ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
تاريخ : جمعه 30 تير 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : مرتبه



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 22 مرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 30 مرتبه

پسرم امروز اولین ماهگرد تولد توست و من روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر عاشقت میشم  سعی میکنم تا جایی که امکان داره ازت عکس و فیلم بگیرم تا وقتی واسه خودت مردی شدی و من دلم واسه کوچیکی هات تنگ شد سراغشون برم و دوباره شیرینی های این روزات رو مزه مزه کنم ولی بازم همش فکر میکنم که دارم خیلی از لحظه ها رو از دست میدم و تو و خواهرِ قشنگت دارید به سرعت بزرگ میشید و من نمیتونم هیچ طوری این روند رو کند کنم ....

اولین ماهگرد به دنیا اومدنت مبارک گلم

پسرم دنیایی که یک ماهه پا توش گذاشتی پستی و بلندی زیاد داره دلم می خواد ماه به ماه که بزرگتر می شی قوی تر و قوی تر بشی تا بتونی مرد بزرگی بشی که در برابر ناملایمات زندگی مثل یه سرو استوار به زندگیت ادامه بدی و طبق قولی که روز اول که اومدی تو دلم و بهم دادی پشتوانه زندگیم باشی

شاید الان که داری این وبلاگ رو می بینی و می خونی بزرگ بزرگ شده باشی

همیشه یادت باشه

ما

یعنی من بابایی و آبجی ملیکا رو تو خیلی حساب کردیم

همیشه یادت باشه

که خیلی دوستت داریم

وقتی که پیر و ناتوان شدیم تویی که باید تا لحظه آخر پشت ما رو گرم نگه داری تا بتونیم بهت تکیه کنیم

گل پسرم ... وجودم ... عمرم ... عشقم ... تمام هستی من

با عشق تمام ماه به ماه پا به پات میام گلم ....خدا همیشه نگه دارت باشه

۱ ماهگیت مبارک عسلم

راستی امروز 22 مرداد سالگرد ازدواج من و بابایی هست درست 5 سال گذشت انگاری همین دیروز بود ............



موضوع :
تاريخ : جمعه 17 مرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 56 مرتبه

سلام محمداریان قشنگ من! بالاخره تو به دنيااومدي و من بالاخره فرصت كردم بيام خاطرات زايمانم رو بنويسم.  محمد اریانِ قشنگ من در تاريخ 22 تیر سال ٩3 ، ساعت 7شب در بيمارستان مرتاض یزد به روش سزارین متولد شد درست در روز 15 ماه مبارک رمضان مصادف با تولد حضرت حسن مجتبی امید هست که که اقا نظر لطفش رو تا اخر عمر از زندگی پسرم بر ندارد . اين تاريخ و زمان و مكاني هست كه امكان نداره حتي يك صحنه اش هم از جلوي چشمم بره تا آخر عمرم. امروز محمدم 26روزشه، سالم و سلامت و تپل مپل ، كه به خاطر همين سلامتي و روزي صدها بار از خدا متشكرم. هرروز به خاطر اين نعمت بزرگ زندگيم از خدا تشكر ميكنم ....... و ازش ميخوام كه تمام طول زندگيش در پناه خودش حفظش كنه. خوب حالا بريم سراغ خاطرات اين 26روز:

درست روز 21 تیر بود که من و بابایی به همراه مامان جون و خاله سمانه و ابجی ملیسا راهی بیماستان مرتاض یزد شدیم اون روز وقت معاینه داشتم خاله سمانه هم وقت داشت اخه اونم بارداره و اون موقع 5 ماهش بود واسه همین رفتیم مطب دکترم دکتر وقتی منو معاینه کرد گفت سر بچه اومده پایین و امشب یا فردا شب دردت می گیره یعنی درد زایمانت می گیره و باید فردا بیایی و بستری بشی تقریبا 10 روز به موعد زایمانم مونده بود واسه همین یه امپول واسه ریه بچه داد که 12 ساعتی بزنم و فردا ساعت 8 صبح برم بیمارستان

شب زایمانم خیلی استرس داشتم خیلی نگران بودم دلم واسه دخترم تنگ می شد اصلا یه حال بدی داشتم 12 شب بود می بایست امپول دوم رو بزنم که همگی رفتیم بیرون تا حال هوایی عوض کنیم وقتی امپولم رو زدم باباجواد همگی رو بردامامزاده سید جعفر اخه میدونست من خیلی اونجا رو دوست دارم و واسه روحیه ام خوبه

واقعا هم خوب بود خیلی اروم گرفتم کلی درد و دل راز و نیاز کردم و از خدا سلامتی بچه ام رو خواستم کلی گریه کردم و سبک شدم و بعد با کلی انرژی راهی خونه شدیم

صبح بلند شدم و صبحانه سبکی خوردم و با بابا جواد و مامان جون راهی بیمارستان شدیم تمام کارهایه پروند رو انجام دادیم و کلی ازمایش و معاینه و نموار قلب ....انجام دادم و بعد بستری شدم مامان جون هم همراهم بود

خیلی بیمارستان تمیز و مرتبی بود دم به دقیقه یه پرستار می اومد و کارهایه لازم رو انجام می داد نزدیکهایه ساعت 5 بود که یه پرستار اومد و گفت دکترت داره میاد و باید اماده بشی  واسه همین لباس مخصوص تنم کردن و کارهایه لازم رو انجام دادن و منو به اتاق ریکاوری بردن اونجا یکی دیگه جلویه من بود و هر عملی 20 دقیقه ای طول می کشید از بردنش تا اتاق عمل تا اومدن دکتر و انجام عمل و.. درست 20 دقیقه طول می کشید استرس عجیبی داشتم و کم کم دردام هم داشت شروع می شد و زیر دلم بد جور منقبض شده بو و هر لحظه فکر می کردم الان دلم می ترکه یه تسبیح همراهم بود و هی ذکر می گفتم و دعا دعا می کردم زود بگذره از شانس من همین که نوبت من شد دو نفر رو اورژانسی اوردن و قبل از من بردن تو اتاق عمل و من تنها تو اتاق منتظر بودم و هر بار که هر مامانی زایمان می کرد و صدایه گریه بچه رو می شنیدم از خدا می خواستم که من هم زایمان خوبی داشته باشم و پسرم سالم بیاد بغلم هر چند انتظار سخت بود ولی شنیدن گریه بچه ها به ادم امید می داد درست نزدیکایه 7 شب بود که نوبت من شد و منو بردن تو اتاق عمل همه سبز پوشیده بودن و خنده رو بودن یادم تکنیسین بی هوشی ازم معذرت خواهی کرد به خاطر تاخیر و همین که می خواست بی هوشم کنه گفتم می خوام با دکترم حرف بزنم دکترم اومد خیلی دکتر خوبی بود تمام حرفایی که مربوط به عملم بود رو زدم و بعد خانم دیگری شروع به بستن دستهایم به میله های کناری کرده بود. بعد هم شروع به استریل کردن سطح شکمم با بتادین کردند. بدترین قسمت فکر کنم همین جا بود. چنان احساس سرما و لرز کردم که انگار داشتم قالب تهی می کردم. فکر می کردم الان باید یک نفر به من بگوید تا یک عددی بشمرم. بعد هم هنوز به آن عدد نرسیده بیهوش شوم. ولی من اصلا عدد نشمردم. فقط صدای همان اقایه متخصص بیهوشی را شنیدم که گفت :کجایی هستی ؟و بعدش دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار یک لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمهایم را باز کردم و چراغهای بالای سرم را دیدم. وضعیت را به یاد آوردم. با خودم گفتم الان باید در اتاق ریکاوری باشم. باورم نمی شد. یعنی همه چیز تمام شده است؟! یعنی الان پسرکم بیرون آمده است و دیگر توی دلم نیست؟! به سختی دستم را تکان دادم تا ببینم پسرم داخل شکمم هست یا نه؟به سختی دستم را تکان دادم پلکهایم سنگین بود و نمی توانستم واضح ببینم وقتی دستم به شکمم رسید متوجه شدم پسرم دیگر داخل شکمم نیست چقدر زود همه چیز انجام شد! خانمی متوجه به هوش آمدنم شد و می خواست تختم را جابجا کند. دلم می خواست خانم دکتر را می دیدم و ازش تشکر می کردم. با صدای لرزانی که انگار صدای خودم بود گفتم بچه ام سالمه؟اقایی که می خواست تختم را جابجا کند با همون لهجه ی شیرین یزدی گفت سالم و خوشکل مثل مامانش خیلی خوشحال شدم و زیر لب خدا رو شکر می کردم . سعی کردم چشمهایم را به یک سمت متمرکز کنم ولی نمی شد!! تجربه جدیدی بود. یعنی می توانستم هاله ای را حوالی یک نقطه را ببینم ولی چشمم روی مرکز آن هاله  متمرکز نمی شد. انگار حول و حوش ساعت 9شب بود که تختم از بلوک زایمان بیرون آمد.تختم رو به سمت اسانسور بردن دم در اتاق عمل خاله سمانه و مامان جون رو دیدم و با دیدن اونها انگاری دلم خیلی نازک شده بود و اشکهایه سردم تند تند از چشمانم سرازیر می شد با دیدن اونها قوت قلب گرفتم و دلم می خواست برایشان بچگی کنم و انها نازم را بخرند اری کودک شده بودم  . سوزش هایه بخیه ام شدیدتر شده بود و درد داشتم ولی اشکهایم  برای سوزش نبود اصلا به خاطر درد نبود و به خاطر حس دیگری بود کلا پر بود از احساسات عجیبی که تا به حال با انها مواجه نشده بودم پر از احساس درد و لذت پر احساس شیرینی که تا به حال نداشتم یه جور احساس اتمام انتظار پر از خوشحالی بودم ولی اشک می ریختم دلم می خواست بابا جواد کنارم بود ولی اون به خاطر ملیسا نتونسته بیاد بالا هنوز کاملا به هوش نبودم ولی می توانستم خوشحالی و اشکهایه شوق مامانم و خواهرم رو حس کنم تخت را به داخل آسانسور بردند. فاصله کوچک آسانسور با سطح زمین تخت را کمی لغزاند و همان لغزش کوچک خیلی برایم دردآور بود. تخت را به اتاقی که از قبل رزرو کرده بودیم بردند. و من در اتاق خودم مستقر شدم.   سراغ بچه ام را گرفتم. گفتند که بخش نوزادان است و میاورنش. خانمی برای مرتب کردن سر و وضعم آمد و لباس اتاق عمل را با لباسی که جلویش دکمه داشت و مناسب شیردهی بود عوض کرد. تخت نوزاد را به اتاق آوردند. به سختی بلند شدم تا صورتش را ببینم. دست روی دلم گذاشتم. خالی شده بود. مسافری که نه ماه مهمان این خانه بود حالا ترکش کرده بود. یعنی هیچ وقت یادش می آید که 9 ماه در درون من زندگی کرده است؟!

  بعد تلفن ها و تبریک ها شروع شد. من هم صدایم یک جوری شده بود و گلویم به شدت می سوخت. می گفتند در اثر همان گازهای بیهوشی و لوله های اتاق عمل است. به سختی حرف می زدم ولی آنقدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم و با خوشحالی جواب تبریک ها را می دادم. پرستاری به اتاقم آمد و پسرم را برداشت و در آغوشم گذاشت. نگاهش کردم. چهره ای آرام با سری پر مو، چشمها و بینی پف کرده و لبهای قرمز قرمز. پسر من بود! پسری که دیروز در همان ساعات توی دلم بود و الان در آغوشم! تا آن لحظه من هنوز صدای گریه اش را نشنیده بودم. پرستار از من خواست به او شیر بدهم. فکر نمی کردم به این زودی شیر داشته باشم. ولی شیر داشتم. وقتی شروع به مکیدن کرد نمی دانستم چه کار کنم. انگار حس های تعجب و ذوق تواما در وجودم ریخته می شد و با قلبم بازی می کرد. چند تا قلوپ خورد و لبهایش را جمع کرد. پرستار گفت همین قدر برایش کافی است. او را گرفت و در رختخواب خودش گذاشت. باید کمی استراحت می کردم ولی دلم نمی آمد. حس می کردم نباید این لحظه لحظه ها را از دست داد. وقت برای خوابیدن همیشه هست.ساعت 5 صبح پرستاری به کمکم امد و لباسهایم را عوض کرد و سن من را قطع کرد و کمکم کرد تا از تخت بلند شدم. اولش خیلی سخت بود. آنقدر که کمی در برابرشان مقاومت کردم ولی با کمی راه رفتن احساس سبکی خوبی پیدا کردم. شنیده بودم هر چه زودتر راه بیفتم برای خودم بهتر است و همین طور هم بود. شب مادرم  پیشم مانده بود. زایمان خوبی داشتم  و با مسکن های تزریقی توی سرمم درد خاصی را حس نمی کردم. پسرم هم در طول شب سه چهار بار بیدار شد که هر بار مامانم به نیازهایش رسیدگی کرد و من هم بهش شیر میدادم و اگه نیاز به تعویض کهنه داشت یه پرستار می اومد و بردش بخش نوزادان و کاراش رو می کرد با این وجود من کل طول شب را بیدار بودم و خوابم نمی برد. نمی دانم علتش ذوق و شوق آمدن پسرکم بود یا بی خوابی های اواخر دوران بارداری که دیگر به آن عادت کرده بودم. از پنجره کنار تخت به بیرون نگاه می کردم و همه چیز را که از صبح تا آن لحظه برایم خیلی تند گذشته بود دوباره در ذهنم مرور می کردم. به ساعاتی از شب قبل فکر می کردم که همین پسرکی که الان کنارم خوابیده توی دلم بود و لذت لگد زدنش را دوباره به یاد می آوردم. صبح که شد جواد به بیمارستان آمد و با دیدنش روحیه ای دوباره گرفتم.خاله سمانه هم بهم سر می زد ولی بیشتر مواظب ملیسا بود و این چند روز واسم سنگ تموم گذاشت هرچی باشه خاله هست و یه جورایی جایه مادر. دو شب در بیمارستان بودو و رسیدگیشون خیلی خوب بود تمام کارهایه پسرم از قطره فلج اطفال گرفته تا واکسنهاشو انجام می دادن فقط وظیفه ی من شیر دادنش بود مامانم اون دو شب کنارم بود و برایم مادری می کردو دخترم رو هم بابا جواد و خاله سمانه نگه داری می کرد واسه همین خیالم از همه چی راحت بود  .موقع ترخیص من و سواره ویلچر کردن و بردن سمت بخش نوزادان و پسرم را در اغوشم دادن و سوار اسانسور کردن. بعد از پیاده شدن از آسانسور جوادرفت که ماشین را زودتر بیاورد جلوی درب خروجی و من خودم آرام آرام به سمت در حرکت کردم. از همان مکان هایی که دیروز با عجله وارد بیمارستان شده بودم عبور می کردم. ولی آن روز روز دیگری بود. روزی متفاوت از دیروز و متفاوت از همه روزهای دیگر زندگیم. آن روز من دوباره مادر شده بودم. این جمله به تنهایی تمام وجودم را گرم گرم می کرد و حتی به بیجان ترین اشیایی که در امتداد نگاهم قرار می گرفت جان می داد.

اینم خاطرات تولد دومین فرزندم

خدایا شکرت

تقدیرش را زیبا بنویس

 

 

 



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : دوشنبه 13 مرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 26 مرتبه

سلام دوستان خوبم

چندتا عکس از گل پسرم میزارم بعدا سر فرصت خاطرات رو می نویسم

 



موضوع : عکس
تاريخ : جمعه 20 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 42 مرتبه

 

هنوز هم که هنوزه بعد از گذشت 38 هفته یا همان نه ماه از درک این موضوع ناتوانم که خدا چطور می تواند اینقدر نعمتهای بزرگ به من که یک بنده غافلم بدهد..از درک این عظمت ناتوانم و این آسان نیست برایم....

فکر کردن به خلقت تو، به این که فقط و فقط یک روز دیگر درونمی  بغضم را بیشتر می کند..دلم می خواهد فریاد بزنم و از ته دل شاکر باشم....دلم می خواهد همه بدانند که شادم از این موهبت الهی....  این هفته که گذشت هفته آخرین هابود برایمان..مثلا امروز آخرین جمعه  ای است که درونمی و من این تنهایی را دارم...از امروز شمارش معکوس داریم...از صبح همه کارها قابل مقایسه با هفته بعد در چنین روزیند....مثل این که هفته بعد در چنین روزی  تو و من در چه حالیم، این فکر ها بی تاب و تحمل می کندم...می دانم که حتما دلتنگ این روزهایت خواهم شد اما از طرفی حس می کنم شیرینی دیدنت خیلی دلچسب است و غیر قابل تصور...

 این ماه رمضان در درونمی  وماه رمضان بعد همراهم و در کنارم ..خوب می توانم تصور کنم کارهایت را در سال بعد در چنین روزی...این که حتمامی توانی شادی این روز را بیشتر کنی... می توانی با لبهای کوچکت ببوسی من و ملیکا و بابایی را  .. دست بزنی....برقصی!!!

بیا تا این لحظات باقی مانده را برای هم خاطره سازتر کنیم........

محتاج دعایه تک تک شما دوستان هستم



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : چهارشنبه 18 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 42 مرتبه

سلام دوستان خوبم

دیروز به همراه ملیکا رفتیم اتلیه و هم من عکس گرفتم و هم ملیکا خانم این چندتا عکس رو که هنوز طراحی نشده رو گذاشتم چون ممکنه به خاطر زایمانم یه مدتی نتونم بیام

خیلی منو دعا کنید تا همه چی به خوبی و خوشی انجام بشه

 



موضوع : عکس
تاريخ : جمعه 13 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 41 مرتبه

حس غریبی دارد این که بدانی در خود چیزی را می پرورانی که پاک پاک است و به واسطه پاکی و بی گناهیش به هر کس میرسی التماس دعایی می گوید...مخصوصا این شبها و روزها که همه به فکر دعا و استجابتش هستند...بعد نوبت به خودت که میرسد می مانی با حاجتهایت، اینکه کدام را اول بگویی. هر چند حالا دیگر تمام حاجاتم حول تو می چرخد اینکه سالم و صالح باشی و خدا تنها کسی است که می داند در این مدت با هم بودنمان تمام نیاز روحیم همین بوده است و بس...  گاهی فکر می کنم که چه حس شیرینی است اینکه تو پاکی و منم به واسطه حضور تو شرمنده از گناه باشم اما گاهی هم فکر می کنم که می توانم شکرگذار این مهربانی خدا باشم و لایقش!!!

 امروز قران می خواندیم و تو گاهی تکانی به خود می دادی لذت این دو نفره قران خواندن را برایم دو چندان می کردی گاهی فکر می کردم که تو هم مثل من در حال لذت بردن از ایه هایه قران هستی ...ایه هایی که هر کدام تفسیری بس طولانی با خود دارد که من چه راحت از کنارش می گذرم در زندگی روزمره...

خدایا لذت این روزها را برایم حفظ کن می دانم که صدایم را می شنوی



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 35 مرتبه

پسرم:

هیچ وقت فکر نمی کردم که با وجود این همه انتظار زمان برایم اینقدر سریع گذشته باشد...وقتی که به این هفته هایه گذشته نگاه  می کنم شاد می شوم از این همه راهی که طی کرده تا خودش را به اخر برساند ...دلم برایش می سوزد طفلکی پا به پای من و تو تمام راه را آمد و به اینجا رسید،هر چند هنوز هم این راه ادامه دارد اما یادمان باشد که حتما از او هم تشکری کنیم...  نمی گذرند این روزها  برایم، اصلا فکر نمی کردم که این تن ناتوانم اینقدر برایت جای مناسبی  باشد که بخواهی مدتی طولانی رادر آن بگذرانی...فکر می کردم دلت می خواهد زودتر از اینجا خلاص شوی...می دانم در جای تنگ و تاریک بودن برای منی که به یاد نمی آورمش حتی تصورش هم سخت باشد اما  تو خوب تحمل می کنی و دوست دارم این تقلاهایت را برای باز کردن جایت حتی اگر با شرحه شرحه کردن  پوستم  برایم به یادگار بگذاری!!!!!!!!! روزهای سختیند این روزها که تو درگیر جای تنگ و کم حوصلگی منی و برای من که کم نفس شده ام و تمام فکرم  سلامت توست...خدایا کمکمان کن تا این دوهفته ی باقی مانده هم به خوبی همین مدت طولانی گذشته بگذرد...



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : شنبه 7 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 39 مرتبه

ملیکا و دختر عموش که می خوان برن پارک به قول ملیکا پارک خوشکله

شیطونی بعد از پارک

ملیکا دوباره پارک می رود

ژستهایه زیبایه دخترم

کار هر روز ملیکا

 



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 40 مرتبه

هفته ی سی و ششم یا همان شروع نه ماهگی برابر شد با حضور دست خطهایت که نمی دانم با ناخنهایت به ثبت  می رسند یا با بقیه اندام هایت...هر چه هست می دانم مداد قرمزی در دست داری!!چیزی که فکر نمی کنم تا پایان عمر از یادم برود یا بتوانم پاکش کنم!!!!!صادقانه بگویم چیز آزار دهنده ای است اما شیرینی هم دارد که نشان دهنده زوری است که تو می زنی تا رشد کنی و جایی برای خودت در این تن تقریبا کوچکم  باز کنی...وقتی به این انرژی صرف کردنت فکر می کنم دلم می گیرد..سخت است جا نداشته باشی و مجبور باشی رشد کنی هر چند تو کار خود را می کنی و من مطمئنم که از پسش بر می آیی!!!!!!!!  بیا معامله دیگری بکنیم تو الان منصرف شو از این نقاشی کردن ها و خطاطی ها منم قول می دهم هر وقت خواستی بعد از آمدنت وسایل هنر نمایی را در اختیارت بگذارم...فکر می کنم آن زمان هم برای تو هم برای من فرصت خوبی باشد تا با هم کنار بیاییم!!!!!!!!



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 63 مرتبه

سلام دخترِ نازم و پسرِ نازم

این جمعه ای یعنی مصادف با نیمه شعبان عقد ابجی کوچیکم از ته دل واسش خوشحالم و واسش ارزوی خوشبختی می کنم ولی من بخاطر شرایطم نمی تونم برم کلی گریه کردم و غصه خوردم و دلتنگم ولی نمی شه با وجود بارداری اونم ماه اخر و داشتن یه بچه شیطون 3 ساله و مسافت طولانی نمی شه

می دونم سلامتی پسرم که در وجودم در حال بزرگ شدن هست از همه چی مهمتره و با فکر به این دلم اروم می گیره ولی وقتی به خواهرم فکر می کنم دلم می گیره کاشکی این همه از مامان اینا فاصله نداشتم و من هم الان کنارشون بودم

خواهر کوچیکم یعنی خاله محدثه خیلی تو بزرگ کردن ملیکا کمکم کرد خیلی زیاد هر کلاسی داشتم یا کاری داشتم مثل یک مادر از دخترم نگهداری می کرد و من با خیال راحت به کارام می رسیدم ولی حالا اون عروس راه دور شده و از همه بیشتر من غصه می خورم از طرفی خیلی خوشحالم که داره ازدواج می کنه و همسر خوبی نصیبش شده ولی از طرفی ناراحتم که از من دور شده

این هفته خیلی تنها بودم نه مامان جون نه بابا جون نه خاله سمانه نه خاله محدثه ...همه رفتن فقط من موندم با دخترم و پسرم و همسرم و همین ارومم می کنه

پسرم به خاطر سلامتی تو هر کاری می کنم پس فقط تو خوب بزرگ شو

 



موضوع : دلنوشته
درباره وبلاگ

یبسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین من سمیه مامان نی نی متولد7 بهمن 63..کارشناس ارشد ریاضی تو مرداد سال 88 با آقایی مهربون رفتیم تا باهم روزهامونو زیر ی سقف شریک شیم.. و ...روز28اردیبهشت 1390..متوجه برآورده شدن یکی از زیباترین آرزوهامون شدیم..خداجوون بالاخره نی نی مونو فرستاد تا یه آزمایش و ی مسئولیت سخت به ما بده..ممنون خدای مهربون که لایقمون دونستی..امیدوارم خدای بزرگ توو این راه سخت و پرمسئولیت اما بسیار شیرین مارو هیچ وقت هیچ وقت تنها نذاره.. و خداوند به همه ی ارزومندان این لطف بزرگش رو عنایت کنه..الهی آمین عاقبت در یک روز قشنگ بهاری دخمل من پا به این دنیا نهاد و من و باباشو خوشبخت تر کرد ان زمان بر من خدای مهربان نام مقدس مادر را نهاد . ملیکای ناز ما در 28 اردیبهشت 90در ساعت 1:30 بعد از ظهر زیبا اردیبهشتی امد تا دنیا من و با با رو زیبا تر کنه . دخمل عسلم خاطراتت رو ثبت می کنم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر برای ما عزیز و دوستداشتنی هستی

موضوعات
نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 47 نفر
بازديدهاي ديروز : 185 نفر
بازدید هفته قبل : 1368 نفر
كل بازديدها : 210700 نفر
امکانات جانبی
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ