[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 30 تير 1391 | 16:06 | نویسنده : مامان |

حالا که دیگر شبها در حالت  بیداری می خوابم تمام فکر و خیالم دور این می چرخد که درست جا به جا شوم ،  درست بلند شوم تا مبادا جا را از اینی که هست برایت تنگ تر کنم .اما دلم می خواهد بدانی هر کاری می کنم  فقط و فقط برای این است که دوستت دارم برای این است که تو راحت باشی و هیچ منتی هم برای این کارهایم ندارم...چون می دانم وظیفه است هر چند خیلی سنگین باشد....

گاهی اوقات این تو هستی که صبح ها زودتر از من بیداری و وقتی چشم باز می کنم و می بینم که در حال  حرکتی فقط خودم و خدایم می دانیم که چقدر خوشحالم و شاد ...این روزها هم که کارهای جدیدتری یاد گرفته ای مثل ناخن کشیدن یا فرو کردن دست و پای کوچکت به این پوست کش آمده و شرحه شرحه ام  دلم میخواهد فریاد بزنم تا همه بیدار شوند و ببیند که چه می کنی با این دلم... فکر می کنم خودت هم فهمیده ای که عاشق این حرکات عجیبت هستم و هر گاه که  خواهش کنم برایم تکرارش می کنی ...دلم می خواهد همه ببینند این حرکاتت را ...

 می دانم که روزهای سختی را می گذرانی...این را می شود از حرکات سنگینی که می کنی فهمید ...اما باور کن کاری نبوده که فکر کنم برایت خوب است و راحت تر می کند جای تنگت را که انجام نداده باشم.... می خواهم باور کنی دوست داشتنم را و تلاشم را برای راحتیت.......




[ موضوع : بارداری دوم]
تاريخ : يکشنبه 4 خرداد 1393 | 15:14 | نویسنده : مامان |

سلام دوستان

اینم چند تا عکس از تولد به سختی پیدا کردم اخه ملیکا اون شب بیشتر دوست داشت برقصه

ملیکا عاشق پارک و تاب بازیه با خنده میریم پارک با گریه بر می گردیم

ملیکا مزرعه بابا بزرگ(روز قبل از تولد)

ملیکا در حال گریه چون خاله گوشی بهش نداده تا بازی کنه

عکسهایه دیروز ملیکا که به همراه مامان جون و بابا جون و بقیه اومده بودیم پارک خارج از شهر

 




[ موضوع : عکس ]
تاريخ : جمعه 2 خرداد 1393 | 14:48 | نویسنده : مامان |

امروز تمام آن اتفاق شیرین و مهم سه سال پیش جلوی چشمانم رژه می رود..خسته ام انقدر خسته که نه دستی مانده برایم و نه پشتی که راستش کنم اما همه اش فدای یک تار مویت...شیرین زبانی تو جبران می کند همه ی دلتنگی ها و خستگی هایم را همان وقتی که با ناز عشوه همراه با شیطنتت خود را می چسبانی و می گویی دوستم داری...

سه سال است که مادرم...سه سال است که متفاوت تر از قبل زندگی می کنم و گاهی بچه تر از بچگی هایم زندگی کردم...سه سال است که بیشتراز قبل شاکرم...خدایا شکرت..شکرت برای داشتن همه آن چیزی که بزرگی و کرمت را نشانم می دهد.. شکر برای تمام ثانیه های این سه سال برای تمام حرصی که خوردم و می خورم...برای همه اشکی که به خاطر نادانیم ریختم و می ریزم...شکر که هستی دختر تا باشی همدم همه تنهایی و دلتنگی ام...

دلم تنگ شد برای اولین گریه و اولین بوسه ات دختر..چه زود بزرگ می شوی... هنوز صدای گریه ات توی گوش هایم است ..گریه ای که با تمام گریه ها فرق می کرد...

تولدت مبارک دخترم




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | 13:22 | نویسنده : مامان |

 

سلام گل دخترم ببخشید که دیر اومدم این چند وقت خیلی کار داشتم و نتونستم بیام تا خاطرات قشنگت رو ثبت کنم ولی الان با یه مطلب خوب اومدم

یکشنبه 28 اردیبهشت جشن تولد 3 سالگی ملیکا جون هست

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

 

تم تولد خاصی رو انتخاب نکردم و قرار هست خونه مامان جون مراسم جشن رو بگیریم البته به خاطر من و داداشی قرار شد که اونجا مراسم رو بگیرم تا کمتر اذیت بشم و امروز جشن بگیریم اخه روز 28 شیفت بابایی هست و نمی تونه خونه باشه واسه همین امروز جشن می گیریم

خاله الهام اینا هم اومدن کلا 15 نفر هستیم امیدوارم که همه چی به خوبی و خوشی انجام بشه

 خیلی خوشحال هستم که دخترم بزرگ شده و هر روز مستقل تر از دیروز

مطالب و عکسهایه بیشتر رو تو پست بعدی میزارم




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 26 ارديبهشت 1393 | 12:47 | نویسنده : مامان |

همسر عزیزم .....

چه بنویسم که وقتی می خواهم از تو بنویسم ...

نه ذهنم توان گفتن دارد و نه دستانم توان نوشتن...

چه بگویم از زحماتی که برایم کشیده ای ....

که آنقدر زیاد است که نه تو وقت خواندن داری و نه من وقت نوشتن....

تو خوبی ، مهربانی و صادق ومن چون کودکی تو را می آزارم .....

نخواستم از متن های دیگران استفاده کنم ....

از دلم برایت نوشتم و کلماتی که به ذهنم آمد...

ببخش اگر لایق تو نیست .....

عشق من از تو ممنونم به خاطر تمام زحمت هایت به خاطر تمام مهربانی هایت و تمام خوبی هایت...

همسر عزیزم مرد زندگیم به ذهنم سپرده ام جز تو به کسی فکر نکند و به چشمانم یاد داده ام که فقط تو را ببیند....

امیدوارم که همیشه درکنارهم شاد زندگی کنیم....

با تمام وجود و از ته ته ته قلبم روزت را تبریک می گویم ....

مرد زندگیم همیشه دوستت خواهم داشت....

 

 

 




[ موضوع : عاشقانه]
تاريخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 | 14:17 | نویسنده : مامان |

تا می توانی هوای پدرت را داشته باش دختر جان..پدر جواهری است که برای مادخترها نبودنش به هیچ طریقی جبران نمی شود...دختر که باشی و پدر که داشته باشی پشتت گرم است..مطمئنی که اگر همه دنیا پشتش را به تو کرد یکی هست که عاشقانه حمایتت می کند ومطمئنی کسی هست بعد از مادرت و گاهی بیشتر از مادرت هوای دل دخترانه ات را دارد...هوای دلش را داشته باش..آنقدر خوب هست که دلت بخواهد برای همه عمرت داشته باشیَش...

پدرم را عاشقانه و خالصانه دوست دارم...آنقدر که وقتی می بینم غصه ای دارد انگار کسی تمام وجودم را می خراشد..درد می افتد به تمام جانم...از احساساتی شدن و دل نازکش احساساتی می شوم و اشکم در می آید ناخود آگاه..غصه می خورم  برای غصه هایه  پدرم ،...دلم می گیرد و دعا می کنم تا خدا هرانچه می خواد به او بدهد دلم می خواهد تمام ارزوهایش را براورده کنم ولی نمی توانم پس فقط می توانم خوشبخت زندگی کنم تا غصه ی زندگی مرا نخورد و از خدایم بخواهم که پدرم را به ارزوهایش برساند و قسمتش کند تمام خوبی ها را ...غصه می خورم برای دلتنگی که برایمان دارد برایه نگرانی هایی که برایمان دارد ....پدرم را عاشقانه دوست دارم.

اصلاً ما دختر ها بابایی هستیم ..باید بابایی باشیم..دختر هوای دل بابایش را نداشته باشد قطعاً نمی تواند هوای دل هیچ کس دیگری را داشته باشد...

هوای دل بابایت را داشته باش..نمی دانی با بابایی بابایی هایی که می کنی چه حظی می برم...بابایی باش دختر




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 | 14:12 | نویسنده : مامان |

سلام پسر نازم

بزرگ شده ای ،اینقدر که میتوانم دست و پا و سرت را از هم تشخیص دهم .حس خوبی است این که چیزی دارم و چیزی را حس می کنم که هیچ کس نمی تواند ببیند...دوست دارم این خلوت دو نفره مان را...درست است که گاهی آنچنان ارتباط برقرار میکنی که برق سه فاز از سرم می پرد و مجبورم میکنی که یا از خواب بیدار شوم یا از حالت خوابیده به حالت نشسته درآیم ، اما می دانم که حتی دلم برای این کارهایت هم تنگ می شود وقتی بیایی!!! جالب است این که وقتی برای پدر  توضیح می دهم که این کجای بدن توست مبهوت و با هیجان تو را لمس می کند و فکر میکنم این صدای آشنایی برای تو باشد که  با هیجان فریاد میزند ووووووووووویییی و آن وقت است که من می خندم و از حرکات شکم حس می کنم تو هم می خندی و این باعث می شود تا بیشتر بخندم و پدر با دیدن خنده ما همپای ما شود...حالا دیگر همه شادی هایم حول آمدنت می چرخد ، این که می آیی و شادی بیشتری برایمان می آوری ....از طرفی با تعریف هایی که از تو به ملیکا کرده ام او نیز ذوق دارد که زودی داداشی بیاد و بغلش کند .... پس همه چی اماده ی امدن توست

پسرم من و بابایی و ابجی ملیکا خیلی دوستت داریم

هفته 29




[ موضوع : بارداری دوم]
تاريخ : پنجشنبه 18 ارديبهشت 1393 | 14:17 | نویسنده : مامان |

با سلام

ملیکا خانم در عقد سیما جون

ملیکایی در حال قدم زدن

خرگوش مامانی

ملیکای در باغه باباجون

عکسهایه دیروز ملیکا در پارک

 




[ موضوع : عکس ]
تاريخ : دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 | 21:08 | نویسنده : مامان |

سلام دختر و پسر نازم

این با هم بودنمان نتایج خوب اخلاقی دارد برایم...این که شما یادم دادید تا صبور باشم، چیز کمی نیست برای آدمی که شاید تا قبل از مادر شدن خیلی معنی صبر را نمی فهمید..

 می دانم که اگر از صبح تکانی به خود ندادی باید منتظر باشم تا شب .باید صبور باشم تا تو با این جثه کوچکت من و پدر را به این نقطه برسانی که رهایت کنیم تا بخوابی و هرگاه خواستی گوشه ی چشمی هم به ما داشته باشی...هر چه بزرگتر می شوی وابستگیمان را بیشتر و بیشتر می کنی. پدر که تا همین چند وقت پیش همیشه مرا دلداری می داد حالا من باید او را دلداری دهم که حالت خوب است و تعداد تکانهایت را شمرده ام و کلا یک جورهایی جایمان عوض شده!!

این روزها و شبها وول خوردنهایت هر کدام به یک شکل است..گاهی لیز می خوری از این سوی شکم به آن طرف، گاهی آنچنان به پهلوهایم میکوبی که چشمانم را گرد می کندو احساس می کنم هر آن امکان دارد بیای بیرون!!!!!سکسکه هایت هم که بهانه ای شده اند برای گرسنگی من،نمی دانم چرا وقتی تو سکسکه می کنی من گرسنه می شوم!!!!!!همین چند روز پیش هم که با آهنگ شادی می رقصیدی خیلی قشنگ ریتم گرفته بودی...این روزها انسان سر به زیری شده ام!!چون تو وادارم می کنی تمام تکانهایت را ببینم و قربان صدقه ات بروم...حالا دیگر هر وقت به سمت پایین نگاه می کنم همه می دانند که کار تو و تکانهایت است...امیدوارم یادم نرود شیرینی این دوران را..

چطور می توانیم با دیدن این چیزها شاکر خدا نباشیم!!




[ موضوع : بارداری دوم]
تاريخ : يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 | 2:56 | نویسنده : مامان |

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو..نمی گذاری برسم به آن قله ای که در خیالاتم می بینم..بگذار شیرینی و راحتی بزرگ شدنت را بچشم دختر جان...چند روزی خیالم راحت بود..چند روزی پُزی داشتم برای همه دوستانم، که آی ملت خبر دار شوید دخترم بزرگ شده..خودش سر خودش را گرم می کند..می نشیند در اتاقش نقاشی می کشد، آشپزی می کند و برایم خورشت قیمه خیالی می پزد و می آورد می خوریم و به به وچه چه می کنیم با هم...من با خیال راحت می نشینم پای تلفن با خیال راحت برایش شال و کلاه می بافم و نقشه بافت شال و کلاه پدرش را می کشم...اما دریغ ..دریغ که چند روزی این لذت مهمان خانه ام بود..کله ام پر از صداست..پر از گریه پر از نق نق..پر از غرغرو خالی از هرنوع سکوتی...شده ام همان مادر 3 سال پیش که چشم و گوشش تیز بود برای دلیل گریه های واهی...صدای دزدگیر ماشین همسایه برایم صدای گریه توست در خواب...حالا در عرض یک ساعت باید همه شغلی داشته باشم و به نحو احسنت نقش بازی کنم...گاهی دندانپزشک ،بعدش معلم ،بعد نوبت دکتر دل درد و بعد به قول تو پلیس شوم و این جانوران خیالی را از خانه بیرون کنم...کلاً و اساساً بازی انفرادی به باد فنا رفته!!!

بی خیال شو دختر... جان مادرت بی خیال شو...دلت برای من نمی سوزد برای این داداشی طفل معصومت کباب شود




[ موضوع : حرف ایه من با دخترم]
تاريخ : يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 | 2:53 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 46 صفحه بعد