد از گفتن کلمه آقو ,وووو,آ آ آ آ, اَ اَ اَ ,آوو , و خیلی صداهایه دیگه که نمی تونم بنویسم تو تونستی بگی بَ بَ و بابا خیلی غافلگیر شدم درست در 5 ماه 17 روزگی که می شه 167 روزگیت عزیزکم یادمه ملیکا اول گفت ماما ولی تو گفتی بابا

خیلی قشنگ می تونی با اسباب بازی هات بازی کنی اونا رو تو دستت بگیری و سریع بکنی تو دهنت از خودت هنگام بازی صدا در بیاری یه وقتایی می شی مثله گربه با اون صداهایی که در میاری

خیلی راحت قل می خوری و عقب عقب می خزی

من و قشنگ می شناسی و وقتی بهت نزدیک می شم به وجد میایی

ملیکا رو هم می شناسی و همیشه با چشمایه قشنگت بازی هایه ملیکا رو دنبال می کنی

تازه جذب تماشای تی وی هم می شی مخصوصا برنامه هایی که پر از رنگ هایه شاد هستن

وقتی ملیکا باهات بازی می کنه و کلی اذیتت می کنه تو فقط می خندی البته من هم حواسم هست که اذیت نشی گل پسرم اینم شانس خودت هست که بچه دوم یه خوانواده شدی و ابجی شیطون داشته باشی

همش باید به ملیکا بگم نکن مامان داداشی رو اذیت نکن فقط کافیه چند دقیقه غافل کنم اون موقع می بینم کلی پتو انداخته رویه اریان که مثلا شردس نشه یا داره بغلش می کنه ....الان هم رفته داره داداشی رو اذیت می کنه من رفتم بای

 

 



[موضوع : خاطرات پسرم, اولین ها]
[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 13:11 ] [ مامان ]

قربون دخترم برم که الان سرما خورده که با هر بار سرفه زدنش دلم رو می لرزونه خدایه خوبم زودی دخترم رو خوبش کن

قربون پسرم برم که الان سه چهار روزه اسهاله و روزی 5 تا 6 بار باید عوضش کنم و بخاطر همین پاهاش سوخته بهت 12 ساعتی نصفی اسید فولیک می دم و بهت حریره برنج و سیب زمینی می دم تا خوب بشی از امروز هم داری سرفه می کنی که با هر بار سرفه زدنت از خدا می خوام همه مریضیت رو به من بده احتمالا از ملیکا سرما خوردی

قربون ارشیدا خانم هم برم که داره کم کم بزرگ می شه



[موضوع : عکس ]
[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 11:07 ] [ مامان ]

سلام به همگی

امروز اومدم که از شیرین زبونی هایه ملیسا خانم بگم از حرف زدنش که دل ادمو می بره

چندر روز پیش داشتم بهش کلمه آب رو می نوشتم تا یادش بدم که ملیسا سریع گفت

ملیسا:من بلدم بزار بکشم

بعد مداد رو گرفت دستش و دو تا خط کشید و گفت :یاد بگیر مث (مثل) من ننا(نگاه) کن من لیبان(لیوان) کشیدم حالا آب می ریزیم توش ننا آب داره میات(میاد)تو لیبان . مامان ننا دو تا آب می کشم ننا کن چجور کشیدم .یاد گرفتی مث من اینجوری اینجوری کنی یاد بگیر دیگه ...ننا کن من لیبان کشیدم

خدایی که اخر اعتماد به نفسه بعد من مداد رو برداشتم و گفتم یاد گرفتم و یه لیوان کشیدم که سریع مداد رو ازم گرفت و گفت:ننا کن لیبان که اینجوری نیست مامان ننا بکن یاد بگیر ببین من بلدم

همون لحظه من شروع کردم به نوشتن حرفایه ملیکا که تا دید گفت : مامان داری می نویسی؟چکار می کنی؟

من:دارم حرفایه تو رو می نویسم

ملیکا با وجد:حرفایه منو؟

بعد ملیکا شروع کرد به الکی نوشتن بهش می گم چکار می کنی؟

ملیکا:دارم حرفات رو می نویسم ننا چی گفتی و می خنده

........................................................................................................................

یه گفتگویه دیگه

ملیکا:مامان جون می گه مامانت رفته دانشگاه اون استاده

من:اره عزیزم مامان جون راست می گه

ملیکا:منم می خوام استاد بشم

من:افرین دخترم باید درس بخونی بزرگ بشی تا استاد بشی

ملیکا:باشه .من که استاد بشم تو پیرزونی می شی؟

من :نه عزیزم ببین من استاد شدم ولی مامان جون پیرزن نشده

ملیکا:نه تو اگه پیرزنو بشی من استاد می شم

......................................................................................................

ملیکا:مامان اگه من بزرگ بشم تو هم پیرزن می شی

من :عزیزم منم بزرگ تر می شم

ملیکا:مامان من که بزرگ شدم تو پیرزن نشو باشه تو پیرزن نشو و کمکم کن

من: باشه عزیزم

ملیکا: تو اگه پیرزن شدی و بابایی هم پیرزن شد من کاراتون رو می کنم

من :افرین دخترم

.....................................................................................................

چند روز پیش داشتم ملیکا رو دعوا می کردم اخه خیلی شیطون شده و البته لوس

ملیکا با گریه و عصبانی:منم به  اقا دزده می گم تیر بخره واسم تا من با تفنگم تو بابایی رو بکشم

من :مگه تو با اقا دزه دوستی؟

ملیکا :نه من با پلیس دوستم

من:خوب چجوری می خوای به اقا دزده بگی؟

ملیکا که عصبانی بود با گریه گفت: اصا(اصلا) من بزرگ می شم و از زنددیتون(زندگیتون) می رم تو اتاقم و دوید از پله ها رفت بالا و رفت تو اتاقش

من:دویدم دنبالش و بغلش کردم و با هم اشتی شدیم

...................................................................................................

یکی از بازی هایی که ملیکا خیلی دوست داره اینه که خاله بازی بکنه و غذا درست کنه با اسباب بازی هایه کوچولوش چای درست کنه و به من و بابایی هم تعارف کنه و ما باید هی بریم خونه اش که با پشتی مبلها ساخته و گوشه خونه رو کرده خونه خودش و عروسکهاش

مثلا ملیکا میاد کنار من و الکی در می زنه و می گه:سلام خمسایه(همسایه) خونه هستی

من :سلام حاج خانم خوبی عزیزم چه خبر

ملیکا:سلامتی

من:چند تا بچه داری؟

ملیکا:می گه شش تا

من: اسم اشون چیه؟

ملیکا:ارشیدا . ایدا . خسنی(حسنی).نی نی . خلیا(هلیا).موناچی.

من :الان نی نی هات کجان؟

ملیکا:تو خونه هستن سرما خوردن

من :الهی تنها هستن؟

ملیکا:نه همگی هستن خوابیدن

من: چی بهشون درست می کنی؟

ملیکا:آش اخه سرما خوردن

من :اقاتون کجاست؟

ملیکا:شهید شده

من:جااااااااااااااااان؟

ملیکا: شهید شده پیشه امامه

من :الهی دورت بگردم از کجا یاد گرفتی؟

ملیکا :خوب شهید شده

به خداموندم از کجا یاد گرفته  که کلی خندیدم

.............................................................................................................

بقیه صحبتهاشو بعدا می گم چون الان رفته دستاشو خیس کرده و داره موهایه اریان رو خیس می کنه برم به داده داداشی برسم

فعلا

 

 

 



[موضوع : حرف ایه من با دخترم]
[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] [ 14:39 ] [ مامان ]

اینم محمد من به همراه دختر خاله آرشیدا

اینم عکس محمد اریان بعد از حمام (امروز 5 ماه یک روزگی)

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 20:15 ] [ مامان ]

سلام دخترم سلام پسرم

با کلی عکس اومدم که مربوط به 3 سال و نیمی ملیکاست و 4 ماهگی اریان

ملیکا به همرا امیر علی و کیان

ملیکا با دوستش النا تو پارک

خنده از ته دل ای جووووووووووووووووون

اینم مردِ مامان

اریان بعد از حموم

ملیکا بعد از حموم

ملیکا در حسینیه محرم 93

ای جون اینم عسل خاله ارشیدا

الهی قربونت برم که مثل مامانی چادر پوشیدی (این چادر رو بابا جواد خریده که واسه محرم سال دیگه قشنگ اندازه ات می شه)

اینم ممل شکمویه من که داره انگشت می خوره

بدون شرح



[موضوع : عکس ]
[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 1:36 ] [ مامان ]

سلام دوستان خوبم ببخشید که دیر به دیر اپ می شم تو این هفته با کلی عکس میام

یه خبر خوب

من خاله شدم هوراااااااااااااااااااا

عکس دخملی رو واستون میزارم فعلا

دوستتون دارم

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 12:35 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 49 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من مادر خانومی, مادر یک دختر و یک پسر کوچولوام. قرار نیست اینجا همش از بچه هام بگم , اما خب چه کنم که این روزها بچه داری همه زندگیم رو تحت تاثیر قرارداده , اینجا می نویسم تا رویای نوشتنم را تحقق بخشم.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 64
بازدید هفته گذشته : 43
کل بازدید : 246517
امکانات وب
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ