ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
قالب وبلاگ
نويسندگان



[موضوع : ]
[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ]

گل پسرم، عزیز دلم،

دیگه بزرگ شدی و می خوای غذا بخوری......بله پنج ماهت که تموم شد درست در 156 زورگی (5 ماه 4 روزگی )دکتر  اجازه شروع غذای کمکی برای شما رو دادند.البته اول فرنی و بعد حریره بادام و سپس سرلاک............

خوشگلم چون به آرد برنج های حاضری اعتباری نیست خودم برات آرد برنج درست کردم و به کلی ذوق اولین غذای کمکی شما رو درست کردم خلاصه زیاد دوست داشتی و من خوشحال شدم که استقبال کردی اخه ابجی ملیکا زیاد دوست نداشت 

پسرم اولین مزه بعد از شیرت رو امتحان می کردی اما مطمئنم کم کم علاقت بیشتر می شه.  حریره و سرلاک رو به خصوص سرلاک رو از همه بیشتر دوست داشتی.......

فعلا توی این ماه که ششمین ماه زندگیت هست قرار شد فقط حریره و سرلاک و فرنی بخوری عزیزم....

پسر نازم الان یه م مریضی و سرفه می زنی و کمی هم اسهالی از صبح بهت حریره برنج و حریره نشاسته دادم تا هم گلوت خوب بشه هم اسهالت اگه امروز خوب نشی می بریمت دکتر امیدوارم که خوب بشی عزیزکم

راستی بعد از گفتن کلمه آقو ,وووو,آ آ آ آ, اَ اَ اَ ,آوو , و خیلی صداهایه دیگه که نمی تونم بنویسم تو تونستی بگی بَ بَ و بابا خیلی غافلگیر شدم درست در 5 ماه 17 روزگی که می شه 167 روزگیت عزیزکم یادمه ملیکا اول گفت ماما ولی تو گفتی بابا

خیلی قشنگ می تونی با اسباب بازی هات بازی کنی اونا رو تو دستت بگیری و سریع بکنی تو دهنت از خودت هنگام بازی صدا در بیاری یه وقتایی می شی مثله گربه با اون صداهایی که در میاری

خیلی راحت قل می خوری و عقب عقب می خزی

من و قشنگ می شناسی و وقتی بهت نزدیک می شم به وجد میایی

ملیکا رو هم می شناسی و همیشه با چشمایه قشنگت بازی هایه ملیکا رو دنبال می کنی

تازه جذب تماشای تی وی هم می شی مخصوصا برنامه هایی که پر از رنگ هایه شاد هستن

وقتی ملیکا باهات بازی می کنه و کلی اذیتت می کنه تو فقط می خندی البته من هم حواسم هست که اذیت نشی گل پسرم اینم شانس خودت هست که بچه دوم یه خوانواده شدی و ابجی شیطون داشته باشی

همش باید به ملیکا بگم نکن مامان داداشی رو اذیت نکن فقط کافیه چند دقیقه غافل کنم اون موقع می بینم کلی پتو انداخته رویه اریان که مثلا شردس نشه یا داره بغلش می کنه ....الان هم رفته داره داداشی رو اذیت می کنه من رفتم بای

 

 



[موضوع : خاطرات پسرم, اولین ها]
[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 13:11 ] [ مامان ]

قربون دخترم برم که الان سرما خورده که با هر بار سرفه زدنش دلم رو می لرزونه خدایه خوبم زودی دخترم رو خوبش کن

قربون پسرم برم که الان سه چهار روزه اسهاله و روزی 5 تا 6 بار باید عوضش کنم و بخاطر همین پاهاش سوخته بهت 12 ساعتی نصفی اسید فولیک می دم و بهت حریره برنج و سیب زمینی می دم تا خوب بشی از امروز هم داری سرفه می کنی که با هر بار سرفه زدنت از خدا می خوام همه مریضیت رو به من بده احتمالا از ملیکا سرما خوردی

قربون ارشیدا خانم هم برم که داره کم کم بزرگ می شه



[موضوع : عکس ]
[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 11:07 ] [ مامان ]

سلام به همگی

امروز اومدم که از شیرین زبونی هایه ملیسا خانم بگم از حرف زدنش که دل ادمو می بره

چندر روز پیش داشتم بهش کلمه آب رو می نوشتم تا یادش بدم که ملیسا سریع گفت

ملیسا:من بلدم بزار بکشم

بعد مداد رو گرفت دستش و دو تا خط کشید و گفت :یاد بگیر مث (مثل) من ننا(نگاه) کن من لیبان(لیوان) کشیدم حالا آب می ریزیم توش ننا آب داره میات(میاد)تو لیبان . مامان ننا دو تا آب می کشم ننا کن چجور کشیدم .یاد گرفتی مث من اینجوری اینجوری کنی یاد بگیر دیگه ...ننا کن من لیبان کشیدم

خدایی که اخر اعتماد به نفسه بعد من مداد رو برداشتم و گفتم یاد گرفتم و یه لیوان کشیدم که سریع مداد رو ازم گرفت و گفت:ننا کن لیبان که اینجوری نیست مامان ننا بکن یاد بگیر ببین من بلدم

همون لحظه من شروع کردم به نوشتن حرفایه ملیکا که تا دید گفت : مامان داری می نویسی؟چکار می کنی؟

من:دارم حرفایه تو رو می نویسم

ملیکا با وجد:حرفایه منو؟

بعد ملیکا شروع کرد به الکی نوشتن بهش می گم چکار می کنی؟

ملیکا:دارم حرفات رو می نویسم ننا چی گفتی و می خنده

........................................................................................................................

یه گفتگویه دیگه

ملیکا:مامان جون می گه مامانت رفته دانشگاه اون استاده

من:اره عزیزم مامان جون راست می گه

ملیکا:منم می خوام استاد بشم

من:افرین دخترم باید درس بخونی بزرگ بشی تا استاد بشی

ملیکا:باشه .من که استاد بشم تو پیرزونی می شی؟

من :نه عزیزم ببین من استاد شدم ولی مامان جون پیرزن نشده

ملیکا:نه تو اگه پیرزنو بشی من استاد می شم

......................................................................................................

ملیکا:مامان اگه من بزرگ بشم تو هم پیرزن می شی

من :عزیزم منم بزرگ تر می شم

ملیکا:مامان من که بزرگ شدم تو پیرزن نشو باشه تو پیرزن نشو و کمکم کن

من: باشه عزیزم

ملیکا: تو اگه پیرزن شدی و بابایی هم پیرزن شد من کاراتون رو می کنم

من :افرین دخترم

.....................................................................................................

چند روز پیش داشتم ملیکا رو دعوا می کردم اخه خیلی شیطون شده و البته لوس

ملیکا با گریه و عصبانی:منم به  اقا دزده می گم تیر بخره واسم تا من با تفنگم تو بابایی رو بکشم

من :مگه تو با اقا دزه دوستی؟

ملیکا :نه من با پلیس دوستم

من:خوب چجوری می خوای به اقا دزده بگی؟

ملیکا که عصبانی بود با گریه گفت: اصا(اصلا) من بزرگ می شم و از زنددیتون(زندگیتون) می رم تو اتاقم و دوید از پله ها رفت بالا و رفت تو اتاقش

من:دویدم دنبالش و بغلش کردم و با هم اشتی شدیم

...................................................................................................

یکی از بازی هایی که ملیکا خیلی دوست داره اینه که خاله بازی بکنه و غذا درست کنه با اسباب بازی هایه کوچولوش چای درست کنه و به من و بابایی هم تعارف کنه و ما باید هی بریم خونه اش که با پشتی مبلها ساخته و گوشه خونه رو کرده خونه خودش و عروسکهاش

مثلا ملیکا میاد کنار من و الکی در می زنه و می گه:سلام خمسایه(همسایه) خونه هستی

من :سلام حاج خانم خوبی عزیزم چه خبر

ملیکا:سلامتی

من:چند تا بچه داری؟

ملیکا:می گه شش تا

من: اسم اشون چیه؟

ملیکا:ارشیدا . ایدا . خسنی(حسنی).نی نی . خلیا(هلیا).موناچی.

من :الان نی نی هات کجان؟

ملیکا:تو خونه هستن سرما خوردن

من :الهی تنها هستن؟

ملیکا:نه همگی هستن خوابیدن

من: چی بهشون درست می کنی؟

ملیکا:آش اخه سرما خوردن

من :اقاتون کجاست؟

ملیکا:شهید شده

من:جااااااااااااااااان؟

ملیکا: شهید شده پیشه امامه

من :الهی دورت بگردم از کجا یاد گرفتی؟

ملیکا :خوب شهید شده

به خداموندم از کجا یاد گرفته  که کلی خندیدم

.............................................................................................................

بقیه صحبتهاشو بعدا می گم چون الان رفته دستاشو خیس کرده و داره موهایه اریان رو خیس می کنه برم به داده داداشی برسم

فعلا

 

 

 



[موضوع : حرف ایه من با دخترم]
[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] [ 14:39 ] [ مامان ]

اینم محمد من به همراه دختر خاله آرشیدا

اینم عکس محمد اریان بعد از حمام (امروز 5 ماه یک روزگی)

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 آذر 1393 ] [ 20:15 ] [ مامان ]

سلام دخترم سلام پسرم

با کلی عکس اومدم که مربوط به 3 سال و نیمی ملیکاست و 4 ماهگی اریان

ملیکا به همرا امیر علی و کیان

ملیکا با دوستش النا تو پارک

خنده از ته دل ای جووووووووووووووووون

اینم مردِ مامان

اریان بعد از حموم

ملیکا بعد از حموم

ملیکا در حسینیه محرم 93

ای جون اینم عسل خاله ارشیدا

الهی قربونت برم که مثل مامانی چادر پوشیدی (این چادر رو بابا جواد خریده که واسه محرم سال دیگه قشنگ اندازه ات می شه)

اینم ممل شکمویه من که داره انگشت می خوره

بدون شرح



[موضوع : عکس ]
[ جمعه 23 آبان 1393 ] [ 1:36 ] [ مامان ]

سلام دوستان خوبم ببخشید که دیر به دیر اپ می شم تو این هفته با کلی عکس میام

یه خبر خوب

من خاله شدم هوراااااااااااااااااااا

عکس دخملی رو واستون میزارم فعلا

دوستتون دارم

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 12:35 ] [ مامان ]

این جمله را شنیده ام که :«آدم باید اول، دومی رو بیاره!»  حالا من هم موافقم. خوب بود اگر می‌شد اول بچه دوم را آورد. برای بچه دوم آدم تجربه‌هایی دارد که سر اولی نداشته. ذوقش کمتر نیست، اما عقل و آگاهی‌اش بیشتر است. مطمئنم که الان اگر آریان بچه اولم بود، این جوش‌های توی صورتش، افتادن بند نافش . زردیش.زخم واکسنش،، گریه‌های گاه و بی‌گاهش، وزنش و خلاصه هر چیز دیگری برایم یک عالمه نگرانی داشت که حالا ندارد. به جای حرص خوردن سر چیزهای بیخود، از بودنش، هر طوری که هست، لذت می‌برم. وقتی خواب است، نمی‌نشینم بر و بر تماشایش کنم که یک وقت دچار سندرم مرگ ناگهانی نوزادان نشود . به جایش شام را ظهر آماده می‌کنم، حمام می‌روم، با ملیکا بازی می‌کنم و خلاصه هر کاری را که نمی‌شود یک‌دستی انجام داد، می‌کنم تا بعد که آریان بیدار شد، بغلم باشد و کیف کنیم.

بزرگ کردن دومی همان سختی‌های فیزیکی‌ای را دارد که اولی داشت. همان شب‌بیداری‌ها، همان شیر دادن‌ها، همان واکسن و همان دکتر و همان آروغ و استفراغ و پس دادن و گریپ میکسچر و این چیزها. اما فشار عصبی‌اش به مراتب کمتر است. خیالت راحت است. می‌دانی که قبلا با همین شیوه یک بچه زنده و سالم بزرگ کرده‌ای و این یکی هم همان طوری می‌شود، نه خیلی بدتر، نه خیلی بهتر. بنابراین خونسردی و این خونسردی به نظرم بهترین چیز است. هم برای مادر، هم برای بچه.

این را گفتم برای آن‌ که بدانید بچه دوم به قدر اولی بحرانی و تکان دهنده نیست. آدم قبلا تکان‌هایش را خورده!

 

 



[موضوع : خاطرات پسرم]
[ چهارشنبه 7 آبان 1393 ] [ 15:36 ] [ مامان ]

سلام دوستای گلم

انشالله که همتون خوب و خوش و سلامت باشید

ملیکا به همه خاله ها سلام می رسونه.

امروز من و بابایی و ملیکا و مامان جون پسرم رو بردیم ختنه کردیم به روش حلقه ای  اولش اروم بود و هی نگاه من می کرد و لبخند می زد ولی وقتی امپول بی حسی رو زد نا ارومی کرد منم که از دلم نمی اومد بالا سرش باشم رفتم بیرون از مطب کنار ملیکا و اروم گریه می کردم  و دعا می کردم و صلوات می فرستادم صدایه گریه ی پسرم رو که می شنیدم دلم می ریخت و از خدا می خواستم زودی تموم بشه

خدا رو شکر که تموم شد پسرم اقاست الان دیگه واسه خودش مرد شده الهی دورش بگردم فداش بشم وقتی اومدیم خونه خیلی نگران بودم که اذیت بشی ولی خدا رو شکر اروم خوابیدی و هرزگاهی بیدار می شی و شیر می خوری و دوباره می خوابی

امروز 24 مهر هست و محمداریان 3 ماه و 2 روزش هست

ببخشید که دیر به دیر اپ می شم می خوام و یه پست بزارم از شیرین زبونی ها و کارهایه ملیکا اگه تونستم خیلی زود میام می نویسم  به خدا خیلی درگیرم دیگه به هیچ کارم نمی رسم

قبلا که باردار بودم یکی از بچه ها بهم می گفت تا می تونی الان از فرصت استفاده کن و بخواب دخملی جون اون موقع نمی دونستم چی میگی ولی الان کاملا" درکت می کنم.

ولی همه این بی خوابی ها و سختیها و چشم درد ها فدای یه تار موی دختر و پسرم.

خاله های برای ما خیلی دعا کنید وخصوصا به پسرم تا زودی خوب بشه و حلقه اش بیافته محتاجیم به دعا هاتون.



[موضوع : خاطرات پسرم, اولین ها]
[ پنجشنبه 24 مهر 1393 ] [ 19:44 ] [ مامان ]

 

اب بازی ملیکا با سامیار و النا

 

 



[موضوع : عکس ]
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 17:27 ] [ مامان ]

سلام به دختر و پسر گلم

گل پسرم باید بگم اول اینکه مامانت خیلی کامل شناختی و دائم حواست به منه و وقتی هم تو خونه راه میرم با چشم منو دنبال می کنی.این ماه خیلی هوشیارتر شدی ، دستای خوشگلتو هی نگاهشون میکنی و ملچ و ملوچ می خوری.دستت رو که می گیریم بشمار سه بلند میشی و عاشق این کار شدی.تازگیها خیلی آب دهنت میریزه فکر کنم لثه هات داره سفت میشه.علاقه زیادی به لامپای خونه داری، نکنه می خوای مهندس برق بشی گل پسرچشمک وقتی تو گهوارت میزارمت به اطرافت نگاه می کنی و می خندی و صدا در میاری.عسل مامان شبها خیلی شیطونی می کنی تا خوابت ببره.خوابت تقریبا تنظیم شده فقط دو با بیدار میشی،صبح که بیدار میشی اول یه لبخندخیلی ناز با اون لثه های بی دندونت تحویل مامانی میدی یعنی صبح به بخیر بعدشم یه داده کوچولو اووووووووووووهمراه با آغغغغغغون می زنی.همش دوست داری از صبح تا شب یکی بشینه پیشت  و باهات بازی کنه و اگه یه وقت خدایی نکرده مامان بیچاره بره سراغ کار خودش.....نگووووووووووو و نپرس.در نتیجه مامان همه کاراش می مونه برا موقع خواب آقا و (البته خواب ملیکا خانم ).وقتی باهات حرف نمی زنم خودتو واسه مامان لوس میکنی و الکی سرفه میکنی که خیلی خنده دار میشی.خیلی دوست داری تو هوای آزاد جیش کنی چون به محض اینکه پوشکتو باز میکنم جیش میکنی.از حموم هم خوشت میاد با مامان جون که میبریمت حموم راحت می شینی که بشوریمت ولی وقتی لباس تنت میکنم نق میزنی.ملیکا هر روز سیدی می زاره وکلی کارتون می بینه تو هم نگاه می کنی  تو هم خوشت میاد و دقت میکنی و آغغغغون میکنی براشون با صدای بلند،اوووووووووی میکشی و یه خنده کوتاه و صدادار سر میدی.قلبتوپ کوچولویی داری میذارم جلوی پات و تو هم با اون پاهای کوچولوت شروع میکنی به توپ بازی.و اینم بگم وقتی که خیلی غرغروووووووو میشی فقط کافیه سوار ماشین بشی.دیگه از نق زدن می افتی. خب اینم از کارایه گل پسر....

پی نوشت:در رابطه به سفرمون بگم که با داشتن یه نی نی کوچولو و یه نی نی 3 سال و نیم ادم عاقل نباید بره مسافرت اینو من و بابایی به نتیجه رسیدیم اخه خیلی اذیت شدیم از ملیکا بگم که کلا چسبیده بود به بابایی و اون حتی اجازه نداشت غذا بخوره چه برسه که بره بیرون و خرید و گردش ....اریان هم انگاری اب به اب شده بود خیلی نا ارومی می کرد از ساعت 9 شب گریه و نا ارومی می کرد تا خواب می رفت گریه هایی که دلم اتیش می گرفت و اصلا شیر نمی گرفت حتی دکتر هم بردیمش ولی دکتر گفت مشکلی نیست و یه قطره واسه دل پیچه اش داد که زیاد تاثیری نداشت...واسه همین زودی برگشتیم البته بابایی قول داد کمی بزرگتر که شدن یه مسافرت توپ بریم



[موضوع : اولین ها, توانایی ها و علاقه مندی ها]
[ پنجشنبه 10 مهر 1393 ] [ 15:03 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 49 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من مادر خانومی, مادر یک دختر و یک پسر کوچولوام. قرار نیست اینجا همش از بچه هام بگم , اما خب چه کنم که این روزها بچه داری همه زندگیم رو تحت تاثیر قرارداده , اینجا می نویسم تا رویای نوشتنم را تحقق بخشم.
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 62
بازدید دیروز : 261
بازدید هفته گذشته : 62
کل بازدید : 235428
امکانات وب
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ