ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
قالب وبلاگ
نويسندگان



[موضوع : ]
[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ]

 

اب بازی ملیکا با سامیار و النا

 

 



[موضوع : عکس ]
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 17:27 ] [ مامان ]

سلام به دختر و پسر گلم

گل پسرم باید بگم اول اینکه مامانت خیلی کامل شناختی و دائم حواست به منه و وقتی هم تو خونه راه میرم با چشم منو دنبال می کنی.این ماه خیلی هوشیارتر شدی ، دستای خوشگلتو هی نگاهشون میکنی و ملچ و ملوچ می خوری.دستت رو که می گیریم بشمار سه بلند میشی و عاشق این کار شدی.تازگیها خیلی آب دهنت میریزه فکر کنم لثه هات داره سفت میشه.علاقه زیادی به لامپای خونه داری، نکنه می خوای مهندس برق بشی گل پسرچشمک وقتی تو گهوارت میزارمت به اطرافت نگاه می کنی و می خندی و صدا در میاری.عسل مامان شبها خیلی شیطونی می کنی تا خوابت ببره.خوابت تقریبا تنظیم شده فقط دو با بیدار میشی،صبح که بیدار میشی اول یه لبخندخیلی ناز با اون لثه های بی دندونت تحویل مامانی میدی یعنی صبح به بخیر بعدشم یه داده کوچولو اووووووووووووهمراه با آغغغغغغون می زنی.همش دوست داری از صبح تا شب یکی بشینه پیشت  و باهات بازی کنه و اگه یه وقت خدایی نکرده مامان بیچاره بره سراغ کار خودش.....نگووووووووووو و نپرس.در نتیجه مامان همه کاراش می مونه برا موقع خواب آقا و (البته خواب ملیکا خانم ).وقتی باهات حرف نمی زنم خودتو واسه مامان لوس میکنی و الکی سرفه میکنی که خیلی خنده دار میشی.خیلی دوست داری تو هوای آزاد جیش کنی چون به محض اینکه پوشکتو باز میکنم جیش میکنی.از حموم هم خوشت میاد با مامان جون که میبریمت حموم راحت می شینی که بشوریمت ولی وقتی لباس تنت میکنم نق میزنی.ملیکا هر روز سیدی می زاره وکلی کارتون می بینه تو هم نگاه می کنی  تو هم خوشت میاد و دقت میکنی و آغغغغون میکنی براشون با صدای بلند،اوووووووووی میکشی و یه خنده کوتاه و صدادار سر میدی.قلبتوپ کوچولویی داری میذارم جلوی پات و تو هم با اون پاهای کوچولوت شروع میکنی به توپ بازی.و اینم بگم وقتی که خیلی غرغروووووووو میشی فقط کافیه سوار ماشین بشی.دیگه از نق زدن می افتی. خب اینم از کارایه گل پسر....

پی نوشت:در رابطه به سفرمون بگم که با داشتن یه نی نی کوچولو و یه نی نی 3 سال و نیم ادم عاقل نباید بره مسافرت اینو من و بابایی به نتیجه رسیدیم اخه خیلی اذیت شدیم از ملیکا بگم که کلا چسبیده بود به بابایی و اون حتی اجازه نداشت غذا بخوره چه برسه که بره بیرون و خرید و گردش ....اریان هم انگاری اب به اب شده بود خیلی نا ارومی می کرد از ساعت 9 شب گریه و نا ارومی می کرد تا خواب می رفت گریه هایی که دلم اتیش می گرفت و اصلا شیر نمی گرفت حتی دکتر هم بردیمش ولی دکتر گفت مشکلی نیست و یه قطره واسه دل پیچه اش داد که زیاد تاثیری نداشت...واسه همین زودی برگشتیم البته بابایی قول داد کمی بزرگتر که شدن یه مسافرت توپ بریم



[موضوع : اولین ها, توانایی ها و علاقه مندی ها]
[ پنجشنبه 10 مهر 1393 ] [ 15:03 ] [ مامان ]

سلام دوستان

داریم میریم مسافرت

ایشالله وقتی برگشتم با کلی عکس و خاطرات سفر آپ می شم

فقط از شما می خوام دعا کنید که به سلامتی بریم و برگردیم و فرشته هایه من تو مسافرت مشکلی واسشون پیش نیاد

خدایه خوبم مواظب همسرم و دو تا وروجکم باش

در پناه حق



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 27 شهريور 1393 ] [ 10:06 ] [ مامان ]

خدایا شکرت  اریان کوچولوی من دوماهه شد و من و ملیکا خانم بردیم واکسن هاشو زدیم خیلی بد بود واکسن هپاتیت و سه گانه به پاهاش زدند و قطره فلج اطفال دادند بهش بمیرم بچم پاهاش درد میکرد سر وقت قطره استامینوفن بهش دادم. پسرم کلی بلا شده تازه یاد گرفته دستش رو مشت کرده بکنه تو دهنش یا انگشت شصت دستش رو البته زیاد نمیتونه نگه داره و زود میکشه بیرون و بعد عصبانی میشه. یه عادت بد هم از لحظه تولدش داره و اون اینه که با ناخنش بینی و صورت و حتی به چشمش رحم نمیکنه و میکنه و من همش نگرانم و دستش رو از صورتش دور میکنم. از کارای دو ماهگی باید بگم که به حرف زدنم گوش می ده می خنده بهم و می تونه بگه اقو و البته خیلی خیلی شکمو هست و دائم در حال شیر خوردنه همش دوست داره بهش توجه کنم و یا باهاش حرف بزنم

خیلی از لباساش کوچیک شده و دیگه تنش نمیرن مخصوصا سرهمی هاش.

اریان کوچولویه من حسابی بزرگ شده ناز و ماشاالله چشمای درشتش و او مژه های بلندش انسان رو خیره میکنه حتی ابروهاش هم در اومده و یه پسر دلبر شده و مثل روز تولدش بی ابرو و مژه نیست . البته سرش موی مشکی داره که هنوز زیاد نشده .رنگ چشماش هم از او مشکی تیره کم کم داره زیتونی تیره میشه و رنگ چشماش هم داره تغییر میکنه بچم. امیدوارم مثل باباش چشمای خوشگلی داشته باشه.

وزن :5.5 

قد :56

دور سر :40



[موضوع : واکسن, ماهگرد, قد و وزن]
[ سه شنبه 25 شهريور 1393 ] [ 0:28 ] [ مامان ]

سلام دخترِ گلم سلام پسرِ گلم

ببخشید با تاخیر اومدم یه مسافرت یکدفعه ای داشتیم که بعدا میام می گم الان فقط وقت دارم چند تا عکس بزارم چون هر لحظه ممکنه دو تا وروجک بیدار بشن

این عکس همین الان محمد اریان من هست که داره تو خواب می خنده



[موضوع : عکس ]
[ يکشنبه 16 شهريور 1393 ] [ 12:54 ] [ مامان ]

سلام به دختر و پسر گلم

پسرم یک ماه بیشتر است که از بودنت کنار ما می گذره. و از تو و خدای تو ممنونم که وجود نازنینت رو به من هدیه داده...

...

یک ماه از زندگی چهار نفره ی ما گذشت...

روزهایی که هنوز برامون تازگی داره؛

سعی می کینم به بهترین شکل بهش عادت کنیم  و بتونیم از پسش بر بیایم؛

و توی این راه هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم و به تجربیاتم اضافه میشه...

و در این روزهای اخیر یه خورده از حالات نوزادی بیرون اومده؛ بیداریش بیشتر شده مخصوصا شبها و نصفه شبهاخمیازه

موهاش  می ریزه و قیافه ش نسبت به روزهای اول تغییر کرده.

وقت هایی که بیداره نیاز به توجه خیلی زیادی داره و وقت خیلی زیادی از من می گیره.

و من بیشتر از همیشه به زمان نیاز دارم! زمان، همراهی و کمی استراحت...

و اما ...روزهای ما

روزهای پر مشغله ی ما به سرعت می گذرن و گاهی احساس می کنم که دارم از زمان جا می مونم؛

تمام روز رو در حال فعالیت هستم و غیر از مواقعی که مهمون کسی هستم، تقریبا تایم ِ استراحت ِ دیگه ای ندارم...

-نی نی بزرگه شبها نمی خوابه، نی نی کوچیکه روزها!

- نی نی بزرگه دلش بازی و همبازی شدن می خواد، نی نی کوچیکه نیاز به مراقبت داره...

- نی نی کوچیکه گریه می کنه و بغل می خواد، نی نی بزرگه باید بره دستشویی!

-برنج روی گاز داره می جوشه، صدای هر دوتاشون با هم در می آد!

- بعضی وقتا نی نی بزرگه بد خواب میشه و مجبورم روی پا بخوابونمش، در عین حال نی نی کوچیکه هم بیدار می شه و بی تابی می کنه و مجبورم بغلش کنم! که یه منظره ای قشمگی بوجود میاد

- یه وقتای نادری هم هست که پیش میاد دوتایی با هم خوابشون ببره که البته به ندرت پیش میاد و برای من تبدیل میشه به گلدن تایم! که باید برم به کارهام برسم بهم ریزی هایه نی نی بزرگه رو مرتب کنم و یا لباسهایه نی نی کوچیکه رو بشورم برم لباسهایه نی نی بزرگ بزرگه(بابایی) رو جمع کنم و یا .......

- بعد که این زمان طلایی بوجود میاد، انقدر هول می کنم که چیکار کنم، یه وقت می بینم دوتاییشون هم بیدار شدن و نه استراحت کردم، نه به کارام رسیدم، نه به خودم!ابله

خلاصه که داستانها داریم این روزا...

گاهی به سرم می زنه که یه دوربین مدار بسته تو خونه کار بذارم، تا آخر شب بشینم و تماشا کنم که امروز رو چجوری گذروندم!!! و وقتی که خسته از یه روز پرکار، بعد از خابوندن نی نی کوچیکه با هزار جور اعمال شاقه، می خوام سرم رو روی بالش بذارم، از خودم می پرسم که امروز چقدر تونستی مامان خوبی باشی براشون؟!

و اینطوری شد که نرسیدم خاطرانت محمد اریانم را بزارم ؛

ولی واقعا چاره ای ندارم. وقتی برام نمی مونه که بتونم بیام اینجا. کل روز وقتم پره و بعضی وقتا یادم نمیاد که چند ساعت ِ گذشته رو چطور گذروندم! اگر هم وقتی باقی بمونه باید پابه پای ملیکا بدوم و بازی کنم تا حوصله ش توی این روزهای کشدار تابستونی سر نره.

خلاصه که زندگی روی دور تند داره می گذره... خیلی تند، می گذره و من حتی نمی تونم به خاطر بیارم که چند دقیقه پیش رو چطوری گذروندم؛ و هر لحظه با خودم می گم که کاش راهی بود تا می تونستم یه کم زمان رو نگه دارم؛ که از بودنشون بیشتر لذت ببرم، که بتونم باهاشون بیشتر وقت بگذرونم، و بتونم راهی پیدا کنم برای حفظ حس کودکی ِ این دو تا فرشته؛

راه هایی مثلِ گرفتن عکس و فیلم، نگه داشتن بعضی لباسای کوچیک شده، سیو کردن موسیقی های پر تکرار ماه هایی که می گذره تو آرشیو هر ماه و هزار و یک راه دیگه؛

و با این حال می دونم هر روزی که می گذره دیگه تکرار نمی شه و من می مونم و خاطره ی روزای شیرین کودکی بچه هام...

 

 

 

 



[موضوع : خاطرات پسرم و دخترم]
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 19:48 ] [ مامان ]

پسرم امروز اولین ماهگرد تولد توست و من روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر عاشقت میشم  سعی میکنم تا جایی که امکان داره ازت عکس و فیلم بگیرم تا وقتی واسه خودت مردی شدی و من دلم واسه کوچیکی هات تنگ شد سراغشون برم و دوباره شیرینی های این روزات رو مزه مزه کنم ولی بازم همش فکر میکنم که دارم خیلی از لحظه ها رو از دست میدم و تو و خواهرِ قشنگت دارید به سرعت بزرگ میشید و من نمیتونم هیچ طوری این روند رو کند کنم ....

اولین ماهگرد به دنیا اومدنت مبارک گلم

پسرم دنیایی که یک ماهه پا توش گذاشتی پستی و بلندی زیاد داره دلم می خواد ماه به ماه که بزرگتر می شی قوی تر و قوی تر بشی تا بتونی مرد بزرگی بشی که در برابر ناملایمات زندگی مثل یه سرو استوار به زندگیت ادامه بدی و طبق قولی که روز اول که اومدی تو دلم و بهم دادی پشتوانه زندگیم باشی

شاید الان که داری این وبلاگ رو می بینی و می خونی بزرگ بزرگ شده باشی

همیشه یادت باشه

ما

یعنی من بابایی و آبجی ملیکا رو تو خیلی حساب کردیم

همیشه یادت باشه

که خیلی دوستت داریم

وقتی که پیر و ناتوان شدیم تویی که باید تا لحظه آخر پشت ما رو گرم نگه داری تا بتونیم بهت تکیه کنیم

گل پسرم ... وجودم ... عمرم ... عشقم ... تمام هستی من

با عشق تمام ماه به ماه پا به پات میام گلم ....خدا همیشه نگه دارت باشه

۱ ماهگیت مبارک عسلم

راستی امروز 22 مرداد سالگرد ازدواج من و بابایی هست درست 5 سال گذشت انگاری همین دیروز بود ............



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 22 مرداد 1393 ] [ 14:48 ] [ مامان ]

سلام محمداریان قشنگ من! بالاخره تو به دنيااومدي و من بالاخره فرصت كردم بيام خاطرات زايمانم رو بنويسم.  محمد اریانِ قشنگ من در تاريخ 22 تیر سال ٩3 ، ساعت 7شب در بيمارستان مرتاض یزد به روش سزارین متولد شد درست در روز 15 ماه مبارک رمضان مصادف با تولد حضرت حسن مجتبی امید هست که که اقا نظر لطفش رو تا اخر عمر از زندگی پسرم بر ندارد . اين تاريخ و زمان و مكاني هست كه امكان نداره حتي يك صحنه اش هم از جلوي چشمم بره تا آخر عمرم. امروز محمدم 26روزشه، سالم و سلامت و تپل مپل ، كه به خاطر همين سلامتي و روزي صدها بار از خدا متشكرم. هرروز به خاطر اين نعمت بزرگ زندگيم از خدا تشكر ميكنم ....... و ازش ميخوام كه تمام طول زندگيش در پناه خودش حفظش كنه. خوب حالا بريم سراغ خاطرات اين 26روز:

درست روز 21 تیر بود که من و بابایی به همراه مامان جون و خاله سمانه و ابجی ملیسا راهی بیماستان مرتاض یزد شدیم اون روز وقت معاینه داشتم خاله سمانه هم وقت داشت اخه اونم بارداره و اون موقع 5 ماهش بود واسه همین رفتیم مطب دکترم دکتر وقتی منو معاینه کرد گفت سر بچه اومده پایین و امشب یا فردا شب دردت می گیره یعنی درد زایمانت می گیره و باید فردا بیایی و بستری بشی تقریبا 10 روز به موعد زایمانم مونده بود واسه همین یه امپول واسه ریه بچه داد که 12 ساعتی بزنم و فردا ساعت 8 صبح برم بیمارستان

شب زایمانم خیلی استرس داشتم خیلی نگران بودم دلم واسه دخترم تنگ می شد اصلا یه حال بدی داشتم 12 شب بود می بایست امپول دوم رو بزنم که همگی رفتیم بیرون تا حال هوایی عوض کنیم وقتی امپولم رو زدم باباجواد همگی رو بردامامزاده سید جعفر اخه میدونست من خیلی اونجا رو دوست دارم و واسه روحیه ام خوبه

واقعا هم خوب بود خیلی اروم گرفتم کلی درد و دل راز و نیاز کردم و از خدا سلامتی بچه ام رو خواستم کلی گریه کردم و سبک شدم و بعد با کلی انرژی راهی خونه شدیم

صبح بلند شدم و صبحانه سبکی خوردم و با بابا جواد و مامان جون راهی بیمارستان شدیم تمام کارهایه پروند رو انجام دادیم و کلی ازمایش و معاینه و نموار قلب ....انجام دادم و بعد بستری شدم مامان جون هم همراهم بود

خیلی بیمارستان تمیز و مرتبی بود دم به دقیقه یه پرستار می اومد و کارهایه لازم رو انجام می داد نزدیکهایه ساعت 5 بود که یه پرستار اومد و گفت دکترت داره میاد و باید اماده بشی  واسه همین لباس مخصوص تنم کردن و کارهایه لازم رو انجام دادن و منو به اتاق ریکاوری بردن اونجا یکی دیگه جلویه من بود و هر عملی 20 دقیقه ای طول می کشید از بردنش تا اتاق عمل تا اومدن دکتر و انجام عمل و.. درست 20 دقیقه طول می کشید استرس عجیبی داشتم و کم کم دردام هم داشت شروع می شد و زیر دلم بد جور منقبض شده بو و هر لحظه فکر می کردم الان دلم می ترکه یه تسبیح همراهم بود و هی ذکر می گفتم و دعا دعا می کردم زود بگذره از شانس من همین که نوبت من شد دو نفر رو اورژانسی اوردن و قبل از من بردن تو اتاق عمل و من تنها تو اتاق منتظر بودم و هر بار که هر مامانی زایمان می کرد و صدایه گریه بچه رو می شنیدم از خدا می خواستم که من هم زایمان خوبی داشته باشم و پسرم سالم بیاد بغلم هر چند انتظار سخت بود ولی شنیدن گریه بچه ها به ادم امید می داد درست نزدیکایه 7 شب بود که نوبت من شد و منو بردن تو اتاق عمل همه سبز پوشیده بودن و خنده رو بودن یادم تکنیسین بی هوشی ازم معذرت خواهی کرد به خاطر تاخیر و همین که می خواست بی هوشم کنه گفتم می خوام با دکترم حرف بزنم دکترم اومد خیلی دکتر خوبی بود تمام حرفایی که مربوط به عملم بود رو زدم و بعد خانم دیگری شروع به بستن دستهایم به میله های کناری کرده بود. بعد هم شروع به استریل کردن سطح شکمم با بتادین کردند. بدترین قسمت فکر کنم همین جا بود. چنان احساس سرما و لرز کردم که انگار داشتم قالب تهی می کردم. فکر می کردم الان باید یک نفر به من بگوید تا یک عددی بشمرم. بعد هم هنوز به آن عدد نرسیده بیهوش شوم. ولی من اصلا عدد نشمردم. فقط صدای همان اقایه متخصص بیهوشی را شنیدم که گفت :کجایی هستی ؟و بعدش دیگر هیچ چیز نفهمیدم. انگار یک لحظه بیشتر نگذشته بود که چشمهایم را باز کردم و چراغهای بالای سرم را دیدم. وضعیت را به یاد آوردم. با خودم گفتم الان باید در اتاق ریکاوری باشم. باورم نمی شد. یعنی همه چیز تمام شده است؟! یعنی الان پسرکم بیرون آمده است و دیگر توی دلم نیست؟! به سختی دستم را تکان دادم تا ببینم پسرم داخل شکمم هست یا نه؟به سختی دستم را تکان دادم پلکهایم سنگین بود و نمی توانستم واضح ببینم وقتی دستم به شکمم رسید متوجه شدم پسرم دیگر داخل شکمم نیست چقدر زود همه چیز انجام شد! خانمی متوجه به هوش آمدنم شد و می خواست تختم را جابجا کند. دلم می خواست خانم دکتر را می دیدم و ازش تشکر می کردم. با صدای لرزانی که انگار صدای خودم بود گفتم بچه ام سالمه؟اقایی که می خواست تختم را جابجا کند با همون لهجه ی شیرین یزدی گفت سالم و خوشکل مثل مامانش خیلی خوشحال شدم و زیر لب خدا رو شکر می کردم . سعی کردم چشمهایم را به یک سمت متمرکز کنم ولی نمی شد!! تجربه جدیدی بود. یعنی می توانستم هاله ای را حوالی یک نقطه را ببینم ولی چشمم روی مرکز آن هاله  متمرکز نمی شد. انگار حول و حوش ساعت 9شب بود که تختم از بلوک زایمان بیرون آمد.تختم رو به سمت اسانسور بردن دم در اتاق عمل خاله سمانه و مامان جون رو دیدم و با دیدن اونها انگاری دلم خیلی نازک شده بود و اشکهایه سردم تند تند از چشمانم سرازیر می شد با دیدن اونها قوت قلب گرفتم و دلم می خواست برایشان بچگی کنم و انها نازم را بخرند اری کودک شده بودم  . سوزش هایه بخیه ام شدیدتر شده بود و درد داشتم ولی اشکهایم  برای سوزش نبود اصلا به خاطر درد نبود و به خاطر حس دیگری بود کلا پر بود از احساسات عجیبی که تا به حال با انها مواجه نشده بودم پر از احساس درد و لذت پر احساس شیرینی که تا به حال نداشتم یه جور احساس اتمام انتظار پر از خوشحالی بودم ولی اشک می ریختم دلم می خواست بابا جواد کنارم بود ولی اون به خاطر ملیسا نتونسته بیاد بالا هنوز کاملا به هوش نبودم ولی می توانستم خوشحالی و اشکهایه شوق مامانم و خواهرم رو حس کنم تخت را به داخل آسانسور بردند. فاصله کوچک آسانسور با سطح زمین تخت را کمی لغزاند و همان لغزش کوچک خیلی برایم دردآور بود. تخت را به اتاقی که از قبل رزرو کرده بودیم بردند. و من در اتاق خودم مستقر شدم.   سراغ بچه ام را گرفتم. گفتند که بخش نوزادان است و میاورنش. خانمی برای مرتب کردن سر و وضعم آمد و لباس اتاق عمل را با لباسی که جلویش دکمه داشت و مناسب شیردهی بود عوض کرد. تخت نوزاد را به اتاق آوردند. به سختی بلند شدم تا صورتش را ببینم. دست روی دلم گذاشتم. خالی شده بود. مسافری که نه ماه مهمان این خانه بود حالا ترکش کرده بود. یعنی هیچ وقت یادش می آید که 9 ماه در درون من زندگی کرده است؟!

  بعد تلفن ها و تبریک ها شروع شد. من هم صدایم یک جوری شده بود و گلویم به شدت می سوخت. می گفتند در اثر همان گازهای بیهوشی و لوله های اتاق عمل است. به سختی حرف می زدم ولی آنقدر خوشحال بودم که نمی فهمیدم و با خوشحالی جواب تبریک ها را می دادم. پرستاری به اتاقم آمد و پسرم را برداشت و در آغوشم گذاشت. نگاهش کردم. چهره ای آرام با سری پر مو، چشمها و بینی پف کرده و لبهای قرمز قرمز. پسر من بود! پسری که دیروز در همان ساعات توی دلم بود و الان در آغوشم! تا آن لحظه من هنوز صدای گریه اش را نشنیده بودم. پرستار از من خواست به او شیر بدهم. فکر نمی کردم به این زودی شیر داشته باشم. ولی شیر داشتم. وقتی شروع به مکیدن کرد نمی دانستم چه کار کنم. انگار حس های تعجب و ذوق تواما در وجودم ریخته می شد و با قلبم بازی می کرد. چند تا قلوپ خورد و لبهایش را جمع کرد. پرستار گفت همین قدر برایش کافی است. او را گرفت و در رختخواب خودش گذاشت. باید کمی استراحت می کردم ولی دلم نمی آمد. حس می کردم نباید این لحظه لحظه ها را از دست داد. وقت برای خوابیدن همیشه هست.ساعت 5 صبح پرستاری به کمکم امد و لباسهایم را عوض کرد و سن من را قطع کرد و کمکم کرد تا از تخت بلند شدم. اولش خیلی سخت بود. آنقدر که کمی در برابرشان مقاومت کردم ولی با کمی راه رفتن احساس سبکی خوبی پیدا کردم. شنیده بودم هر چه زودتر راه بیفتم برای خودم بهتر است و همین طور هم بود. شب مادرم  پیشم مانده بود. زایمان خوبی داشتم  و با مسکن های تزریقی توی سرمم درد خاصی را حس نمی کردم. پسرم هم در طول شب سه چهار بار بیدار شد که هر بار مامانم به نیازهایش رسیدگی کرد و من هم بهش شیر میدادم و اگه نیاز به تعویض کهنه داشت یه پرستار می اومد و بردش بخش نوزادان و کاراش رو می کرد با این وجود من کل طول شب را بیدار بودم و خوابم نمی برد. نمی دانم علتش ذوق و شوق آمدن پسرکم بود یا بی خوابی های اواخر دوران بارداری که دیگر به آن عادت کرده بودم. از پنجره کنار تخت به بیرون نگاه می کردم و همه چیز را که از صبح تا آن لحظه برایم خیلی تند گذشته بود دوباره در ذهنم مرور می کردم. به ساعاتی از شب قبل فکر می کردم که همین پسرکی که الان کنارم خوابیده توی دلم بود و لذت لگد زدنش را دوباره به یاد می آوردم. صبح که شد جواد به بیمارستان آمد و با دیدنش روحیه ای دوباره گرفتم.خاله سمانه هم بهم سر می زد ولی بیشتر مواظب ملیسا بود و این چند روز واسم سنگ تموم گذاشت هرچی باشه خاله هست و یه جورایی جایه مادر. دو شب در بیمارستان بودو و رسیدگیشون خیلی خوب بود تمام کارهایه پسرم از قطره فلج اطفال گرفته تا واکسنهاشو انجام می دادن فقط وظیفه ی من شیر دادنش بود مامانم اون دو شب کنارم بود و برایم مادری می کردو دخترم رو هم بابا جواد و خاله سمانه نگه داری می کرد واسه همین خیالم از همه چی راحت بود  .موقع ترخیص من و سواره ویلچر کردن و بردن سمت بخش نوزادان و پسرم را در اغوشم دادن و سوار اسانسور کردن. بعد از پیاده شدن از آسانسور جوادرفت که ماشین را زودتر بیاورد جلوی درب خروجی و من خودم آرام آرام به سمت در حرکت کردم. از همان مکان هایی که دیروز با عجله وارد بیمارستان شده بودم عبور می کردم. ولی آن روز روز دیگری بود. روزی متفاوت از دیروز و متفاوت از همه روزهای دیگر زندگیم. آن روز من دوباره مادر شده بودم. این جمله به تنهایی تمام وجودم را گرم گرم می کرد و حتی به بیجان ترین اشیایی که در امتداد نگاهم قرار می گرفت جان می داد.

اینم خاطرات تولد دومین فرزندم

خدایا شکرت

تقدیرش را زیبا بنویس

 

 

 



[موضوع : بارداری دوم]
[ جمعه 17 مرداد 1393 ] [ 12:51 ] [ مامان ]

سلام دوستان خوبم

چندتا عکس از گل پسرم میزارم بعدا سر فرصت خاطرات رو می نویسم

 



[موضوع : عکس ]
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 16:18 ] [ مامان ]

 

هنوز هم که هنوزه بعد از گذشت 38 هفته یا همان نه ماه از درک این موضوع ناتوانم که خدا چطور می تواند اینقدر نعمتهای بزرگ به من که یک بنده غافلم بدهد..از درک این عظمت ناتوانم و این آسان نیست برایم....

فکر کردن به خلقت تو، به این که فقط و فقط یک روز دیگر درونمی  بغضم را بیشتر می کند..دلم می خواهد فریاد بزنم و از ته دل شاکر باشم....دلم می خواهد همه بدانند که شادم از این موهبت الهی....  این هفته که گذشت هفته آخرین هابود برایمان..مثلا امروز آخرین جمعه  ای است که درونمی و من این تنهایی را دارم...از امروز شمارش معکوس داریم...از صبح همه کارها قابل مقایسه با هفته بعد در چنین روزیند....مثل این که هفته بعد در چنین روزی  تو و من در چه حالیم، این فکر ها بی تاب و تحمل می کندم...می دانم که حتما دلتنگ این روزهایت خواهم شد اما از طرفی حس می کنم شیرینی دیدنت خیلی دلچسب است و غیر قابل تصور...

 این ماه رمضان در درونمی  وماه رمضان بعد همراهم و در کنارم ..خوب می توانم تصور کنم کارهایت را در سال بعد در چنین روزی...این که حتمامی توانی شادی این روز را بیشتر کنی... می توانی با لبهای کوچکت ببوسی من و ملیکا و بابایی را  .. دست بزنی....برقصی!!!

بیا تا این لحظات باقی مانده را برای هم خاطره سازتر کنیم........

محتاج دعایه تک تک شما دوستان هستم



[موضوع : بارداری دوم]
[ جمعه 20 تير 1393 ] [ 14:04 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 48 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یبسم الله الرحمن الرحیم وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین من سمیه مامان نی نی متولد7 بهمن 63..کارشناس ارشد ریاضی تو مرداد سال 88 با آقایی مهربون رفتیم تا باهم روزهامونو زیر ی سقف شریک شیم.. و ...روز28اردیبهشت 1390..متوجه برآورده شدن یکی از زیباترین آرزوهامون شدیم..خداجوون بالاخره نی نی مونو فرستاد تا یه آزمایش و ی مسئولیت سخت به ما بده..ممنون خدای مهربون که لایقمون دونستی..امیدوارم خدای بزرگ توو این راه سخت و پرمسئولیت اما بسیار شیرین مارو هیچ وقت هیچ وقت تنها نذاره.. و خداوند به همه ی ارزومندان این لطف بزرگش رو عنایت کنه..الهی آمین عاقبت در یک روز قشنگ بهاری دخمل من پا به این دنیا نهاد و من و باباشو خوشبخت تر کرد ان زمان بر من خدای مهربان نام مقدس مادر را نهاد . ملیکای ناز ما در 28 اردیبهشت 90در ساعت 1:30 بعد از ظهر زیبا اردیبهشتی امد تا دنیا من و با با رو زیبا تر کنه . دخمل عسلم خاطراتت رو ثبت می کنم تا وقتی بزرگ شدی بدونی چقدر برای ما عزیز و دوستداشتنی هستی
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 135
بازدید دیروز : 94
بازدید هفته گذشته : 394
کل بازدید : 221438
امکانات وب
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ