ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
قالب وبلاگ

[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

اریان و باباحاجی

ملیکا با لی

اریان پشت رول خخخخخخخخخخخخ

اریان با لباس عید

اینم سفره عید 94

سفره عید خونه مامان جون رو ملیکا چید(شب عید همگی خونه مامان جون بودیم و شب همون جا خوابیدیم)

[ دوشنبه 24 فروردين 1394 ] [ 21:00 ] [ مامان ] [موضوع : عکس ] [ ]

سلام به دختره نازم و پسره قند عسلم

ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام خیلی سرم شلوغه وقته سر خاروندن ندارم هم باید به اقا اریان برسم و هم به دستورات ملیکا خانم عمل کنم خیلی خسته ام ولی از این خستگیم ناراضی نیستم و لذت می برم که مامان دو تا وروجک هستم وقتی بهشون نگاه می کنم قند تو دلم اب می شه احساس می کنم که دارم بهترین لحظات زندگیم رو سپری می کنم و دلم می خواد زمان بیاسته تا من از ته دل ذوق کنم

این روزها رو مثل یه چشم بهم زدن داره میگذره و ملیکا و اریان روز به روز بزرگ تر میشن کاش میشد از این روزها نهایت لذت رو ببرم میدونم یه روز خیلییییییی دلم برای الان تنگ میشه!

کارها و حرف هایی که این ماه اریان یاد گرفتی

تعقیب و گریز

رو زانوهات میشینی و می تونی دور تا دور خونه چرخ بزنی می تونی رو پاهات بیاستی و با کمک دیوار و میز ..راه بری خیلی پر جنب و جوش هستی تازه می تونی از پله هم بالا بری که همین کار من رو سخت کرده اخه تا حواسم ازت پرت بشه میری بالایه میز یا پله خیلی باید مواظبت باشم البته مایکا خیلی کمکم می کنه و منو از کارات با خبر می کنه

خیلی دوست داری بری تو اشپزخونه سراغ چارپایه و جارو ..و حسابی ریخت و پاش کنی

خیلی خنده رو هستی و داوم می خندی

وقتی ما با لباس بیرون باشیم گریه میکنی واسه بیرون رفتن

"اَب" گفتن یاد گرفتی "بابا"و "بَ بَ" هم دو سه ماهی هست می گی امروز "دادا"هم گفتی(در کل کم حرفی بیشتر در سکوت شیطونی می کنی)

عاشق تاب تاب شدی

شبها حتما باید بابایی خوابت کنه و من هم ملیکا رو بخوابونم

وقتی بابایی می خوابونتت من یکی دو ساعت می خوابم اخه تو شبها خیلی بیدار می شی و من دائم باید بهت شیر بدم بعضی شبها اصلا خواب نمی رم و فرداش چشام پف کرده نمی دونم چجوری منی که خواب زیادی داشتم با این شب بیداری ها کنار اومدم مطمئنا عشق و تحملی هست که خدا تو دله مادر ها قرار داده خدایه خوبم به خاطر همه ی شب بیداری ها خستگی ها اذیت ها و وووو شکرت

حرفهایه ملیکا:

ملیکا:مامان مریض شدی

من:اره  سرما خوردم

ملیکا:خودم دکتر می شم تو بیمارستان عملت می کنم تا زود خوب بشی

من:الهی دورت بگردم افرین درس بخون دکتر بشی

ملیکا :قرصم بهت می دم شربت نمی دم چون تلخه

من :ممنون دخترم

ملیکا:برو رو مبل بخواب استراحت کن تا برات قرص بیارم(البته قرص اوردن همون و بهم ریختن کل اشپزخونه از طرف دیگه)

ملیکا:مامان تو چندتا دوست داری؟

من:دوست زیاد ندارم

ملیکا:خودم دوستت هستم دوستت هم دارم

(باورتون نمی شه ولی یه لذتی داره وقتی دختر کوچولوت نازت رو می خره و قربون صدقت می ره که دلت می خواد محکم بغلش کنی و خدا رو بخاطر این همه لذت شاکر باشی)

بقیه رو بعدا می گم برم ملیکا رو بخوابونم که الان اریان بیدار می شه

 

[ چهارشنبه 19 فروردين 1394 ] [ 1:26 ] [ مامان ] [موضوع : ماهگرد, اولین ها, توانایی ها و علاقه مندی ها, خاطرات پسرم و دخترم] [ ]

کنار هم که دراز می کشیم و از پشت بغلش که می کنم خودش را می چسباند به صورتم...لُپ نرمش را می چسباند به لُپ هایم و محکم ومحکم تر فشارش می دهم ...انقدر که صدایه اخ ش در می اید...دو تایی می خندیم ..می گوید "مامان بیا کشتی بگیریم:"و شروع می کنیم به بغل کردن هم و تو هی می گویی "برنده شدم برنده شدم فکر کردی زورت زیاده"و من هم الکی می بازم تا دخترکم از خوشحالی برنده شدنش بیشتر شاد شود دو باره می گوید:مامانی می خواهی از اون بوس خوبا بکنم خوشت بیاد؟"لب هایش رو محکم می گذارد روی گونه ام و خیلی محکم می بوسدم ...من هم غش می کنم ضعف می روم و ولو می شوم بین زمین و هوا ...دستان کوچولوش رو دور گردنم هست و هی فشار می دهد و صدای خ خ خ خ خ خ که در می اورم بیشتر فشار می دهد....می خندیم و قل قل می خوریم روی زمین ...چقدر خوب است این احوال خوب ...ان وسطها اریان کوچولویه من هم اضافه می شود و خودش را به ما می رساند و شروع می کند به کشیدن موهایه ما و از جیغ کشیدن ما به وجد میاید و محکم تر می کشد .....فکر می کنم هر دو شان دارند بزرگ می شوند و این منم که جا می مانم ...فکر می کنم دخترکم بزرگتر  که شد باز همین جور می بوسدم ...همین طور الکی الکی خوش می شویم و دلمان به هم خوش می شود ؟؟؟خدا کند بشود....

تازگیها هر جا که می روم همراهم هستی و هر کار که می کنم باید بهت توضیح بدم و کلی سوالهایه جور وا جور ازم می کنی و من هم باید با حوصله در هر شرایطی بهت جواب بدم وگرنه نارحت می شی و میایی لُپم رو محکم می گیری و می گی"چرا جواب نمی دی ببین محکم دعوات می کنم "...

سولاهایه ملیکا در سن 3 تا 4 سالگی

1.داشتیم با هم بسکتبال می دید بین دو تا تیم خارجی که بازیکن ها سیاه پوست بودن که

پرسیدی:مامان چرا اقاها مشکی هستن؟

من:اینا سیاه پوست هستن خدا سیاه افریده

ملیکا:چرا سیاه؟

من :خوب بعضی ها سیاه افریده بعضی سفید و بعضی....

ملیکا:اینا خدا رو شکر نکردن خدا سیاشون کرد

من :نه عزیزم ببین من و داداشی سفید هستیم و تو بابایی سبزه خوب اونا هم سیاه هستن

ملیکا که قانع نشده بود اروم می گفت البته با خودش:باید خدا رو شکر کنیم ببین اینا شکر نکردن سیاه شدن

2.داشتیم یه فیلم نگاه می کردیم یه فیلم خارجی که پرسیدی:

ملیکا :مامان چرا این خانم ها روسری سرشون نیست؟

ملیکا :چرا جلو اقا موهاشون معلومه چرا مثل تو روسری سر نمی کنن؟

من:مونده بود چجوری بهش بفهمونم فقط گفتم ما مسلمون هستیم خدا گفته روسری بپوشیم

ملیکا:خدا به اونا نگفته ؟

من :خوب اونا قران ندارن

ملیکا :بخاطر قران روسر خوبه

من:اره مامان و خیلی زود بحث رو عوض کردم تا کم نیارم خخخخخخخخخخ

3.دیروز رفته بودیم ارایشگاه تا موهام رو رنگ کنم

ملیکا :مامان من هم می خوام رنگ کنم

من:نه مامان نباید رنگ کنی واسه موهات خوب نیست

ملیکا:واسه موهایه تو خوبه؟

من :عزیزم مامان ها باید موهاشون رو رنگ کنن تا قشنگ بشن شما هم باید لاک بزنی موهاتو ببندی ....

ملیکا :منم می خوام قشنگ بشم

من:عزیزم دختر کوچولو ها رنگ نمی کنن مامان ها رنگ می کنن

ملیکا:پس چرا توت فرنگی خانم یا پرتقال یا زغال اخته (شخصیت هایه کارتون توت فرنگی )موهاشون رنگی هست

من:اونا برنامه کودکه اونا کارتون هست واقعی نیست

ملیکا:نه من می خوام ابی کنم تو هم توت فرنگی کن

من : خخخخخخخخخخخ

 

بقیه اش رو بعدا می نویسم الان اریان بیدار شد باید به اون برسم

فعلا

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 14:29 ] [ مامان ] [موضوع : دلنوشته, حرف ایه من با دخترم, خاطرات پسرم و دخترم] [ ]

اي واي يعني يك ماهه من وب پسر گلمو آپ نكردم. چقدر روزها زود ميگذره آخه درگير خونه تکونی هستم اونم با دو تا وروجک که خدایش کاره خیلی سختیه  به همين خاطر فقط به وب ها سر مي زدم و فرصت آپ كردن رو نداشتم.

روزاي خوبي رو توي اين مدت گذرونديم همه اش الحمدا... شادي بود و بس غير از کارهایه خونه که رو سرم تلمبار شده ) . آریان گلي ما الان  هشت ماه شده . اون الان روي شكم ميره همون چار دست و پا خیلی تند تند حرکت می کنه که از 7 ماهگی یاد گرفته و حسابی تو خونه گشت و گذار می کنه همش باید حواسم بهش باشه که جای خطرناک نره و با رورووكش تا دلتون بخواد جولان ميده و از اين اتاق به اون اتاق و پذيرايي و ... فقط آشپزخونه چون پله داره نمي تونه بياد ، از هر چیزی مثل میزتلویزیون و صندلی و ... اویزون می شه و رویه پاهاش میاسته و شروع می کنه به خوشحالی کردن و دست زدن اهان بزار بگم از اواسط 7 ماهگی اریان گلی مامان یاد گرفته دست بزنه و همینطور می تونه با زدن زبانش به سقف دهنش صدایه تق تق در بیاره که اونو با دست زدن هماهنگ می کنه و کلی ذوق می کنه . از دندوناش بگم كه هیچ خبری نیست   . ديگه اينكه ماماني طبق معمول شير زياد ميخوره انواع سوپ و اش و ابگوشت رو خیلی دوست داره.  علاقه اي زیادی هم به پوره و فرني داره. به آبميوه و ماست هم خيلي علاقه داره و ديگه اينكه به شيطنت هم خيلي علاقه داره و خيلي شيطوني ميكنهdance3.gif (البته همه ميگن خصلت پسرهاست باباش كه ساكته ولي پسرم ...) . شبا تا ساعت دوازده الي یک تازه خوابش مي بره . تازه آخر شب يادش مي افته شيطنت كنه و خودش رو  سرگرم ميكنه حتي وقتي اتاق رو  تاريك مي كنم بيشتر ذوق ميكنه و پاهاشو مي فرسته هوا و قهقهه ميزنه

عاشق بيرون رفتنه كافيه از در خونه بيايم بيرون كلي ذوق ميكنه و دست و پا تكون ميده. ديگه تلويزيون و زير تلويزيوني  از دست اریاني در امان نيست و هر لحظه احتمال سقوطش هست (خدا خودش به خيربگذرونه) . توي اتاق خواب كه هستيم  تازه يادش مي افته با جغجغه هاش بازی کنه  و كلي سر و صدا ايجاد كنه بعد كه خسته شد يه كم شير بخوره و با كلي غر غر خواب بره. و كار بدي كه اين روزا ميكنه همه چي رو توي دهانش تست ميكنه حالا مي خواد روزنامه باشه – جعبه دوربين – انگشت شصت پا ...

دخترکم را که می بینم یه چیزی ته دلم وول وول می خوره یه چیز خوب و اضطراب اور یک چیزی گه هم قند در دلم اب می کنه و هم دلم را اشوب ...نزدیک 4 سال گذشت گذشت...4 سال از پخته شدنم ...مادر شدنم ...و حس خوب مادریم ...دلم می خواهد بنشینم و مدام برایه جگرگوشه هام بنویسم و بنویسم...بنشینم مثل مادرهایه مادر در دلم دعا کنم که تنتان سالم باشد و اب سر سفره اتان سرد و نانش گرم همه عمر ...خدا را قسم دهم به بزرگی خودش که نگهدار شان باشد و وجود ملیکا مرهم دل مادر و پدر مهربانی که نفسش به نفسش بند است باشد ...قسمش دهم که امتحانم نکند با جگر گوشه هام که قطعا حالا بخشی از وجودم هستند

کنار ملیکا که راه می روم و دستش را در دستم می گیرم و هرهر و کرکر هایی که می کنیم حس خوبی دارد از همان حس هایی مادرانه مبهم همانها که وقتی عمیق می شوی باورت نمی شود دلت خوش دختر 4 ساله ات شده

واخ واخ واخ مثل اينكه پستم طولاني شد منو ببخشین يك ماهه آپ نكردم حرف زياد بود سعي ميكنم سري بعد كوتاه باشه 

 

[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 1:19 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

سلام

اینم کیک تولدی که خودم واسه تولد بابایی درست کردم

اینم کادویه تولد من

ملیکا و اریان در حال بازی

اریان بغل مامان جون در حال ماکارونی خوردن

خدا حفظشون کنه

 

[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 15:26 ] [ مامان ] [موضوع : عکس ] [ ]

پسرک من شیکمو و خوش غذاست و از نشستن پای سفره لذت می بره چون می دونه ، حتما" یه چیزی نصیبش می شه . تو رورئک میزارمش و میارمش کنار سفره دائم خودشو تکون میده و البته داد می زنه که یعنی : به منم بدیددددددددد ، امان از آب و چای خواستن هاش . وای که عاشق سیبِ

آریان من با خوردن و پس نزدن غذایی که من با عشق براش پختم ، بهم انرژی می ده و من از بودن لحظه به لحظه باهاش لذت می برم .

از دندوناش هنوز هم خبری نیست ، حسابی یاد گرفته چار دست و پا بره و عقب و جلو می کنه دائما داره تو خونه می چرخه و به هر جایی سرک می کشه و عاشقه اینه که یه پارچه یا رو فرشی ی چیزیی پیدا کنه و بپیچه دوره خودش و هی دست و پا بزنه از سیم شارژر هم خوشش میاد از صدایه جارو برقی هم خیلی خوشش میاد و وفتی جارو میزنم همراه جارو برقی چاردشت و پا میاد و هی ذوق می کنه و مثل ماهی بال بال می زنه یه وقتایی که خسته می شه  از چار دست و پا رفتن می خزه یا خودش روپرت می کنه یا با غلتیدن و قل خوردن به هر جا که دلش بخواد می ره .

بیرون رفتن از خونه رو خیلی دوست داره که البته بخاطر سردی هوا زیاد نمی ره وقتی لباس می پوشم خوشحال می شه چون می دونه می خواهیم بریم بیرون و موقع لباس تن کردن اصلا اذیت نمی کنه

عادت بد ، ناآروم خوابیدن رو همچنان حفظ کرده و بسیار بدتر هم شده چون دائما تو خواب غلت می زنه و اگر مانعی هم سر راهش باشه جیغ می کشه . از دستش شبی یکی دو ساعت بیشتر خواب ندارم .

همچنان حموم کردن و دست و رو شستن رو دوست داره . ، بازی مورد علاقه اش اینه که دستش رو بگیری و ایستاده خودشو عقب و جلو کنه و براش تاب تاب عباسی بخونی .

اریان پسر کوچولوی مهربونم دوستت دارم

با وجود همه شیطنتهات عاشقانه دوستت دارم

زندگی من بدون تو و ملیسا پوچ و بی ارزش بود

 

[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 1:05 ] [ مامان ] [موضوع : خاطرات پسرم, توانایی ها و علاقه مندی ها, اولین ها] [ ]

سلام

این عکس ها رو خودم طراحی کردم

[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 18:29 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

سلام به دختر و پسر گلم


اریان بعد از بیدار شدن

امیررضا و مهدیار به همراه اریان

اریان بعد از حمام

[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 13:38 ] [ مامان ] [موضوع : عکس ] [ ]

گرمایی بوده ام همیشه

ولی ....

بین خودمان بماند

سرمایی می شوم

وقتی

پایِ آغوشِ تو در میان باشد همسرِ من

بازوانی می خوام که تنگ در بَرَم بگیرد .....

اما نه هر بازوانی....

تنها حصارِِ آغوش "تو"

آغوشِِِ تو "جوادم"

امروز روز تولد توست عزیزم امروز روزی است که خدا تو را برایه من افرید خدایه خوبم شکرت

امروز قراره خودم کیک درست کنم و تزیینش کنم و شب هم پیتزا درست کنم به خاطر  بچه ها نتونستم مثل سالهایه پیش سوپرایز بزرگی داشته باشم و البته همسرم هم درک می کنه ایشالله سال اینده یه جشن فوق العاده واسش می گیرم

 

[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 13:20 ] [ مامان ] [موضوع : عاشقانه, دلنوشته] [ ]

گل پسرم، عزیز دلم،

دیگه بزرگ شدی و می خوای غذا بخوری......بله پنج ماهت که تموم شد درست در 156 زورگی (5 ماه 4 روزگی )دکتر  اجازه شروع غذای کمکی برای شما رو دادند.البته اول فرنی و بعد حریره بادام و سپس سرلاک............

خوشگلم چون به آرد برنج های حاضری اعتباری نیست خودم برات آرد برنج درست کردم و به کلی ذوق اولین غذای کمکی شما رو درست کردم خلاصه زیاد دوست داشتی و من خوشحال شدم که استقبال کردی اخه ابجی ملیکا زیاد دوست نداشت 

پسرم اولین مزه بعد از شیرت رو امتحان می کردی اما مطمئنم کم کم علاقت بیشتر می شه.  حریره و سرلاک رو به خصوص سرلاک رو از همه بیشتر دوست داشتی.......

فعلا توی این ماه که ششمین ماه زندگیت هست قرار شد فقط حریره و سرلاک و فرنی بخوری عزیزم....

پسر نازم الان یه م مریضی و سرفه می زنی و کمی هم اسهالی از صبح بهت حریره برنج و حریره نشاسته دادم تا هم گلوت خوب بشه هم اسهالت اگه امروز خوب نشی می بریمت دکتر امیدوارم که خوب بشی عزیزکم

راستی بعد از گفتن کلمه آقو ,وووو,آ آ آ آ, اَ اَ اَ ,آوو , و خیلی صداهایه دیگه که نمی تونم بنویسم تو تونستی بگی بَ بَ و بابا خیلی غافلگیر شدم درست در 5 ماه 17 روزگی که می شه 167 روزگیت عزیزکم یادمه ملیکا اول گفت ماما ولی تو گفتی بابا

خیلی قشنگ می تونی با اسباب بازی هات بازی کنی اونا رو تو دستت بگیری و سریع بکنی تو دهنت از خودت هنگام بازی صدا در بیاری یه وقتایی می شی مثله گربه با اون صداهایی که در میاری

خیلی راحت قل می خوری و عقب عقب می خزی

من و قشنگ می شناسی و وقتی بهت نزدیک می شم به وجد میایی

ملیکا رو هم می شناسی و همیشه با چشمایه قشنگت بازی هایه ملیکا رو دنبال می کنی

تازه جذب تماشای تی وی هم می شی مخصوصا برنامه هایی که پر از رنگ هایه شاد هستن

وقتی ملیکا باهات بازی می کنه و کلی اذیتت می کنه تو فقط می خندی البته من هم حواسم هست که اذیت نشی گل پسرم اینم شانس خودت هست که بچه دوم یه خوانواده شدی و ابجی شیطون داشته باشی

همش باید به ملیکا بگم نکن مامان داداشی رو اذیت نکن فقط کافیه چند دقیقه غافل کنم اون موقع می بینم کلی پتو انداخته رویه اریان که مثلا شردس نشه یا داره بغلش می کنه ....الان هم رفته داره داداشی رو اذیت می کنه من رفتم بای

 

 

[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 13:11 ] [ مامان ] [موضوع : خاطرات پسرم, اولین ها] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من مادر خانومی, مادر یک دختر و یک پسر کوچولوام. قرار نیست اینجا همش از بچه هام بگم , اما خب چه کنم که این روزها بچه داری همه زندگیم رو تحت تاثیر قرارداده , اینجا می نویسم تا رویای نوشتنم را تحقق بخشم.
نويسندگان
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 80
بازدید دیروز : 118
بازدید هفته گذشته : 309
کل بازدید : 289959
امکانات وب
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ