ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
قالب وبلاگ

[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

کنار هم که دراز می کشیم و از پشت بغلش که می کنم خودش را می چسباند به صورتم...لُپ نرمش را می چسباند به لُپ هایم و محکم ومحکم تر فشارش می دهم ...انقدر که صدایه اخ ش در می اید...دو تایی می خندیم ..می گوید "مامان بیا کشتی بگیریم:"و شروع می کنیم به بغل کردن هم و تو هی می گویی "برنده شدم برنده شدم فکر کردی زورت زیاده"و من هم الکی می بازم تا دخترکم از خوشحالی برنده شدنش بیشتر شاد شود دو باره می گوید:مامانی می خواهی از اون بوس خوبا بکنم خوشت بیاد؟"لب هایش رو محکم می گذارد روی گونه ام و خیلی محکم می بوسدم ...من هم غش می کنم ضعف می روم و ولو می شوم بین زمین و هوا ...دستان کوچولوش رو دور گردنم هست و هی فشار می دهد و صدای خ خ خ خ خ خ که در می اورم بیشتر فشار می دهد....می خندیم و قل قل می خوریم روی زمین ...چقدر خوب است این احوال خوب ...ان وسطها اریان کوچولویه من هم اضافه می شود و خودش را به ما می رساند و شروع می کند به کشیدن موهایه ما و از جیغ کشیدن ما به وجد میاید و محکم تر می کشد .....فکر می کنم هر دو شان دارند بزرگ می شوند و این منم که جا می مانم ...فکر می کنم دخترکم بزرگتر  که شد باز همین جور می بوسدم ...همین طور الکی الکی خوش می شویم و دلمان به هم خوش می شود ؟؟؟خدا کند بشود....

تازگیها هر جا که می روم همراهم هستی و هر کار که می کنم باید بهت توضیح بدم و کلی سوالهایه جور وا جور ازم می کنی و من هم باید با حوصله در هر شرایطی بهت جواب بدم وگرنه نارحت می شی و میایی لُپم رو محکم می گیری و می گی"چرا جواب نمی دی ببین محکم دعوات می کنم "...

سولاهایه ملیکا در سن 3 تا 4 سالگی

1.داشتیم با هم بسکتبال می دید بین دو تا تیم خارجی که بازیکن ها سیاه پوست بودن که

پرسیدی:مامان چرا اقاها مشکی هستن؟

من:اینا سیاه پوست هستن خدا سیاه افریده

ملیکا:چرا سیاه؟

من :خوب بعضی ها سیاه افریده بعضی سفید و بعضی....

ملیکا:اینا خدا رو شکر نکردن خدا سیاشون کرد

من :نه عزیزم ببین من و داداشی سفید هستیم و تو بابایی سبزه خوب اونا هم سیاه هستن

ملیکا که قانع نشده بود اروم می گفت البته با خودش:باید خدا رو شکر کنیم ببین اینا شکر نکردن سیاه شدن

2.داشتیم یه فیلم نگاه می کردیم یه فیلم خارجی که پرسیدی:

ملیکا :مامان چرا این خانم ها روسری سرشون نیست؟

ملیکا :چرا جلو اقا موهاشون معلومه چرا مثل تو روسری سر نمی کنن؟

من:مونده بود چجوری بهش بفهمونم فقط گفتم ما مسلمون هستیم خدا گفته روسری بپوشیم

ملیکا:خدا به اونا نگفته ؟

من :خوب اونا قران ندارن

ملیکا :بخاطر قران روسر خوبه

من:اره مامان و خیلی زود بحث رو عوض کردم تا کم نیارم خخخخخخخخخخ

3.دیروز رفته بودیم ارایشگاه تا موهام رو رنگ کنم

ملیکا :مامان من هم می خوام رنگ کنم

من:نه مامان نباید رنگ کنی واسه موهات خوب نیست

ملیکا:واسه موهایه تو خوبه؟

من :عزیزم مامان ها باید موهاشون رو رنگ کنن تا قشنگ بشن شما هم باید لاک بزنی موهاتو ببندی ....

ملیکا :منم می خوام قشنگ بشم

من:عزیزم دختر کوچولو ها رنگ نمی کنن مامان ها رنگ می کنن

ملیکا:پس چرا توت فرنگی خانم یا پرتقال یا زغال اخته (شخصیت هایه کارتون توت فرنگی )موهاشون رنگی هست

من:اونا برنامه کودکه اونا کارتون هست واقعی نیست

ملیکا:نه من می خوام ابی کنم تو هم توت فرنگی کن

من : خخخخخخخخخخخ

 

بقیه اش رو بعدا می نویسم الان اریان بیدار شد باید به اون برسم

فعلا

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 14:29 ] [ مامان ] [موضوع : دلنوشته, حرف ایه من با دخترم, خاطرات پسرم و دخترم] [ ]

اي واي يعني يك ماهه من وب پسر گلمو آپ نكردم. چقدر روزها زود ميگذره آخه درگير خونه تکونی هستم اونم با دو تا وروجک که خدایش کاره خیلی سختیه  به همين خاطر فقط به وب ها سر مي زدم و فرصت آپ كردن رو نداشتم.

روزاي خوبي رو توي اين مدت گذرونديم همه اش الحمدا... شادي بود و بس غير از کارهایه خونه که رو سرم تلمبار شده ) . آریان گلي ما الان  هشت ماه شده . اون الان روي شكم ميره همون چار دست و پا خیلی تند تند حرکت می کنه که از 7 ماهگی یاد گرفته و حسابی تو خونه گشت و گذار می کنه همش باید حواسم بهش باشه که جای خطرناک نره و با رورووكش تا دلتون بخواد جولان ميده و از اين اتاق به اون اتاق و پذيرايي و ... فقط آشپزخونه چون پله داره نمي تونه بياد ، از هر چیزی مثل میزتلویزیون و صندلی و ... اویزون می شه و رویه پاهاش میاسته و شروع می کنه به خوشحالی کردن و دست زدن اهان بزار بگم از اواسط 7 ماهگی اریان گلی مامان یاد گرفته دست بزنه و همینطور می تونه با زدن زبانش به سقف دهنش صدایه تق تق در بیاره که اونو با دست زدن هماهنگ می کنه و کلی ذوق می کنه . از دندوناش بگم كه هیچ خبری نیست   . ديگه اينكه ماماني طبق معمول شير زياد ميخوره انواع سوپ و اش و ابگوشت رو خیلی دوست داره.  علاقه اي زیادی هم به پوره و فرني داره. به آبميوه و ماست هم خيلي علاقه داره و ديگه اينكه به شيطنت هم خيلي علاقه داره و خيلي شيطوني ميكنهdance3.gif (البته همه ميگن خصلت پسرهاست باباش كه ساكته ولي پسرم ...) . شبا تا ساعت دوازده الي یک تازه خوابش مي بره . تازه آخر شب يادش مي افته شيطنت كنه و خودش رو  سرگرم ميكنه حتي وقتي اتاق رو  تاريك مي كنم بيشتر ذوق ميكنه و پاهاشو مي فرسته هوا و قهقهه ميزنه

عاشق بيرون رفتنه كافيه از در خونه بيايم بيرون كلي ذوق ميكنه و دست و پا تكون ميده. ديگه تلويزيون و زير تلويزيوني  از دست اریاني در امان نيست و هر لحظه احتمال سقوطش هست (خدا خودش به خيربگذرونه) . توي اتاق خواب كه هستيم  تازه يادش مي افته با جغجغه هاش بازی کنه  و كلي سر و صدا ايجاد كنه بعد كه خسته شد يه كم شير بخوره و با كلي غر غر خواب بره. و كار بدي كه اين روزا ميكنه همه چي رو توي دهانش تست ميكنه حالا مي خواد روزنامه باشه – جعبه دوربين – انگشت شصت پا ...

دخترکم را که می بینم یه چیزی ته دلم وول وول می خوره یه چیز خوب و اضطراب اور یک چیزی گه هم قند در دلم اب می کنه و هم دلم را اشوب ...نزدیک 4 سال گذشت گذشت...4 سال از پخته شدنم ...مادر شدنم ...و حس خوب مادریم ...دلم می خواهد بنشینم و مدام برایه جگرگوشه هام بنویسم و بنویسم...بنشینم مثل مادرهایه مادر در دلم دعا کنم که تنتان سالم باشد و اب سر سفره اتان سرد و نانش گرم همه عمر ...خدا را قسم دهم به بزرگی خودش که نگهدار شان باشد و وجود ملیکا مرهم دل مادر و پدر مهربانی که نفسش به نفسش بند است باشد ...قسمش دهم که امتحانم نکند با جگر گوشه هام که قطعا حالا بخشی از وجودم هستند

کنار ملیکا که راه می روم و دستش را در دستم می گیرم و هرهر و کرکر هایی که می کنیم حس خوبی دارد از همان حس هایی مادرانه مبهم همانها که وقتی عمیق می شوی باورت نمی شود دلت خوش دختر 4 ساله ات شده

واخ واخ واخ مثل اينكه پستم طولاني شد منو ببخشین يك ماهه آپ نكردم حرف زياد بود سعي ميكنم سري بعد كوتاه باشه 

 

[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 1:19 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

سلام

اینم کیک تولدی که خودم واسه تولد بابایی درست کردم

اینم کادویه تولد من

ملیکا و اریان در حال بازی

اریان بغل مامان جون در حال ماکارونی خوردن

خدا حفظشون کنه

 

[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 15:26 ] [ مامان ] [موضوع : عکس ] [ ]

پسرک من شیکمو و خوش غذاست و از نشستن پای سفره لذت می بره چون می دونه ، حتما" یه چیزی نصیبش می شه . تو رورئک میزارمش و میارمش کنار سفره دائم خودشو تکون میده و البته داد می زنه که یعنی : به منم بدیددددددددد ، امان از آب و چای خواستن هاش . وای که عاشق سیبِ

آریان من با خوردن و پس نزدن غذایی که من با عشق براش پختم ، بهم انرژی می ده و من از بودن لحظه به لحظه باهاش لذت می برم .

از دندوناش هنوز هم خبری نیست ، حسابی یاد گرفته چار دست و پا بره و عقب و جلو می کنه دائما داره تو خونه می چرخه و به هر جایی سرک می کشه و عاشقه اینه که یه پارچه یا رو فرشی ی چیزیی پیدا کنه و بپیچه دوره خودش و هی دست و پا بزنه از سیم شارژر هم خوشش میاد از صدایه جارو برقی هم خیلی خوشش میاد و وفتی جارو میزنم همراه جارو برقی چاردشت و پا میاد و هی ذوق می کنه و مثل ماهی بال بال می زنه یه وقتایی که خسته می شه  از چار دست و پا رفتن می خزه یا خودش روپرت می کنه یا با غلتیدن و قل خوردن به هر جا که دلش بخواد می ره .

بیرون رفتن از خونه رو خیلی دوست داره که البته بخاطر سردی هوا زیاد نمی ره وقتی لباس می پوشم خوشحال می شه چون می دونه می خواهیم بریم بیرون و موقع لباس تن کردن اصلا اذیت نمی کنه

عادت بد ، ناآروم خوابیدن رو همچنان حفظ کرده و بسیار بدتر هم شده چون دائما تو خواب غلت می زنه و اگر مانعی هم سر راهش باشه جیغ می کشه . از دستش شبی یکی دو ساعت بیشتر خواب ندارم .

همچنان حموم کردن و دست و رو شستن رو دوست داره . ، بازی مورد علاقه اش اینه که دستش رو بگیری و ایستاده خودشو عقب و جلو کنه و براش تاب تاب عباسی بخونی .

اریان پسر کوچولوی مهربونم دوستت دارم

با وجود همه شیطنتهات عاشقانه دوستت دارم

زندگی من بدون تو و ملیسا پوچ و بی ارزش بود

 

[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 1:05 ] [ مامان ] [موضوع : خاطرات پسرم, توانایی ها و علاقه مندی ها, اولین ها] [ ]

سلام

این عکس ها رو خودم طراحی کردم

[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 18:29 ] [ مامان ] [موضوع : ] [ ]

سلام به دختر و پسر گلم


اریان بعد از بیدار شدن

امیررضا و مهدیار به همراه اریان

اریان بعد از حمام

[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 13:38 ] [ مامان ] [موضوع : عکس ] [ ]

گرمایی بوده ام همیشه

ولی ....

بین خودمان بماند

سرمایی می شوم

وقتی

پایِ آغوشِ تو در میان باشد همسرِ من

بازوانی می خوام که تنگ در بَرَم بگیرد .....

اما نه هر بازوانی....

تنها حصارِِ آغوش "تو"

آغوشِِِ تو "جوادم"

امروز روز تولد توست عزیزم امروز روزی است که خدا تو را برایه من افرید خدایه خوبم شکرت

امروز قراره خودم کیک درست کنم و تزیینش کنم و شب هم پیتزا درست کنم به خاطر  بچه ها نتونستم مثل سالهایه پیش سوپرایز بزرگی داشته باشم و البته همسرم هم درک می کنه ایشالله سال اینده یه جشن فوق العاده واسش می گیرم

 

[ پنجشنبه 2 بهمن 1393 ] [ 13:20 ] [ مامان ] [موضوع : عاشقانه, دلنوشته] [ ]

گل پسرم، عزیز دلم،

دیگه بزرگ شدی و می خوای غذا بخوری......بله پنج ماهت که تموم شد درست در 156 زورگی (5 ماه 4 روزگی )دکتر  اجازه شروع غذای کمکی برای شما رو دادند.البته اول فرنی و بعد حریره بادام و سپس سرلاک............

خوشگلم چون به آرد برنج های حاضری اعتباری نیست خودم برات آرد برنج درست کردم و به کلی ذوق اولین غذای کمکی شما رو درست کردم خلاصه زیاد دوست داشتی و من خوشحال شدم که استقبال کردی اخه ابجی ملیکا زیاد دوست نداشت 

پسرم اولین مزه بعد از شیرت رو امتحان می کردی اما مطمئنم کم کم علاقت بیشتر می شه.  حریره و سرلاک رو به خصوص سرلاک رو از همه بیشتر دوست داشتی.......

فعلا توی این ماه که ششمین ماه زندگیت هست قرار شد فقط حریره و سرلاک و فرنی بخوری عزیزم....

پسر نازم الان یه م مریضی و سرفه می زنی و کمی هم اسهالی از صبح بهت حریره برنج و حریره نشاسته دادم تا هم گلوت خوب بشه هم اسهالت اگه امروز خوب نشی می بریمت دکتر امیدوارم که خوب بشی عزیزکم

راستی بعد از گفتن کلمه آقو ,وووو,آ آ آ آ, اَ اَ اَ ,آوو , و خیلی صداهایه دیگه که نمی تونم بنویسم تو تونستی بگی بَ بَ و بابا خیلی غافلگیر شدم درست در 5 ماه 17 روزگی که می شه 167 روزگیت عزیزکم یادمه ملیکا اول گفت ماما ولی تو گفتی بابا

خیلی قشنگ می تونی با اسباب بازی هات بازی کنی اونا رو تو دستت بگیری و سریع بکنی تو دهنت از خودت هنگام بازی صدا در بیاری یه وقتایی می شی مثله گربه با اون صداهایی که در میاری

خیلی راحت قل می خوری و عقب عقب می خزی

من و قشنگ می شناسی و وقتی بهت نزدیک می شم به وجد میایی

ملیکا رو هم می شناسی و همیشه با چشمایه قشنگت بازی هایه ملیکا رو دنبال می کنی

تازه جذب تماشای تی وی هم می شی مخصوصا برنامه هایی که پر از رنگ هایه شاد هستن

وقتی ملیکا باهات بازی می کنه و کلی اذیتت می کنه تو فقط می خندی البته من هم حواسم هست که اذیت نشی گل پسرم اینم شانس خودت هست که بچه دوم یه خوانواده شدی و ابجی شیطون داشته باشی

همش باید به ملیکا بگم نکن مامان داداشی رو اذیت نکن فقط کافیه چند دقیقه غافل کنم اون موقع می بینم کلی پتو انداخته رویه اریان که مثلا شردس نشه یا داره بغلش می کنه ....الان هم رفته داره داداشی رو اذیت می کنه من رفتم بای

 

 

[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 13:11 ] [ مامان ] [موضوع : خاطرات پسرم, اولین ها] [ ]

قربون دخترم برم که الان سرما خورده که با هر بار سرفه زدنش دلم رو می لرزونه خدایه خوبم زودی دخترم رو خوبش کن

قربون پسرم برم که الان سه چهار روزه اسهاله و روزی 5 تا 6 بار باید عوضش کنم و بخاطر همین پاهاش سوخته بهت 12 ساعتی نصفی اسید فولیک می دم و بهت حریره برنج و سیب زمینی می دم تا خوب بشی از امروز هم داری سرفه می کنی که با هر بار سرفه زدنت از خدا می خوام همه مریضیت رو به من بده احتمالا از ملیکا سرما خوردی

قربون ارشیدا خانم هم برم که داره کم کم بزرگ می شه

[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 11:07 ] [ مامان ] [موضوع : عکس ] [ ]

سلام به همگی

امروز اومدم که از شیرین زبونی هایه ملیسا خانم بگم از حرف زدنش که دل ادمو می بره

چندر روز پیش داشتم بهش کلمه آب رو می نوشتم تا یادش بدم که ملیسا سریع گفت

ملیسا:من بلدم بزار بکشم

بعد مداد رو گرفت دستش و دو تا خط کشید و گفت :یاد بگیر مث (مثل) من ننا(نگاه) کن من لیبان(لیوان) کشیدم حالا آب می ریزیم توش ننا آب داره میات(میاد)تو لیبان . مامان ننا دو تا آب می کشم ننا کن چجور کشیدم .یاد گرفتی مث من اینجوری اینجوری کنی یاد بگیر دیگه ...ننا کن من لیبان کشیدم

خدایی که اخر اعتماد به نفسه بعد من مداد رو برداشتم و گفتم یاد گرفتم و یه لیوان کشیدم که سریع مداد رو ازم گرفت و گفت:ننا کن لیبان که اینجوری نیست مامان ننا بکن یاد بگیر ببین من بلدم

همون لحظه من شروع کردم به نوشتن حرفایه ملیکا که تا دید گفت : مامان داری می نویسی؟چکار می کنی؟

من:دارم حرفایه تو رو می نویسم

ملیکا با وجد:حرفایه منو؟

بعد ملیکا شروع کرد به الکی نوشتن بهش می گم چکار می کنی؟

ملیکا:دارم حرفات رو می نویسم ننا چی گفتی و می خنده

........................................................................................................................

یه گفتگویه دیگه

ملیکا:مامان جون می گه مامانت رفته دانشگاه اون استاده

من:اره عزیزم مامان جون راست می گه

ملیکا:منم می خوام استاد بشم

من:افرین دخترم باید درس بخونی بزرگ بشی تا استاد بشی

ملیکا:باشه .من که استاد بشم تو پیرزونی می شی؟

من :نه عزیزم ببین من استاد شدم ولی مامان جون پیرزن نشده

ملیکا:نه تو اگه پیرزنو بشی من استاد می شم

......................................................................................................

ملیکا:مامان اگه من بزرگ بشم تو هم پیرزن می شی

من :عزیزم منم بزرگ تر می شم

ملیکا:مامان من که بزرگ شدم تو پیرزن نشو باشه تو پیرزن نشو و کمکم کن

من: باشه عزیزم

ملیکا: تو اگه پیرزن شدی و بابایی هم پیرزن شد من کاراتون رو می کنم

من :افرین دخترم

.....................................................................................................

چند روز پیش داشتم ملیکا رو دعوا می کردم اخه خیلی شیطون شده و البته لوس

ملیکا با گریه و عصبانی:منم به  اقا دزده می گم تیر بخره واسم تا من با تفنگم تو بابایی رو بکشم

من :مگه تو با اقا دزه دوستی؟

ملیکا :نه من با پلیس دوستم

من:خوب چجوری می خوای به اقا دزده بگی؟

ملیکا که عصبانی بود با گریه گفت: اصا(اصلا) من بزرگ می شم و از زنددیتون(زندگیتون) می رم تو اتاقم و دوید از پله ها رفت بالا و رفت تو اتاقش

من:دویدم دنبالش و بغلش کردم و با هم اشتی شدیم

...................................................................................................

یکی از بازی هایی که ملیکا خیلی دوست داره اینه که خاله بازی بکنه و غذا درست کنه با اسباب بازی هایه کوچولوش چای درست کنه و به من و بابایی هم تعارف کنه و ما باید هی بریم خونه اش که با پشتی مبلها ساخته و گوشه خونه رو کرده خونه خودش و عروسکهاش

مثلا ملیکا میاد کنار من و الکی در می زنه و می گه:سلام خمسایه(همسایه) خونه هستی

من :سلام حاج خانم خوبی عزیزم چه خبر

ملیکا:سلامتی

من:چند تا بچه داری؟

ملیکا:می گه شش تا

من: اسم اشون چیه؟

ملیکا:ارشیدا . ایدا . خسنی(حسنی).نی نی . خلیا(هلیا).موناچی.

من :الان نی نی هات کجان؟

ملیکا:تو خونه هستن سرما خوردن

من :الهی تنها هستن؟

ملیکا:نه همگی هستن خوابیدن

من: چی بهشون درست می کنی؟

ملیکا:آش اخه سرما خوردن

من :اقاتون کجاست؟

ملیکا:شهید شده

من:جااااااااااااااااان؟

ملیکا: شهید شده پیشه امامه

من :الهی دورت بگردم از کجا یاد گرفتی؟

ملیکا :خوب شهید شده

به خداموندم از کجا یاد گرفته  که کلی خندیدم

.............................................................................................................

بقیه صحبتهاشو بعدا می گم چون الان رفته دستاشو خیس کرده و داره موهایه اریان رو خیس می کنه برم به داده داداشی برسم

فعلا

 

 

 

[ پنجشنبه 4 دی 1393 ] [ 14:39 ] [ مامان ] [موضوع : حرف ایه من با دخترم] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من مادر خانومی, مادر یک دختر و یک پسر کوچولوام. قرار نیست اینجا همش از بچه هام بگم , اما خب چه کنم که این روزها بچه داری همه زندگیم رو تحت تاثیر قرارداده , اینجا می نویسم تا رویای نوشتنم را تحقق بخشم.
نويسندگان
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 116
بازدید هفته گذشته : 661
کل بازدید : 250473
امکانات وب
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ