ملیکا و آریان مامان و بابا

ملیکای نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر تو ساختم

تنها بهونه ی زندگیم دوستت دارم

[ جمعه 30 تير 1391 ] [ 16:06 ] [ مامان ]
[موضوع : ]

[ ]

یک وقت هایی هست که ...

می دانی دخترم یک وقت هایی هستند که هیچ چیز خوبی پیدا نمی شود دلت را شاد کند ...نه دخترک

لج باز و یک دنده ای که تمام وسایل بازی اش را دور تا دور خانه ریخته است و تمام زندگی را پراز

نرمه بیسکویت و پفک و چیبس کرده یا نه پسرکی که تمام وسایل ریز و درشت بازی و خانه رو در

دهانشمی کند و لباسش را انقدر جویده که خیس خیس است و مدام ساز بغل شدنش کوکه یا دختری

که غذایش   را نمی خورد و دنبال هله هوله می گرددیا پسرکی که اگر هواسم نباشد از پله به سرعت

نور بالا می رود یا  دخترکی که در کار خانه دخالت می کند و ظرف ها رو چرب چیلی می شورد و کل

اشپزخانه رو پر از اب می کند یا پسرکی که شب تا صبح بیدار است و نمی گذارد چشم رویه هم

بگذاری و هزار و یک یای دیگرنه پدر دخترکی که که همدلت باشد و درد این روزهایت را بفهمد ...بفهمد

کم طاقتم...بفهمد که دختر و پسرش از صبح که چشمهایشان را باز کرده اند روی سیستم عصبی

مادرشان چه پیاده روی هایی که نکرده اند ...درک کند که اگر دعوا می کنم دخترکم را برای

چیست...کاش می دانست که چقدر خسته ام این روزها ...روزهای خوبی نیستند ...روزهایی اند پر از

بی خوابی پر از حرص و جوش درونی ...پر از بلاتکلیفی...

دلم می خواهد یک بار شجاعتش را داشته باشم و فریاد بزنم که خسته ام ...خیلی خسته ...

دلم می خواد تنها باشم برای خودم باشم ...اصلا دلم می خواد یه چند روزی نه همسر باشم نه مادر

...می خوام خودم باشم برای خودم باشم  بدون دغدغه کتاب بخوانم شعر بخونم بدون استرس برم

حمام و بااسودگی برم خرید و بدون فکر برای نهار و شام و بچه داری در خیابان قدم بزنم با خیال راحت

بخوابم تا اینکسری خواب لعنتی دست از سرم بر داره دلم می خواد این همه بار مسولیت یک چند

روزی از رویهدوشم برداشته بشه اصلا دلم یه مسافرت می خواد یه مسافرت با دوستام یه مسافرتی

که هر جا دلم خواست برم اصلا دلم مشهد می خواد  ...

 

قصد ناشکری ندارم و دلم نمی خواد خدایه خوبم از دستم دلگیر باشه همیشه و همه جا خدا رو به

خاطر دختر وپسرم و همسرم و خانواده ی خوبم شکر می کنم این نوشته فقط دلتنگی هایه لحظه ای

من هست کهشیطونی هایه این دو تا وروجک و مشغله کاری همسری ایجاد کرده و یا شایدم این

هورمون هایه زنانه هست که اینجور منو خسته و کم طرقت کرده

خدایه خوبم منو ببخش

 

[ سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 ] [ 18:56 ] [ مامان ]
[موضوع : دلنوشته, حرف ایه من با دخترم, حرفهایه من با پسرم]

[ ]

اولین مرواریدهای پسرم

سلام به پسرم که منو درست در روز مادر خوشحال کرد

عزییییییزم بالاخره بعد از 10ماه انتظار  چشممون به دندونی هات افتاد نمیدونی مامان چقدر منتظر بود تا دندون های نازت را ببینه اخه ابجی ملیسا تو 8 ماهگی دو تا دندون داشت واسه همین فکر می کردم تو هم مثل ملیسا هستی  .. عزیزم دندونت مثل یه مروارید که تو صدف لبهاته... البته دندونت نه دندونات اخه عزیزم 4 تا دندونات با هم سر زدن که من دو تایی که از پایین سر زدن رو دیدم و دو تایه دیگه رو وقتی بردمت دکتر واسه تب و سرماخوردگیت دکتر دید که از نیش بالات هستن...

پسر گلم درست در 10 ماهگیت که مصادف با 22 فروردین و روز مادر من متوجه دندونات شدم فکر کنم می خواستی به مامان کادو بدی گلم

خیلی نازه وقتی میخندی دندوناش مشخص میشه . عزیزمامان تقریبا یکم اذیت شد تا دندونایه خوشکلت بیاد بیرون یکم تب کرد و ...

راستی تا یادم نرفته بگم که وزنت 9 کیلو 450 گرم بود که خوبه , و اینکه تو 9 ماهگی تونسته از تمام پله هایه تویه هال بره بالا و تو اتاق ها سرک بکشه پله ها 17 تا هستن که تو یک دقیقه مثل فرفره میره بالا که خیلی خطرناک هست مخصوصا اگه بخواد بیاد پایین واسه همین یه پشتی گذاشتم که نتونه بره ولی همین امروز فرداست که پشتی هم مانعی واسش نباشه خدایه خوبم مواظب پسر شیطونم باش اونو به تو سپردم الان به سنی رسیده که به قول قدیمی ها  مادر باید جوقنش رو هم بیاویزه یعنی هر چی وسیله خطرناک هست باید از دست رس بچه دور کنی حتی جوقن که خیلی سنگین هست رو هم باید اویزون کنی تا بچه دسش بهش نرسه

[ سه شنبه 25 فروردين 1394 ] [ 19:49 ] [ مامان ]
[موضوع : اولین ها, قد و وزن]

[ ]

ملیکا و اریان در نوروز94

اریان و باباحاجی

ملیکا با لی

اریان پشت رول خخخخخخخخخخخخ

اریان با لباس عید

اینم سفره عید 94

سفره عید خونه مامان جون رو ملیکا چید(شب عید همگی خونه مامان جون بودیم و شب همون جا خوابیدیم)

[ دوشنبه 24 فروردين 1394 ] [ 21:00 ] [ مامان ]
[موضوع : عکس ]

[ ]

اریان 9ماهه و دخترک 3 سال و 11 ماهه

سلام به دختره نازم و پسره قند عسلم

ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام خیلی سرم شلوغه وقته سر خاروندن ندارم هم باید به اقا اریان برسم و هم به دستورات ملیکا خانم عمل کنم خیلی خسته ام ولی از این خستگیم ناراضی نیستم و لذت می برم که مامان دو تا وروجک هستم وقتی بهشون نگاه می کنم قند تو دلم اب می شه احساس می کنم که دارم بهترین لحظات زندگیم رو سپری می کنم و دلم می خواد زمان بیاسته تا من از ته دل ذوق کنم

این روزها رو مثل یه چشم بهم زدن داره میگذره و ملیکا و اریان روز به روز بزرگ تر میشن کاش میشد از این روزها نهایت لذت رو ببرم میدونم یه روز خیلییییییی دلم برای الان تنگ میشه!

کارها و حرف هایی که این ماه اریان یاد گرفتی

تعقیب و گریز

رو زانوهات میشینی و می تونی دور تا دور خونه چرخ بزنی می تونی رو پاهات بیاستی و با کمک دیوار و میز ..راه بری خیلی پر جنب و جوش هستی تازه می تونی از پله هم بالا بری که همین کار من رو سخت کرده اخه تا حواسم ازت پرت بشه میری بالایه میز یا پله خیلی باید مواظبت باشم البته مایکا خیلی کمکم می کنه و منو از کارات با خبر می کنه

خیلی دوست داری بری تو اشپزخونه سراغ چارپایه و جارو ..و حسابی ریخت و پاش کنی

خیلی خنده رو هستی و داوم می خندی

وقتی ما با لباس بیرون باشیم گریه میکنی واسه بیرون رفتن

"اَب" گفتن یاد گرفتی "بابا"و "بَ بَ" هم دو سه ماهی هست می گی امروز "دادا"هم گفتی(در کل کم حرفی بیشتر در سکوت شیطونی می کنی)

عاشق تاب تاب شدی

شبها حتما باید بابایی خوابت کنه و من هم ملیکا رو بخوابونم

وقتی بابایی می خوابونتت من یکی دو ساعت می خوابم اخه تو شبها خیلی بیدار می شی و من دائم باید بهت شیر بدم بعضی شبها اصلا خواب نمی رم و فرداش چشام پف کرده نمی دونم چجوری منی که خواب زیادی داشتم با این شب بیداری ها کنار اومدم مطمئنا عشق و تحملی هست که خدا تو دله مادر ها قرار داده خدایه خوبم به خاطر همه ی شب بیداری ها خستگی ها اذیت ها و وووو شکرت

حرفهایه ملیکا:

ملیکا:مامان مریض شدی

من:اره  سرما خوردم

ملیکا:خودم دکتر می شم تو بیمارستان عملت می کنم تا زود خوب بشی

من:الهی دورت بگردم افرین درس بخون دکتر بشی

ملیکا :قرصم بهت می دم شربت نمی دم چون تلخه

من :ممنون دخترم

ملیکا:برو رو مبل بخواب استراحت کن تا برات قرص بیارم(البته قرص اوردن همون و بهم ریختن کل اشپزخونه از طرف دیگه)

ملیکا:مامان تو چندتا دوست داری؟

من:دوست زیاد ندارم

ملیکا:خودم دوستت هستم دوستت هم دارم

(باورتون نمی شه ولی یه لذتی داره وقتی دختر کوچولوت نازت رو می خره و قربون صدقت می ره که دلت می خواد محکم بغلش کنی و خدا رو بخاطر این همه لذت شاکر باشی)

بقیه رو بعدا می گم برم ملیکا رو بخوابونم که الان اریان بیدار می شه

 

[ چهارشنبه 19 فروردين 1394 ] [ 1:26 ] [ مامان ]
[موضوع : ماهگرد, اولین ها, توانایی ها و علاقه مندی ها, خاطرات پسرم و دخترم]

[ ]

دلخوشی هایه من با بچه هام

کنار هم که دراز می کشیم و از پشت بغلش که می کنم خودش را می چسباند به صورتم...لُپ نرمش را می چسباند به لُپ هایم و محکم ومحکم تر فشارش می دهم ...انقدر که صدایه اخ ش در می اید...دو تایی می خندیم ..می گوید "مامان بیا کشتی بگیریم:"و شروع می کنیم به بغل کردن هم و تو هی می گویی "برنده شدم برنده شدم فکر کردی زورت زیاده"و من هم الکی می بازم تا دخترکم از خوشحالی برنده شدنش بیشتر شاد شود دو باره می گوید:مامانی می خواهی از اون بوس خوبا بکنم خوشت بیاد؟"لب هایش رو محکم می گذارد روی گونه ام و خیلی محکم می بوسدم ...من هم غش می کنم ضعف می روم و ولو می شوم بین زمین و هوا ...دستان کوچولوش رو دور گردنم هست و هی فشار می دهد و صدای خ خ خ خ خ خ که در می اورم بیشتر فشار می دهد....می خندیم و قل قل می خوریم روی زمین ...چقدر خوب است این احوال خوب ...ان وسطها اریان کوچولویه من هم اضافه می شود و خودش را به ما می رساند و شروع می کند به کشیدن موهایه ما و از جیغ کشیدن ما به وجد میاید و محکم تر می کشد .....فکر می کنم هر دو شان دارند بزرگ می شوند و این منم که جا می مانم ...فکر می کنم دخترکم بزرگتر  که شد باز همین جور می بوسدم ...همین طور الکی الکی خوش می شویم و دلمان به هم خوش می شود ؟؟؟خدا کند بشود....

تازگیها هر جا که می روم همراهم هستی و هر کار که می کنم باید بهت توضیح بدم و کلی سوالهایه جور وا جور ازم می کنی و من هم باید با حوصله در هر شرایطی بهت جواب بدم وگرنه نارحت می شی و میایی لُپم رو محکم می گیری و می گی"چرا جواب نمی دی ببین محکم دعوات می کنم "...

سولاهایه ملیکا در سن 3 تا 4 سالگی

1.داشتیم با هم بسکتبال می دید بین دو تا تیم خارجی که بازیکن ها سیاه پوست بودن که

پرسیدی:مامان چرا اقاها مشکی هستن؟

من:اینا سیاه پوست هستن خدا سیاه افریده

ملیکا:چرا سیاه؟

من :خوب بعضی ها سیاه افریده بعضی سفید و بعضی....

ملیکا:اینا خدا رو شکر نکردن خدا سیاشون کرد

من :نه عزیزم ببین من و داداشی سفید هستیم و تو بابایی سبزه خوب اونا هم سیاه هستن

ملیکا که قانع نشده بود اروم می گفت البته با خودش:باید خدا رو شکر کنیم ببین اینا شکر نکردن سیاه شدن

2.داشتیم یه فیلم نگاه می کردیم یه فیلم خارجی که پرسیدی:

ملیکا :مامان چرا این خانم ها روسری سرشون نیست؟

ملیکا :چرا جلو اقا موهاشون معلومه چرا مثل تو روسری سر نمی کنن؟

من:مونده بود چجوری بهش بفهمونم فقط گفتم ما مسلمون هستیم خدا گفته روسری بپوشیم

ملیکا:خدا به اونا نگفته ؟

من :خوب اونا قران ندارن

ملیکا :بخاطر قران روسر خوبه

من:اره مامان و خیلی زود بحث رو عوض کردم تا کم نیارم خخخخخخخخخخ

3.دیروز رفته بودیم ارایشگاه تا موهام رو رنگ کنم

ملیکا :مامان من هم می خوام رنگ کنم

من:نه مامان نباید رنگ کنی واسه موهات خوب نیست

ملیکا:واسه موهایه تو خوبه؟

من :عزیزم مامان ها باید موهاشون رو رنگ کنن تا قشنگ بشن شما هم باید لاک بزنی موهاتو ببندی ....

ملیکا :منم می خوام قشنگ بشم

من:عزیزم دختر کوچولو ها رنگ نمی کنن مامان ها رنگ می کنن

ملیکا:پس چرا توت فرنگی خانم یا پرتقال یا زغال اخته (شخصیت هایه کارتون توت فرنگی )موهاشون رنگی هست

من:اونا برنامه کودکه اونا کارتون هست واقعی نیست

ملیکا:نه من می خوام ابی کنم تو هم توت فرنگی کن

من : خخخخخخخخخخخ

 

بقیه اش رو بعدا می نویسم الان اریان بیدار شد باید به اون برسم

فعلا

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 14:29 ] [ مامان ]
[موضوع : دلنوشته, حرف ایه من با دخترم, خاطرات پسرم و دخترم]

[ ]

پسر 8 ماه و دختر 3 سال 10 ماهه

اي واي يعني يك ماهه من وب پسر گلمو آپ نكردم. چقدر روزها زود ميگذره آخه درگير خونه تکونی هستم اونم با دو تا وروجک که خدایش کاره خیلی سختیه  به همين خاطر فقط به وب ها سر مي زدم و فرصت آپ كردن رو نداشتم.

روزاي خوبي رو توي اين مدت گذرونديم همه اش الحمدا... شادي بود و بس غير از کارهایه خونه که رو سرم تلمبار شده ) . آریان گلي ما الان  هشت ماه شده . اون الان روي شكم ميره همون چار دست و پا خیلی تند تند حرکت می کنه که از 7 ماهگی یاد گرفته و حسابی تو خونه گشت و گذار می کنه همش باید حواسم بهش باشه که جای خطرناک نره و با رورووكش تا دلتون بخواد جولان ميده و از اين اتاق به اون اتاق و پذيرايي و ... فقط آشپزخونه چون پله داره نمي تونه بياد ، از هر چیزی مثل میزتلویزیون و صندلی و ... اویزون می شه و رویه پاهاش میاسته و شروع می کنه به خوشحالی کردن و دست زدن اهان بزار بگم از اواسط 7 ماهگی اریان گلی مامان یاد گرفته دست بزنه و همینطور می تونه با زدن زبانش به سقف دهنش صدایه تق تق در بیاره که اونو با دست زدن هماهنگ می کنه و کلی ذوق می کنه . از دندوناش بگم كه هیچ خبری نیست   . ديگه اينكه ماماني طبق معمول شير زياد ميخوره انواع سوپ و اش و ابگوشت رو خیلی دوست داره.  علاقه اي زیادی هم به پوره و فرني داره. به آبميوه و ماست هم خيلي علاقه داره و ديگه اينكه به شيطنت هم خيلي علاقه داره و خيلي شيطوني ميكنهdance3.gif (البته همه ميگن خصلت پسرهاست باباش كه ساكته ولي پسرم ...) . شبا تا ساعت دوازده الي یک تازه خوابش مي بره . تازه آخر شب يادش مي افته شيطنت كنه و خودش رو  سرگرم ميكنه حتي وقتي اتاق رو  تاريك مي كنم بيشتر ذوق ميكنه و پاهاشو مي فرسته هوا و قهقهه ميزنه

عاشق بيرون رفتنه كافيه از در خونه بيايم بيرون كلي ذوق ميكنه و دست و پا تكون ميده. ديگه تلويزيون و زير تلويزيوني  از دست اریاني در امان نيست و هر لحظه احتمال سقوطش هست (خدا خودش به خيربگذرونه) . توي اتاق خواب كه هستيم  تازه يادش مي افته با جغجغه هاش بازی کنه  و كلي سر و صدا ايجاد كنه بعد كه خسته شد يه كم شير بخوره و با كلي غر غر خواب بره. و كار بدي كه اين روزا ميكنه همه چي رو توي دهانش تست ميكنه حالا مي خواد روزنامه باشه – جعبه دوربين – انگشت شصت پا ...

دخترکم را که می بینم یه چیزی ته دلم وول وول می خوره یه چیز خوب و اضطراب اور یک چیزی گه هم قند در دلم اب می کنه و هم دلم را اشوب ...نزدیک 4 سال گذشت گذشت...4 سال از پخته شدنم ...مادر شدنم ...و حس خوب مادریم ...دلم می خواهد بنشینم و مدام برایه جگرگوشه هام بنویسم و بنویسم...بنشینم مثل مادرهایه مادر در دلم دعا کنم که تنتان سالم باشد و اب سر سفره اتان سرد و نانش گرم همه عمر ...خدا را قسم دهم به بزرگی خودش که نگهدار شان باشد و وجود ملیکا مرهم دل مادر و پدر مهربانی که نفسش به نفسش بند است باشد ...قسمش دهم که امتحانم نکند با جگر گوشه هام که قطعا حالا بخشی از وجودم هستند

کنار ملیکا که راه می روم و دستش را در دستم می گیرم و هرهر و کرکر هایی که می کنیم حس خوبی دارد از همان حس هایی مادرانه مبهم همانها که وقتی عمیق می شوی باورت نمی شود دلت خوش دختر 4 ساله ات شده

واخ واخ واخ مثل اينكه پستم طولاني شد منو ببخشین يك ماهه آپ نكردم حرف زياد بود سعي ميكنم سري بعد كوتاه باشه 

 

[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 1:19 ] [ مامان ]
[موضوع : ]

[ ]

عکس هایه ملیکا و 7ماهگی اریان

سلام

اینم کیک تولدی که خودم واسه تولد بابایی درست کردم

اینم کادویه تولد من

ملیکا و اریان در حال بازی

اریان بغل مامان جون در حال ماکارونی خوردن

خدا حفظشون کنه

 

[ سه شنبه 28 بهمن 1393 ] [ 15:26 ] [ مامان ]
[موضوع : عکس ]

[ ]

توانایی هایه اریان 7 ماهه

پسرک من شیکمو و خوش غذاست و از نشستن پای سفره لذت می بره چون می دونه ، حتما" یه چیزی نصیبش می شه . تو رورئک میزارمش و میارمش کنار سفره دائم خودشو تکون میده و البته داد می زنه که یعنی : به منم بدیددددددددد ، امان از آب و چای خواستن هاش . وای که عاشق سیبِ

آریان من با خوردن و پس نزدن غذایی که من با عشق براش پختم ، بهم انرژی می ده و من از بودن لحظه به لحظه باهاش لذت می برم .

از دندوناش هنوز هم خبری نیست ، حسابی یاد گرفته چار دست و پا بره و عقب و جلو می کنه دائما داره تو خونه می چرخه و به هر جایی سرک می کشه و عاشقه اینه که یه پارچه یا رو فرشی ی چیزیی پیدا کنه و بپیچه دوره خودش و هی دست و پا بزنه از سیم شارژر هم خوشش میاد از صدایه جارو برقی هم خیلی خوشش میاد و وفتی جارو میزنم همراه جارو برقی چاردشت و پا میاد و هی ذوق می کنه و مثل ماهی بال بال می زنه یه وقتایی که خسته می شه  از چار دست و پا رفتن می خزه یا خودش روپرت می کنه یا با غلتیدن و قل خوردن به هر جا که دلش بخواد می ره .

بیرون رفتن از خونه رو خیلی دوست داره که البته بخاطر سردی هوا زیاد نمی ره وقتی لباس می پوشم خوشحال می شه چون می دونه می خواهیم بریم بیرون و موقع لباس تن کردن اصلا اذیت نمی کنه

عادت بد ، ناآروم خوابیدن رو همچنان حفظ کرده و بسیار بدتر هم شده چون دائما تو خواب غلت می زنه و اگر مانعی هم سر راهش باشه جیغ می کشه . از دستش شبی یکی دو ساعت بیشتر خواب ندارم .

همچنان حموم کردن و دست و رو شستن رو دوست داره . ، بازی مورد علاقه اش اینه که دستش رو بگیری و ایستاده خودشو عقب و جلو کنه و براش تاب تاب عباسی بخونی .

اریان پسر کوچولوی مهربونم دوستت دارم

با وجود همه شیطنتهات عاشقانه دوستت دارم

زندگی من بدون تو و ملیسا پوچ و بی ارزش بود

 

[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 1:05 ] [ مامان ]
[موضوع : خاطرات پسرم, توانایی ها و علاقه مندی ها, اولین ها]

[ ]

عکس

سلام

این عکس ها رو خودم طراحی کردم

[ چهارشنبه 15 بهمن 1393 ] [ 18:29 ] [ مامان ]
[موضوع : ]

[ ]

عکس هایه ملیکا و 6ماهگی اریان

سلام به دختر و پسر گلم


اریان بعد از بیدار شدن

امیررضا و مهدیار به همراه اریان

اریان بعد از حمام

[ سه شنبه 7 بهمن 1393 ] [ 13:38 ] [ مامان ]
[موضوع : عکس ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 50 صفحه بعد