ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
تاريخ : جمعه 30 تير 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : مرتبه



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 24 مرتبه

پسرم:

هیچ وقت فکر نمی کردم که با وجود این همه انتظار زمان برایم اینقدر سریع گذشته باشد...وقتی که به این هفته هایه گذشته نگاه  می کنم شاد می شوم از این همه راهی که طی کرده تا خودش را به اخر برساند ...دلم برایش می سوزد طفلکی پا به پای من و تو تمام راه را آمد و به اینجا رسید،هر چند هنوز هم این راه ادامه دارد اما یادمان باشد که حتما از او هم تشکری کنیم...  نمی گذرند این روزها  برایم، اصلا فکر نمی کردم که این تن ناتوانم اینقدر برایت جای مناسبی  باشد که بخواهی مدتی طولانی رادر آن بگذرانی...فکر می کردم دلت می خواهد زودتر از اینجا خلاص شوی...می دانم در جای تنگ و تاریک بودن برای منی که به یاد نمی آورمش حتی تصورش هم سخت باشد اما  تو خوب تحمل می کنی و دوست دارم این تقلاهایت را برای باز کردن جایت حتی اگر با شرحه شرحه کردن  پوستم  برایم به یادگار بگذاری!!!!!!!!! روزهای سختیند این روزها که تو درگیر جای تنگ و کم حوصلگی منی و برای من که کم نفس شده ام و تمام فکرم  سلامت توست...خدایا کمکمان کن تا این دوهفته ی باقی مانده هم به خوبی همین مدت طولانی گذشته بگذرد...



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : شنبه 7 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 32 مرتبه

ملیکا و دختر عموش که می خوان برن پارک به قول ملیکا پارک خوشکله

شیطونی بعد از پارک

ملیکا دوباره پارک می رود

ژستهایه زیبایه دخترم

کار هر روز ملیکا

 



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 26 مرتبه

هفته ی سی و ششم یا همان شروع نه ماهگی برابر شد با حضور دست خطهایت که نمی دانم با ناخنهایت به ثبت  می رسند یا با بقیه اندام هایت...هر چه هست می دانم مداد قرمزی در دست داری!!چیزی که فکر نمی کنم تا پایان عمر از یادم برود یا بتوانم پاکش کنم!!!!!صادقانه بگویم چیز آزار دهنده ای است اما شیرینی هم دارد که نشان دهنده زوری است که تو می زنی تا رشد کنی و جایی برای خودت در این تن تقریبا کوچکم  باز کنی...وقتی به این انرژی صرف کردنت فکر می کنم دلم می گیرد..سخت است جا نداشته باشی و مجبور باشی رشد کنی هر چند تو کار خود را می کنی و من مطمئنم که از پسش بر می آیی!!!!!!!!  بیا معامله دیگری بکنیم تو الان منصرف شو از این نقاشی کردن ها و خطاطی ها منم قول می دهم هر وقت خواستی بعد از آمدنت وسایل هنر نمایی را در اختیارت بگذارم...فکر می کنم آن زمان هم برای تو هم برای من فرصت خوبی باشد تا با هم کنار بیاییم!!!!!!!!



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 53 مرتبه

سلام دخترِ نازم و پسرِ نازم

این جمعه ای یعنی مصادف با نیمه شعبان عقد ابجی کوچیکم از ته دل واسش خوشحالم و واسش ارزوی خوشبختی می کنم ولی من بخاطر شرایطم نمی تونم برم کلی گریه کردم و غصه خوردم و دلتنگم ولی نمی شه با وجود بارداری اونم ماه اخر و داشتن یه بچه شیطون 3 ساله و مسافت طولانی نمی شه

می دونم سلامتی پسرم که در وجودم در حال بزرگ شدن هست از همه چی مهمتره و با فکر به این دلم اروم می گیره ولی وقتی به خواهرم فکر می کنم دلم می گیره کاشکی این همه از مامان اینا فاصله نداشتم و من هم الان کنارشون بودم

خواهر کوچیکم یعنی خاله محدثه خیلی تو بزرگ کردن ملیکا کمکم کرد خیلی زیاد هر کلاسی داشتم یا کاری داشتم مثل یک مادر از دخترم نگهداری می کرد و من با خیال راحت به کارام می رسیدم ولی حالا اون عروس راه دور شده و از همه بیشتر من غصه می خورم از طرفی خیلی خوشحالم که داره ازدواج می کنه و همسر خوبی نصیبش شده ولی از طرفی ناراحتم که از من دور شده

این هفته خیلی تنها بودم نه مامان جون نه بابا جون نه خاله سمانه نه خاله محدثه ...همه رفتن فقط من موندم با دخترم و پسرم و همسرم و همین ارومم می کنه

پسرم به خاطر سلامتی تو هر کاری می کنم پس فقط تو خوب بزرگ شو

 



موضوع : دلنوشته
تاريخ : شنبه 17 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 30 مرتبه

سلام به دختره نازم

اینم ملیکا خانم قبل از رفتن به پارک که دیروز به همراه خاله  سمانه رفتیم

ملیکا بعد از خاک بازی در روز تعطیل باغه عمه

اینم نقاشی ملیکا در سه سالگی



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 33 مرتبه

چند روزی است که بیشتر معنی جاذبه زمین را می فهمم!!!!  تو با این بزرگ شدنت و تکاملی که در پیش داری تمام اعضای مرا با سنگینی خود به سمت زمین می کشی !!!فکر کنم یکی از بدترین احساساتی باشد که از اضافه وزن 6 کیلویی دارم این که تمام اعضای بدنم دارند به سمت پایین سقوط می کنند!!!گاهی دلم می خواهد تکانی به خود بدهی و خود را تا حد چانه ام بالا بکشی اما انگار بر عکس است همه چیز، چون با هر تکانی بیشتر به سمت پایین می روی و خود را به زمین نزدیک تر می کنی.... فکر کردن به آمدنت حتی این اضافه وزن و گاهی تنگی نفس و این دست درد و بی حسی  لعنتی که این روزها تمام انرژیم را گرفته  را برایم شیرین می کند هر چند که همیشه انتظار سخت است و به اینجای کار ما که می رسد خسته کننده می شود...اما تحمل می کنم چون مطمئنم از شیرینی و لذت بعدش...

32هفته



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 31 مرتبه

 

با هر تکانت این روزها  بلا تکلیفم .نمی دانم  خوشحال باشم و قربان صدقه ات بروم یا دلتنگ جای تنگت باشم...این جای تنگ را من و تو می فهمیم...تو که مجبوری در آن بچرخی و رشد کنی و من که کشش  پوستم را میبینم و کج و کوله شدن شکمم را!!! اما خوب می دانم آن کس که تدبیر این خلقت را  داشته فکر همه جایش را هم کرده...این روزها در کشمکش همین هستم که چقدر بنده حقیری هستم در برابر بزرگی خدا...این که او  فکرهمه جایش را کرده آن وقت من فقط نشسته ام و نگاه می کنم و شاید حتی گاهی اوقات فراموشم شود اصل موضوع را...

هفته 31



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : يکشنبه 4 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 28 مرتبه

حالا که دیگر شبها در حالت  بیداری می خوابم تمام فکر و خیالم دور این می چرخد که درست جا به جا شوم ،  درست بلند شوم تا مبادا جا را از اینی که هست برایت تنگ تر کنم .اما دلم می خواهد بدانی هر کاری می کنم  فقط و فقط برای این است که دوستت دارم برای این است که تو راحت باشی و هیچ منتی هم برای این کارهایم ندارم...چون می دانم وظیفه است هر چند خیلی سنگین باشد....

گاهی اوقات این تو هستی که صبح ها زودتر از من بیداری و وقتی چشم باز می کنم و می بینم که در حال  حرکتی فقط خودم و خدایم می دانیم که چقدر خوشحالم و شاد ...این روزها هم که کارهای جدیدتری یاد گرفته ای مثل ناخن کشیدن یا فرو کردن دست و پای کوچکت به این پوست کش آمده و شرحه شرحه ام  دلم میخواهد فریاد بزنم تا همه بیدار شوند و ببیند که چه می کنی با این دلم... فکر می کنم خودت هم فهمیده ای که عاشق این حرکات عجیبت هستم و هر گاه که  خواهش کنم برایم تکرارش می کنی ...دلم می خواهد همه ببینند این حرکاتت را ...

 می دانم که روزهای سختی را می گذرانی...این را می شود از حرکات سنگینی که می کنی فهمید ...اما باور کن کاری نبوده که فکر کنم برایت خوب است و راحت تر می کند جای تنگت را که انجام نداده باشم.... می خواهم باور کنی دوست داشتنم را و تلاشم را برای راحتیت.......



موضوع : بارداری دوم
تاريخ : جمعه 2 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 38 مرتبه

سلام دوستان

اینم چند تا عکس از تولد به سختی پیدا کردم اخه ملیکا اون شب بیشتر دوست داشت برقصه

ملیکا عاشق پارک و تاب بازیه با خنده میریم پارک با گریه بر می گردیم

ملیکا مزرعه بابا بزرگ(روز قبل از تولد)

ملیکا در حال گریه چون خاله گوشی بهش نداده تا بازی کنه

عکسهایه دیروز ملیکا که به همراه مامان جون و بابا جون و بقیه اومده بودیم پارک خارج از شهر

 



موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 34 مرتبه

امروز تمام آن اتفاق شیرین و مهم سه سال پیش جلوی چشمانم رژه می رود..خسته ام انقدر خسته که نه دستی مانده برایم و نه پشتی که راستش کنم اما همه اش فدای یک تار مویت...شیرین زبانی تو جبران می کند همه ی دلتنگی ها و خستگی هایم را همان وقتی که با ناز عشوه همراه با شیطنتت خود را می چسبانی و می گویی دوستم داری...

سه سال است که مادرم...سه سال است که متفاوت تر از قبل زندگی می کنم و گاهی بچه تر از بچگی هایم زندگی کردم...سه سال است که بیشتراز قبل شاکرم...خدایا شکرت..شکرت برای داشتن همه آن چیزی که بزرگی و کرمت را نشانم می دهد.. شکر برای تمام ثانیه های این سه سال برای تمام حرصی که خوردم و می خورم...برای همه اشکی که به خاطر نادانیم ریختم و می ریزم...شکر که هستی دختر تا باشی همدم همه تنهایی و دلتنگی ام...

دلم تنگ شد برای اولین گریه و اولین بوسه ات دختر..چه زود بزرگ می شوی... هنوز صدای گریه ات توی گوش هایم است ..گریه ای که با تمام گریه ها فرق می کرد...

تولدت مبارک دخترم



موضوع : دلنوشته
درباره وبلاگ

یبسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین من سمیه مامان نی نی متولد7 بهمن 63..کارشناس ارشد ریاضی تو مرداد سال 88 با آقایی مهربون رفتیم تا باهم روزهامونو زیر ی سقف شریک شیم.. و ...روز28اردیبهشت 1390..متوجه برآورده شدن یکی از زیباترین آرزوهامون شدیم..خداجوون بالاخره نی نی مونو فرستاد تا یه آزمایش و ی مسئولیت سخت به ما بده..ممنون خدای مهربون که لایقمون دونستی..امیدوارم خدای بزرگ توو این راه سخت و پرمسئولیت اما بسیار شیرین مارو هیچ وقت هیچ وقت تنها نذاره.. و خداوند به همه ی ارزومندان این لطف بزرگش رو عنایت کنه..الهی آمین عاقبت در یک روز قشنگ بهاری دخمل من پا به این دنیا نهاد و من و باباشو خوشبخت تر کرد ان زمان بر من خدای مهربان نام مقدس مادر را نهاد . ملیکای ناز ما در 28 اردیبهشت 90در ساعت 1:30 بعد از ظهر زیبا اردیبهشتی امد تا دنیا من و با با رو زیبا تر کنه . دخمل عسلم خاطراتت رو ثبت می کنم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر برای ما عزیز و دوستداشتنی هستی

موضوعات
نويسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازديدهاي امروز : 80 نفر
بازديدهاي ديروز : 107 نفر
بازدید هفته قبل : 776 نفر
كل بازديدها : 197167 نفر
امکانات جانبی
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ