بستن تبلیغات

ملیکای مامان و بابا




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 تير 1391 | 16:06 | نویسنده : مامان |

سلام دخمل پروفسور من!!!niniweblog.com

دفتر و خودکار و کتاب و مداد هرگز نباید بیشتر از یک متر ازت فاصله داشته باشن!!!بدو بدو میاریشون می گی خوددار میداب کیتاب دفتر!!!بیشینم نخاشی کنم.آره!!؟؟ چشب چشب ابرو!!!   

  تازه گل نازم بلدی ادم بکشی البته در حد خودت خیلی ناز یک گردی می کشی دو تا چشم می کشی و یه دهن و دست و پا به نظر من که تو این سن خیلی خوب نقاشی می کشی تازه هی می گی مامانی چی بتشم؟و من مثلا بگم گل بکش و تندی الکی یه چی می کشی و می گی  !!!نبشتم!!!

من همیشه کتاب خوندن و نوشتن رو خیلی دوست داشتم و دارم!و همیشه دوست داشتم تو هم مهمترین علاقه ات کتاب باشه  و اینقدر هم در کتاب خریدن برات ممارست کردم که الان خودت یک پا کتاب خونی!!مثلا کتاب رو بر می داری و بازش می کنی و میگی یکی نبود یکی نبود این بود ممان ببعی ... رفت... خوابید...تبام.وقتی دارم کتابی می خونم می پرسی مامان چی می خونی؟مثلا من می گم قران و تو می گی گران افرین مامانی اینقدر ناز می گی افرین که دلم می خواد بخورمت

اگه بخواهی کاری بکنی که من موافق نباشم می گی مامانی چشاتو ببند مامانی ننا(نگاه)نکن و من متوجه می شم که می خواد شیطونی کنه

چند وقت پیش واسش مداد رنگی خریدم اخه خیلی دوست داره وقتی مداد رنگی ها رو دید گفت برا من خریدی؟منون افرین و اینقدر ذوق کرد که نگو و همش کارش شده بود خط خطی کردن دفترش یه روز که داشتم تو اشپزخونه غذا درست می کردم ملیسا خانم فرصت رو غنیمت شمرده بود و رویه دیوار خط خطی کرده بود ووقتی من دیدم بدونی که چیزی بگم گفت بئخشد حواسم نبود بئخشید و من چیزی نگفتم فقط اخم کردم بهش که زد زیر گریه و گفت دسال(دستمال) بده من تا خَ خطی رو پاک کنم و من هم بهش دستمال دادم و تا نیم ساعت مشغول پاک کردن بود

وقتی صدایه اذان می شه و من شروع می کنم به نماز خوندم ملیسا هم شروع می کنه به نماز خوندن و هی می گه الا اکپر اینقدر ناز می گه که خدا می دونه و همین که اذان تموم می شه می گه الا اکپر بسه و من می زنم یه کانال دیگه که اذان داره و ملیسا می گه تموم نشده و زودی شروع می کنه به نماز خوندن

وقتی چیزی رو که دوست نداره بهش می دم که بخوره می گه من نیخوام اگه بخورم اَچه(عطسه) می کنم و نمی خوره یا اگه خوراکی خوشمزه ای باشه که نخواد من بخورم می گه مامان نخور اگه بخوری اچه می کنی من بخورم  در کل بچه خوش غذایی هست و همه چی رو دوست داره مثل بابا جواد همه چی دوست داره و من همیشه از غذا پختن لذت می برم . فقط فسنجون و کوکو سبزی رو زیاد دوست نداره

وقتی عطسه می کمه جلویه دهنش رو می گیره و می گه مامان ننا(نگاه)دهنم می گیرم تو هم بگیر.هر کاری روبهش می کنم بهم می گه منون و خیلی ناز تشکر می کنه وقتی از سر سفره بلند می شه می گه خدایا شکر و کلی کار خوب بلده که با انجامشون منو شاد می کنه

تنها عیبی که داره در مورد خوابش هست که واقعا دیر می خوابه و در این مورد من و بابایی رو اذیت می کنه شبا دیر می خوابه و صبحا دیر بیدار می شه ولی هر ساعتی که بیدار بشه حتما باید صبحانه بخوره حتی اگه ١٢ ظهر بیدار بشه وقتی بیدار می شه می گه صبح شده صبانه بخوریم و من واسش صبحانه میارم و بیشتر اوقات عسل و کره با شیر می خوره در کل عسل خیلی دوست داره

علاقه خاصی به تولد داره و همش عروسکهاشو می شونه و یه کیک الکی هم میزاره و شمع الکی میزاره روش و میگه تبرکی مبارک(تولد مبارک) و هی دست می زنه و الکی شمع فوت می کنه و بعد هم شروع می کنه به اعلام کادوها که همه وسیله هاشو بر می داره و می گه این اساس زی(اسباب بازی) ملیساست که خاله سمانه داده و همه رو به اسم اعلام می کنه اینقدر داد می زنه که اخرش صداش می گیره

خیلی دلم می خواد که اماده اش کنم با حضور یه نی نی دیگه ولی اصلا دل نمی ده و هر وقت بهش می گم واست نی نی بخرم می گه نه نی نی نه جیش می کنه ننا (نگاه)النا (دختر خاله الهام) جیش می کنه ننا نی نی عمه گگه(گریه)می کنه نی نی نمی خوام من نی نی اتاقم دارم به همون عروسکهاش می گه نی نی

وقتی فیلم هایه رویه گوشیم رو نگاه می کنه هی به من می گه یادته رفته بودیم عروسی یا یادته رفته بودیم دریا خاک بازی و کلا با دیدن عکس و فیلم یاد گذشته می کنه

خیلی بامزه با خودش بازی می کنه و حرف می زنه اسب بازی هاشو می چینه غذا درست می کنه و می گه نمک بریزم ففل بریزم اب بریزم و کلی غذا درست می کنه و یه وقتایی منو هم به بازیش دعوت می کنه

دیروز رفتم بازار و کلی لباس واسه عید به ملیکا و خودم خریدم وای که چقدر لباس دخترونه ها نازن و چقدر من از خریدشون لذت می برم دلم می خواست کل لباسارو بخرم ولی زیادیش هم ولخرجی می شد و من اون لباساهایی که به چشمم خوشگل می امد خریدم  که خیلی به ملیسا میاد که بعدا عکسشون رو میزارم

وقتی لباسارو به ملیکا دادم گفت واسه من خریدی؟منون افرین اباس هایه (لباس ها) منه افرین و الان که من دارم می نویسم داره تاشون می کنه و هی می گه اینا اباسای عید هست ننا خرس داره ننا گرمزه(قرمزه) و کلی باهاشون سرگرمه

وقتی من و بابایی داریم تلویزیون نگاه می کنیم و کمتر بهش توجه می کنیم میاد جلو تلویزیون و می گه ننا نکنید منو ننا کنید ببین خوشلم(خوشگلم) و شروع می کنه و هوشمزگی کردن و کلی ما رو می خندونه

تازگیها یاد گرفتی میای گردنمو بغل می کنی و میگی عسل من ناز من مامان خوسل من و بعد بوسم می کنی

 از وقتی که اومدیم خونه جدید من و بابایی کاری کردیم که  فقط کانال استانی رو داشته باشیم به اضافه پرشین تون و من نمیزارم که هر موزیک ویدئویی یا هر فیلمی رو تو  ببینی چند روز پیش خونه کسی بودیم و از قضا داشت یه موزیک ویدئو پخش میشد که عربی بود و لباس نیمه لختی پوشیده بودند که دیدم یهو داد زدی بی ادب!! زسته(زشته)!برو شبار بپوش! اباس بپوش! ا !بی ادب!!!

همین الان داشت با توپ بازی می کرد و به خاطر کنجکاوی گذاشتش رویه بخاری و توپش که پلاستیکی بود سوراخ شده و بادش خالی شده و اومده کنارم و با گریه می گه من توپ نمی خوام بندازش اشگالی(اشغالی)ننا من توپ دارم اینو نمی خوام و من می گم کار بد کردی و تو زدی زیر گریه

من برم تا خرابکاری دیگه ای نکردی

فعلا خدا نگهدار




[ موضوع : توانایی ها و علاقه مندی ها]
تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | 13:24 | نویسنده : مامان |

 

گرمایی بوده ام همیشه

ولی ...

بین خودمان بماند

سرمایی می شوم

وقتی

پایِ اَغوشِ تو در میان باشد همسرِِ من

بازوانی می خواهم که تنگ در بَرَم گیرد....

اما نه هر بازوانی....

تنها حصارِ آغوش "تو "

آغوشِ تو" همسرم"

......................................................................................................................

دلم برات تنگ شده  نمی دانی تو این سرما چقدر آغوشت می چسبه همسرِِ عزیزم

دلم ارام است و با تو بودن را می خواهد تا ابد تا همیشه

وااای چقدر این زمستان سرد بود و چقدر برف بارید چقدر برف بازی هایه سه نفره ی ما زیبا و لذت بخش بود

خدایا شکرت به خاطر این همه رحمت 




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 | 0:46 | نویسنده : مامان |

سلام دخترم

امشب خیلی دلم هوایه اون موقع ها رو کرده نکه الانم رو دوست ندارم نه خیلی هم راضی هستم و خدا رو شاکرم که شما ها رو دارم مخصوصا تو رو و بابایی رو حتی عضو جدید زندگیم رو که داره در وجودم شکل می گیره و هر روز بزرگ و بزرگتر می شه تا من به قدرت و عظمت خدا بیشتر پی ببرم

راستش وقتی به گذشته فکر می کنم می بینم تمام چیزایی که ارزو داشته ام الان بهشون رسیدم  خدایا شکرت

اون موقع ها موقع دانشجوییم یادمه یه عالمه کتاب شعر داشتم و بیشتر وقتا شعر می خوندم و شب شعر شرکت می کردم کلا روحیه حساس و شاعرانه ای داشتم و هرزگاهی شعر هم می گفتم مخصوصا زمانی که عاشق باباجواد شده بودم  چه حس و حالی داشتم وای خدای من چقدر قشنگ بود

چقدر اون موقع ها بچه بودم چقدر نگرانی هام کوچیک بود چه هم اتاقی هایه خوبی داشتم چقدر همه چی خوب بود نوبت اشپزی مسول خرید همه چی خوب بود شبها تو اتاق دور هم می شستیم چایی می خوردیم و همش درباره اینده ی همدیگه حرف می زدیم که چندتا بچه داریم چه شوهری و در مورد همه چی حرف می زدیم کلی می خندیدیم

شبهایه امتحان چه استرسی داشتیم تا صبح بیدار بودیم و درس می خوندیم و من قضیه هایه اخر رو حفظ می کردم قدرت حافظه خیلی خوبی دارم و بدون اینکه بخوام حفظ کنم خود به خود حفظ می شدم واسه همین نمره خوبی می گرفتم چه دوره ی خوبی دلم به تمام دوستام تنگ شده به تمام استادام چقدر زود بزرگ شدم چقدر زود همسر شدم چقدر زود مادر شدم چقدر زود همه چی تغییر کرد چقدر نگرانی هام تغییر کرد چقدر شادی هام عوض شده  هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم با این همه تغییر کنار بیام اصلا فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره تنها چیزی که تغییر نکرده حس و روحیه ی منه که هنوز هم مثل قبلنا حساسم زود گریه می کنم و شعر می خونم و دلم می خواد دوباره شعر بگم نمی دونم چرا امشب اینجوری شدم اصلا از وقتی دوباره باردار شدم خیلی حساس شدم و دلم می خواد برم تو اتاقم و ساعتها شعر بخونم ولی وقتی به خودم میام می بینم که ملیسایه نازم داره می گه مامانی منم کتاب دارم می خوای بهت قصه بگم .................

پی نوشت:با بیشتر هم ورودی هام ارتباط تلفنی دارم مخصوصا با چندتا از هم اتاقی هام که الان خیلی دلم هواشونو کرده .ندا جون شهین جون سهیلا خانم نازنینم لیلا جون و سمیه جان هم اتاقی هایه خوبم دوستتون دارم و همیشه به یاد اون موقع ها یاد خاطرات خوبمون هستم




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 23:04 | نویسنده : مامان |

سلام

امروز خیلی خوشحالم چون فهمیدم

  

الان شما اندازه ی یک انجیر هستی! مامان همش دلش میخواد برای شما خرید کنه، اما نمی دونه چی بخره! آخه نمی دونه شما دختری یا پسر...  

تو هفته جدید می خوام برم واسه ملیکا دختر نازم لباس عید بخرم خیلی خوشحالم خیلی زیاد وقتی می بینم که یه دختر ناز دارم و یه نی نی ه ناز هم در وجودم در حال شکل گیریه به وجد میام حس خیلی خوبیه با تمام سختی ها و ویارهایی که داره ولی خیلی قشنگه.

بابایی هم خیلی خوشحاله و هر روز حالت رو از من می پرسه و همیشه باهات حرف می زنه انگاری بیشتر از من باهات حرف می زنه

 ویار مامان دوباره عود کرده، وخیلی تبل شده  و دوست داره همش دراز بکشه، آخه نگران حال شماست، نمی خواد بخودش فشار بیاره که یه موقع اذیت بشی، وگرنه می دونه باید بره شنا ... انشالله بعد از 4 ماهگی میریم شنا تا دردهای مامانی کمتر بشه!  البته ابجی ملیکا هم این روزها خیلی دختر خوبی هست و مامانی رو درک می کنه و کمتر اذیت می کنه ولی شبا هنوز تو خواب مشکل داره و دیر می خوابه ولی دست بابا جواد درد نکنه و شبا مواظب ملیکا هست و من می خوابم

نی نیه نازم نمی دونم چی بگم ولی احساسم خیلی مبهمه یادمه سر ملیکا احساسم رو می فهمیدم ولی این بار یه جوره دیگه ام نمی دونم چجوری بگم ولی خیلی نگرانم که نکنه مثل ملیکا دوستت نداشته باشم خیلی با احساسم درگیرم خیلی زیاد....بگذریم

 عزیزم تو همش دوست داری مامانی چیزهای سرد بخوره، همش میوه دلت میخواد، چیزایه ترش بخوره دیروز از بسکه البالو خشک خوردم کل دهن و زبونم رو زده قبلا صبحانه نمی خوردم ولی از وقتی شما هم به ما اضافه شدی با ابجی ملیکا یه صبحانه حسابی می خوریم خیلی بهم مزه می ده یعنی به هر سه نفرمون مزه می ده نهار کم می خورم ولی شام اصلا نمی تونم بخورم  انگاری که شما رزیم داری و شبها می خوای سبک بخوابی

امروز رفتم دکتر و سونو ان تی رو به دکترم نشون دادم همه چی خوب بود یه سری ازمایش داده که باید انجام بدم

می خوام از خدا به خاطر این همه ارامشی که دارم تشکر کنم خدایا شکرت

امروز روز تولدم بود و خیلی ها بهم تبریک گفتن و کادوهایه زیادی هم گیرم اومد ولی از همه مهمتر کادویه همسرم بود به اضافه ی متن زیباش که خیلی خیلی متاثر شدم خیلی غافلگیرم کردی عزیزم . دوستت دارم

"جوادم واست یه رمز مجزا ساختم که هر وقت خواستی بیایی و تو وبلاگ دخترمون و نی نی مون بنویسی"

 




[ موضوع : اولین ها]
تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | 0:24 | نویسنده : مامان |

سلام سمیه جان

همسر مهربونم امروز روز تولدته و من تصمیم گرفتم قبل از رفتن سر کار تو وبلاگ قشنگ خودت تولدت رو تبریک بگم

خودت خوب میدونی که چقدر وجودت و بودنت تو زندگی برام مهم و با ارزشه تو بهترین همراه و شریک زندگیم هستی با تو خندید م، با تو عاشق شدم و با تو عشق معنی شد   همیشه در کنارم بمون همراه سبز زندگی من

 

سمیه جان تولدت مبارک

 

 

دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگیهایت

 

به پاکی چشمانت قسم تاابد با تو میمانم

 

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم

 

چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

 

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم

 

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را  تبریک میگویم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 7 بهمن 1392 | 7:32 | نویسنده : مامان |

... این روزا چه لحظات خوب و شیرینی رو باهات گذروندم. چقدر احساس غرور کردم از بودن در کنار تو، از اینکه نزدیک توام، نزدیکترین ... لذت می­برم از اینکه تو رو دارم، از اینکه منو دوست داری، از اینکه با توهستم در همه­ی لحظات، و از اینکه در کنار هم بودن رو هر لحظه حس می­کنیم، نه فقط در لحظاتی که با همیم ... وقتی احساس می­کنم همراه من احساس راحتی و آرامش می­کنی، وقتی شادی رو توی وجودت حس می­کنم، وقتی می­خندی و دنیا رو بهم می­دی، وقتی احساس پدرانه­ی تو رو – که قشنگ­ترین حسیه که در وجود تو سراغ دارم – نسبت به دخترمون می­بینم، و خیلی وقتای دیگه­ای رو هم که همیشه و به وقتش عظمتی رو که برام داره برات گفتم، دنیا برام رنگی رو می­گیره که دلم می­خواد زندگی کنم و تا می­تونم تکرار این لحظات رو جشن بگیرم.

          ... حالا که بعد از چند وقت تو  وبلاگ هم چند خطی از تو نوشتم، فکر می­کنی چی می­تونم به عمق علاقه­ای که همیشه به تو دارم اضافه کنم؟ چی می­تونم بگم غیر از چیزایی که همیشه برات می­گم و هیچوقت نه برای من، و نه برای تو تکراری نمی­شه؟ می­خوام باز هم چیزی رو تکرار کنم که می­دونم از ته دلت و با تمام وجودت احساس می­کنی. اون هم چیزی نیست جز اینکه باز تکرار کنم خیلی دوستت دارم عزیزترینم ...

گاهی وقتا یه حرفی هی توی دلم می­مونه و می­خوام بگم ولی انگار نمیشه. اومدم خودمو سبک کنم و برم. اومدم بگم من دلبسته­ی توام، نه فقط وابسته. اون چیزی که منو بهت وابسته کرده، دلبستگی من به تو هست. چون تو همه ی زندگی و دنیای منی عزیزم ... خیلی دوستت دارم ...

پانوشت:چند روز بود که اینترنتم قطع بود و من نتونستم بیام و تو این دنیایه مجازی تولدت رو تبریک بگم"عشقم تولد مبارک"




[ موضوع : عاشقانه]
تاريخ : يکشنبه 6 بهمن 1392 | 13:54 | نویسنده : مامان |

سلام

این اولین برفی بود که ملیسا جون دیده و حسابی بازی کرده




[ موضوع : عکس ]
تاريخ : شنبه 5 بهمن 1392 | 16:40 | نویسنده : مامان |

سلام دختر نازم

الان یک هفته ای هست که سرما خوردی که البته من هم از شما این ویروس رو گرفتم و به خاطر شرایطی که دارم نمی تونم دارو بخورم . چند شب پیش با بابایی یردیمت دکتر و کلی باهات حرف زدیم که اونجا گریه نکنی اولش خوب بودی ولی همین که دکتر شروع کرد به معاینه تو هم گریه کردی و به سختی معاینه ات کرد و بعد دکتر واست دارو تجویز کرد و من تو دلم لرزید اخه تو اصلا اهل دارو خوردن نیستی . وقتی می گم اصلا یعنی اصلا . از هر راهی از هر روشی که شما بگید استفاده کردم از قطره چکون سرنگ و هر چیزی که شما فکرش رو بکنی از ریختن تو اب و اب میوه اش گرفته تا گرفتن دستات و به زور ریختن تو دهنت

وقتی کوچکتر بودی خیلی راحتتر با بابایی می تونستیم دهنت کنیم ولی الان حرفه ای شدی و هر چی بزور تو دهنت می ریزیم همه رو میریزی بیرون خیلی مقامت می کنی جیغ و گریه و داد .....یه بار بابایی دهنت رو گرفت و من با قطره چکون یه شربت گردی که فوق العاده شیرین و خوش مزه هست رو تو دهنت می ریختم که دست بابایی رو گاز گرفتی و فرار کردی

نمی دونم دیگه چکار کنم تنهایی که اصلا نمی تونم تازه بابایی هم باشه نمی تونیم چون خیلی خیلی اذیت می کنی و کلا وقتی سرما می خوری اصلا نه دارو می خوری نه جوشوندنی

و از دیروز  همش بهونه می گیری و گریه می کنی و می گی من شربت نمی خوام بریزیدش بیرون یعنی از دو یه ساعت قبل از خوردن شربتت شروع می کنی و هی می گی بریزدش بیرون شربت بده نیمی خوام نیمی خوام دکتر بده من خوب شدم .ظهری اینقدر عاجزانه تمنا می کرد که بابایی تمام شربتها رو ریخت بیرون

اینم شده پرژه ی سخت من

از مامانایه خوب و مهربون تقاضا دارم منو تو این امر راهنمایی کنن




[ موضوع : دل نگرانی ]
تاريخ : شنبه 21 دی 1392 | 15:23 | نویسنده : مامان |

سلام من دوباره برگشتم با کلی انرژی

یه سری عکس پاییزی از ملیسا

 




[ موضوع : عکس ]
تاريخ : شنبه 21 دی 1392 | 14:57 | نویسنده : مامان |

سلام دوستان همیشه همرا هم

این روزا همه چی عوض شده اتفاقات حوبی واسه من و زندگیم افتاده که یکی از اونها خانه جدید هست و یه خبر خوب دیگه که سر فرصت بهتون می گم

این روزها تو خونه جدید ملیکا حسابی از پله ها بالا و پاییین می ره و کلی شیطونی می کنه حیلی ناز حرف می زنه و خیلی خورذنی شده

شعری که می خونه  :حسنی نگو بلــــــــــــــــــــــــــــــا بگو تمبل تمبلــــــــــــــــــــــــا بگو مویه بلند اخ و اخ و اخ ناخن بلند اخـــــــــــ خ نه قلقلی نه ففی نه مرغ کاکایویی

هیچ کپ رفیگ نبود تنها نیشیسته سه پایه سایه

باباش میای حموم نه نیمیام

موهات شونه کنی

نه نمیام  نه نیمیام

همه شعر هایی که بهش یاد دادم اولش رو غلط غلوط می خونه و بعد نگاه می کنه به من و می گه بعدشو تو بخون

اگه تو حونه یه کوچولو دعواش کنم خیلی ناراحت می شه و با گریه می گه تو منو دیگه دوست نداری  و گریه می کنی اینقدر ناز می گی که اگه از دستت عصبانی هم باشم محکم بغلت می کنم و می گم قده دنیا دوستت دارم یه عالمه دوستت دارم .............

برعکس بچه هایه هم سن و سالش درک بالایی داره و اصلا با خودکار رویه دیوار نمی نویسه و هر وقت بخواد وسیله ای رو که مال خودش نیست رو برداره اجازه می گیره که واسه خودم خیلی جالب هست که من یادش ندادم ولی خودش چجوری یاد گرفته

تو اوردن سفره خیلی کمک می کنه کلا دختر مهربونی هست

تو خونه اصلا نمی تونیم با بابایی سر موضوعی بلند حرف بزنیم چه برسه بخواهیم بحث کنیم واسه همین از وقتی تو زندگیمون اومدی منو بابایی خیلی بزرگ شدیم و دیگه سر موضوع هایه الکی بحث نمی کنیم

از برنامه هایی که خیلی خوشت میاد:باب اسفنجی و پلنگ صورتی وموش و گربه وبره ناقلا و کلا برنامه کودک خیلی دوست داره

خیلی با گوشی موبایل من بازی می کنی و کلا با گوشی به هر کی دوست داری زنگ می زنه و کلی حرف می زنه و یا داری باهاش عکس می گیری و هی به من می گی حسنی بگو و تو هم ازم فیلم می گیری درست همون کاری که من انجام می دم

به خاله سمانه خیلی وابسته هستی و تنها خونه خاله سمانه هست که که بدون من می مونی و حتی شب ها هم می خوابی

کلا می تونی لباس هایه خودت رو در بیاری و خودت تنت کنی در کل بزرگ شدی دخترم

صبحانه دوست داری عسل بخوری با شیر و خیلی هم دوست داری با هم صبحانه بخوریم

صبح که از خواب بیدار می شی به من نگاه می کنی می گی مامان صبح شده و من می گم اره و سریع می گی صبحانه بیار بخوریم

دختر نازم دختر خوشگلم با اومدنت به زندگیم خیلی چیزا عوض شده کلا برنامه ریزی هام کلاسام و همه کارهام با  خواب و بیداری تو تنظیم شده یه وقتایی اگه کلاس نداشته باشم به جز خونه مامان جون همش خونه خودمون هستیم و صبح تا شب با هم هستیم وقتی بابایی از سر کار میاد می پری بغلش و بابایی هم باهات بازی می کنه و شبها وقت استراحت منه و بیشتر شبا اگه بابایی خسته نباشه تا دیر وقت با هم بازی می کنید

عزیزکم خیلی بلا هستی و وقتی می خوای کاری رو واست انجام بدم می گی خواش می کنم این کارو بکن که وقتی می گی خواش می کنم مگه می شه انجام ندی تازه یه وقتایی این خواهش می کنم همراه بوس هست مخصوصا تو گذاشتن عکس و عوض کردن کانال تی وی

از اسباب بازی هات  فقط خونه سازی رو خیلی دوست داری و دائما در حال ساخت خونه و برج هستی و یه وقتایی هم با وسیله پزشکیت بازی می کنی و کلا دکتر و دکتر بودن رو دوست داری

کتابهایه منو بر می داری و می گی توش نمشته مامانی دختر خوبی هست و هی ورق می زنی و در مورد خودمون حرف می زنی و می گی ملیکا مامانش رو دوست داره انگاری کل کتاب در مورد ما سه نفر نوشته شده

قران رو که بر می داری  می گی قاران هست و شروع می کنی به بوس کردنش

اگه فقط دعواش کنیم کلی گریه می کنه و دعوامون می کنه و می گه منو کُکَک می زنی و هر چی می گیم نه دخترم کتک نه نمی زنیم فقط دعوات کردیم ولی تو حرف خودت رو می زنی و شروع می کنی به دعوا کردن که به بابایی می گم

یه عالمه کارهایه دیگه هم می کنی که سر فرصت واستون می نویسم

ببخشید طولانی شد

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 14:43 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 44 صفحه بعد