ملیکا و آریان مامان و بابا
ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم
قالب وبلاگ
نويسندگان



[موضوع : ]
[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ]

سلام دوستان خوبم ببخشید که دیر به دیر اپ می شم تو این هفته با کلی عکس میام

یه خبر خوب

من خاله شدم هوراااااااااااااااااااا

عکس دخملی رو واستون میزارم فعلا

دوستتون دارم

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 20 آبان 1393 ] [ 12:35 ] [ مامان ]

این جمله را شنیده ام که :«آدم باید اول، دومی رو بیاره!»  حالا من هم موافقم. خوب بود اگر می‌شد اول بچه دوم را آورد. برای بچه دوم آدم تجربه‌هایی دارد که سر اولی نداشته. ذوقش کمتر نیست، اما عقل و آگاهی‌اش بیشتر است. مطمئنم که الان اگر آریان بچه اولم بود، این جوش‌های توی صورتش، افتادن بند نافش . زردیش.زخم واکسنش،، گریه‌های گاه و بی‌گاهش، وزنش و خلاصه هر چیز دیگری برایم یک عالمه نگرانی داشت که حالا ندارد. به جای حرص خوردن سر چیزهای بیخود، از بودنش، هر طوری که هست، لذت می‌برم. وقتی خواب است، نمی‌نشینم بر و بر تماشایش کنم که یک وقت دچار سندرم مرگ ناگهانی نوزادان نشود . به جایش شام را ظهر آماده می‌کنم، حمام می‌روم، با ملیکا بازی می‌کنم و خلاصه هر کاری را که نمی‌شود یک‌دستی انجام داد، می‌کنم تا بعد که آریان بیدار شد، بغلم باشد و کیف کنیم.

بزرگ کردن دومی همان سختی‌های فیزیکی‌ای را دارد که اولی داشت. همان شب‌بیداری‌ها، همان شیر دادن‌ها، همان واکسن و همان دکتر و همان آروغ و استفراغ و پس دادن و گریپ میکسچر و این چیزها. اما فشار عصبی‌اش به مراتب کمتر است. خیالت راحت است. می‌دانی که قبلا با همین شیوه یک بچه زنده و سالم بزرگ کرده‌ای و این یکی هم همان طوری می‌شود، نه خیلی بدتر، نه خیلی بهتر. بنابراین خونسردی و این خونسردی به نظرم بهترین چیز است. هم برای مادر، هم برای بچه.

این را گفتم برای آن‌ که بدانید بچه دوم به قدر اولی بحرانی و تکان دهنده نیست. آدم قبلا تکان‌هایش را خورده!

 

 



[موضوع : خاطرات پسرم]
[ چهارشنبه 7 آبان 1393 ] [ 15:36 ] [ مامان ]

سلام دوستای گلم

انشالله که همتون خوب و خوش و سلامت باشید

ملیکا به همه خاله ها سلام می رسونه.

امروز من و بابایی و ملیکا و مامان جون پسرم رو بردیم ختنه کردیم به روش حلقه ای  اولش اروم بود و هی نگاه من می کرد و لبخند می زد ولی وقتی امپول بی حسی رو زد نا ارومی کرد منم که از دلم نمی اومد بالا سرش باشم رفتم بیرون از مطب کنار ملیکا و اروم گریه می کردم  و دعا می کردم و صلوات می فرستادم صدایه گریه ی پسرم رو که می شنیدم دلم می ریخت و از خدا می خواستم زودی تموم بشه

خدا رو شکر که تموم شد پسرم اقاست الان دیگه واسه خودش مرد شده الهی دورش بگردم فداش بشم وقتی اومدیم خونه خیلی نگران بودم که اذیت بشی ولی خدا رو شکر اروم خوابیدی و هرزگاهی بیدار می شی و شیر می خوری و دوباره می خوابی

امروز 24 مهر هست و محمداریان 3 ماه و 2 روزش هست

ببخشید که دیر به دیر اپ می شم می خوام و یه پست بزارم از شیرین زبونی ها و کارهایه ملیکا اگه تونستم خیلی زود میام می نویسم  به خدا خیلی درگیرم دیگه به هیچ کارم نمی رسم

قبلا که باردار بودم یکی از بچه ها بهم می گفت تا می تونی الان از فرصت استفاده کن و بخواب دخملی جون اون موقع نمی دونستم چی میگی ولی الان کاملا" درکت می کنم.

ولی همه این بی خوابی ها و سختیها و چشم درد ها فدای یه تار موی دختر و پسرم.

خاله های برای ما خیلی دعا کنید وخصوصا به پسرم تا زودی خوب بشه و حلقه اش بیافته محتاجیم به دعا هاتون.



[موضوع : خاطرات پسرم, اولین ها]
[ پنجشنبه 24 مهر 1393 ] [ 19:44 ] [ مامان ]

 

اب بازی ملیکا با سامیار و النا

 

 



[موضوع : عکس ]
[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 17:27 ] [ مامان ]

سلام به دختر و پسر گلم

گل پسرم باید بگم اول اینکه مامانت خیلی کامل شناختی و دائم حواست به منه و وقتی هم تو خونه راه میرم با چشم منو دنبال می کنی.این ماه خیلی هوشیارتر شدی ، دستای خوشگلتو هی نگاهشون میکنی و ملچ و ملوچ می خوری.دستت رو که می گیریم بشمار سه بلند میشی و عاشق این کار شدی.تازگیها خیلی آب دهنت میریزه فکر کنم لثه هات داره سفت میشه.علاقه زیادی به لامپای خونه داری، نکنه می خوای مهندس برق بشی گل پسرچشمک وقتی تو گهوارت میزارمت به اطرافت نگاه می کنی و می خندی و صدا در میاری.عسل مامان شبها خیلی شیطونی می کنی تا خوابت ببره.خوابت تقریبا تنظیم شده فقط دو با بیدار میشی،صبح که بیدار میشی اول یه لبخندخیلی ناز با اون لثه های بی دندونت تحویل مامانی میدی یعنی صبح به بخیر بعدشم یه داده کوچولو اووووووووووووهمراه با آغغغغغغون می زنی.همش دوست داری از صبح تا شب یکی بشینه پیشت  و باهات بازی کنه و اگه یه وقت خدایی نکرده مامان بیچاره بره سراغ کار خودش.....نگووووووووووو و نپرس.در نتیجه مامان همه کاراش می مونه برا موقع خواب آقا و (البته خواب ملیکا خانم ).وقتی باهات حرف نمی زنم خودتو واسه مامان لوس میکنی و الکی سرفه میکنی که خیلی خنده دار میشی.خیلی دوست داری تو هوای آزاد جیش کنی چون به محض اینکه پوشکتو باز میکنم جیش میکنی.از حموم هم خوشت میاد با مامان جون که میبریمت حموم راحت می شینی که بشوریمت ولی وقتی لباس تنت میکنم نق میزنی.ملیکا هر روز سیدی می زاره وکلی کارتون می بینه تو هم نگاه می کنی  تو هم خوشت میاد و دقت میکنی و آغغغغون میکنی براشون با صدای بلند،اوووووووووی میکشی و یه خنده کوتاه و صدادار سر میدی.قلبتوپ کوچولویی داری میذارم جلوی پات و تو هم با اون پاهای کوچولوت شروع میکنی به توپ بازی.و اینم بگم وقتی که خیلی غرغروووووووو میشی فقط کافیه سوار ماشین بشی.دیگه از نق زدن می افتی. خب اینم از کارایه گل پسر....

پی نوشت:در رابطه به سفرمون بگم که با داشتن یه نی نی کوچولو و یه نی نی 3 سال و نیم ادم عاقل نباید بره مسافرت اینو من و بابایی به نتیجه رسیدیم اخه خیلی اذیت شدیم از ملیکا بگم که کلا چسبیده بود به بابایی و اون حتی اجازه نداشت غذا بخوره چه برسه که بره بیرون و خرید و گردش ....اریان هم انگاری اب به اب شده بود خیلی نا ارومی می کرد از ساعت 9 شب گریه و نا ارومی می کرد تا خواب می رفت گریه هایی که دلم اتیش می گرفت و اصلا شیر نمی گرفت حتی دکتر هم بردیمش ولی دکتر گفت مشکلی نیست و یه قطره واسه دل پیچه اش داد که زیاد تاثیری نداشت...واسه همین زودی برگشتیم البته بابایی قول داد کمی بزرگتر که شدن یه مسافرت توپ بریم



[موضوع : اولین ها, توانایی ها و علاقه مندی ها]
[ پنجشنبه 10 مهر 1393 ] [ 15:03 ] [ مامان ]

سلام دوستان

داریم میریم مسافرت

ایشالله وقتی برگشتم با کلی عکس و خاطرات سفر آپ می شم

فقط از شما می خوام دعا کنید که به سلامتی بریم و برگردیم و فرشته هایه من تو مسافرت مشکلی واسشون پیش نیاد

خدایه خوبم مواظب همسرم و دو تا وروجکم باش

در پناه حق



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 27 شهريور 1393 ] [ 10:06 ] [ مامان ]

خدایا شکرت  اریان کوچولوی من دوماهه شد و من و ملیکا خانم بردیم واکسن هاشو زدیم خیلی بد بود واکسن هپاتیت و سه گانه به پاهاش زدند و قطره فلج اطفال دادند بهش بمیرم بچم پاهاش درد میکرد سر وقت قطره استامینوفن بهش دادم. پسرم کلی بلا شده تازه یاد گرفته دستش رو مشت کرده بکنه تو دهنش یا انگشت شصت دستش رو البته زیاد نمیتونه نگه داره و زود میکشه بیرون و بعد عصبانی میشه. یه عادت بد هم از لحظه تولدش داره و اون اینه که با ناخنش بینی و صورت و حتی به چشمش رحم نمیکنه و میکنه و من همش نگرانم و دستش رو از صورتش دور میکنم. از کارای دو ماهگی باید بگم که به حرف زدنم گوش می ده می خنده بهم و می تونه بگه اقو و البته خیلی خیلی شکمو هست و دائم در حال شیر خوردنه همش دوست داره بهش توجه کنم و یا باهاش حرف بزنم

خیلی از لباساش کوچیک شده و دیگه تنش نمیرن مخصوصا سرهمی هاش.

اریان کوچولویه من حسابی بزرگ شده ناز و ماشاالله چشمای درشتش و او مژه های بلندش انسان رو خیره میکنه حتی ابروهاش هم در اومده و یه پسر دلبر شده و مثل روز تولدش بی ابرو و مژه نیست . البته سرش موی مشکی داره که هنوز زیاد نشده .رنگ چشماش هم از او مشکی تیره کم کم داره زیتونی تیره میشه و رنگ چشماش هم داره تغییر میکنه بچم. امیدوارم مثل باباش چشمای خوشگلی داشته باشه.

وزن :5.5 

قد :56

دور سر :40



[موضوع : واکسن, ماهگرد, قد و وزن]
[ سه شنبه 25 شهريور 1393 ] [ 0:28 ] [ مامان ]

سلام دخترِ گلم سلام پسرِ گلم

ببخشید با تاخیر اومدم یه مسافرت یکدفعه ای داشتیم که بعدا میام می گم الان فقط وقت دارم چند تا عکس بزارم چون هر لحظه ممکنه دو تا وروجک بیدار بشن

این عکس همین الان محمد اریان من هست که داره تو خواب می خنده



[موضوع : عکس ]
[ يکشنبه 16 شهريور 1393 ] [ 12:54 ] [ مامان ]

سلام به دختر و پسر گلم

پسرم یک ماه بیشتر است که از بودنت کنار ما می گذره. و از تو و خدای تو ممنونم که وجود نازنینت رو به من هدیه داده...

...

یک ماه از زندگی چهار نفره ی ما گذشت...

روزهایی که هنوز برامون تازگی داره؛

سعی می کینم به بهترین شکل بهش عادت کنیم  و بتونیم از پسش بر بیایم؛

و توی این راه هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم و به تجربیاتم اضافه میشه...

و در این روزهای اخیر یه خورده از حالات نوزادی بیرون اومده؛ بیداریش بیشتر شده مخصوصا شبها و نصفه شبهاخمیازه

موهاش  می ریزه و قیافه ش نسبت به روزهای اول تغییر کرده.

وقت هایی که بیداره نیاز به توجه خیلی زیادی داره و وقت خیلی زیادی از من می گیره.

و من بیشتر از همیشه به زمان نیاز دارم! زمان، همراهی و کمی استراحت...

و اما ...روزهای ما

روزهای پر مشغله ی ما به سرعت می گذرن و گاهی احساس می کنم که دارم از زمان جا می مونم؛

تمام روز رو در حال فعالیت هستم و غیر از مواقعی که مهمون کسی هستم، تقریبا تایم ِ استراحت ِ دیگه ای ندارم...

-نی نی بزرگه شبها نمی خوابه، نی نی کوچیکه روزها!

- نی نی بزرگه دلش بازی و همبازی شدن می خواد، نی نی کوچیکه نیاز به مراقبت داره...

- نی نی کوچیکه گریه می کنه و بغل می خواد، نی نی بزرگه باید بره دستشویی!

-برنج روی گاز داره می جوشه، صدای هر دوتاشون با هم در می آد!

- بعضی وقتا نی نی بزرگه بد خواب میشه و مجبورم روی پا بخوابونمش، در عین حال نی نی کوچیکه هم بیدار می شه و بی تابی می کنه و مجبورم بغلش کنم! که یه منظره ای قشمگی بوجود میاد

- یه وقتای نادری هم هست که پیش میاد دوتایی با هم خوابشون ببره که البته به ندرت پیش میاد و برای من تبدیل میشه به گلدن تایم! که باید برم به کارهام برسم بهم ریزی هایه نی نی بزرگه رو مرتب کنم و یا لباسهایه نی نی کوچیکه رو بشورم برم لباسهایه نی نی بزرگ بزرگه(بابایی) رو جمع کنم و یا .......

- بعد که این زمان طلایی بوجود میاد، انقدر هول می کنم که چیکار کنم، یه وقت می بینم دوتاییشون هم بیدار شدن و نه استراحت کردم، نه به کارام رسیدم، نه به خودم!ابله

خلاصه که داستانها داریم این روزا...

گاهی به سرم می زنه که یه دوربین مدار بسته تو خونه کار بذارم، تا آخر شب بشینم و تماشا کنم که امروز رو چجوری گذروندم!!! و وقتی که خسته از یه روز پرکار، بعد از خابوندن نی نی کوچیکه با هزار جور اعمال شاقه، می خوام سرم رو روی بالش بذارم، از خودم می پرسم که امروز چقدر تونستی مامان خوبی باشی براشون؟!

و اینطوری شد که نرسیدم خاطرانت محمد اریانم را بزارم ؛

ولی واقعا چاره ای ندارم. وقتی برام نمی مونه که بتونم بیام اینجا. کل روز وقتم پره و بعضی وقتا یادم نمیاد که چند ساعت ِ گذشته رو چطور گذروندم! اگر هم وقتی باقی بمونه باید پابه پای ملیکا بدوم و بازی کنم تا حوصله ش توی این روزهای کشدار تابستونی سر نره.

خلاصه که زندگی روی دور تند داره می گذره... خیلی تند، می گذره و من حتی نمی تونم به خاطر بیارم که چند دقیقه پیش رو چطوری گذروندم؛ و هر لحظه با خودم می گم که کاش راهی بود تا می تونستم یه کم زمان رو نگه دارم؛ که از بودنشون بیشتر لذت ببرم، که بتونم باهاشون بیشتر وقت بگذرونم، و بتونم راهی پیدا کنم برای حفظ حس کودکی ِ این دو تا فرشته؛

راه هایی مثلِ گرفتن عکس و فیلم، نگه داشتن بعضی لباسای کوچیک شده، سیو کردن موسیقی های پر تکرار ماه هایی که می گذره تو آرشیو هر ماه و هزار و یک راه دیگه؛

و با این حال می دونم هر روزی که می گذره دیگه تکرار نمی شه و من می مونم و خاطره ی روزای شیرین کودکی بچه هام...

 

 

 

 



[موضوع : خاطرات پسرم و دخترم]
[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 19:48 ] [ مامان ]

پسرم امروز اولین ماهگرد تولد توست و من روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر عاشقت میشم  سعی میکنم تا جایی که امکان داره ازت عکس و فیلم بگیرم تا وقتی واسه خودت مردی شدی و من دلم واسه کوچیکی هات تنگ شد سراغشون برم و دوباره شیرینی های این روزات رو مزه مزه کنم ولی بازم همش فکر میکنم که دارم خیلی از لحظه ها رو از دست میدم و تو و خواهرِ قشنگت دارید به سرعت بزرگ میشید و من نمیتونم هیچ طوری این روند رو کند کنم ....

اولین ماهگرد به دنیا اومدنت مبارک گلم

پسرم دنیایی که یک ماهه پا توش گذاشتی پستی و بلندی زیاد داره دلم می خواد ماه به ماه که بزرگتر می شی قوی تر و قوی تر بشی تا بتونی مرد بزرگی بشی که در برابر ناملایمات زندگی مثل یه سرو استوار به زندگیت ادامه بدی و طبق قولی که روز اول که اومدی تو دلم و بهم دادی پشتوانه زندگیم باشی

شاید الان که داری این وبلاگ رو می بینی و می خونی بزرگ بزرگ شده باشی

همیشه یادت باشه

ما

یعنی من بابایی و آبجی ملیکا رو تو خیلی حساب کردیم

همیشه یادت باشه

که خیلی دوستت داریم

وقتی که پیر و ناتوان شدیم تویی که باید تا لحظه آخر پشت ما رو گرم نگه داری تا بتونیم بهت تکیه کنیم

گل پسرم ... وجودم ... عمرم ... عشقم ... تمام هستی من

با عشق تمام ماه به ماه پا به پات میام گلم ....خدا همیشه نگه دارت باشه

۱ ماهگیت مبارک عسلم

راستی امروز 22 مرداد سالگرد ازدواج من و بابایی هست درست 5 سال گذشت انگاری همین دیروز بود ............



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 22 مرداد 1393 ] [ 14:48 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 48 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من مادر خانومی, مادر یک دختر و یک پسر کوچولوام. قرار نیست اینجا همش از بچه هام بگم , اما خب چه کنم که این روزها بچه داری همه زندگیم رو تحت تاثیر قرارداده , اینجا می نویسم تا رویای نوشتنم را تحقق بخشم.
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 48
بازدید دیروز : 136
بازدید هفته گذشته : 893
کل بازدید : 227002
امکانات وب
ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ