ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

ملیکا و دوستاش

ملیکا و آیدا و یسنا دوستای هم مدرسه ای که با آیدا از پیش دبستانی دوست هست ایشالله تو مسیر زندگی یه عالمه دوستای خوب و ناب پیدا کنی عشقم قران پشت و پناهت باشه دخترم ...
15 بهمن 1396

سرما خوردگی

سلام فرشته های دلبندم این روزها هر سه سرما خورده اید و هر سرفه که می زنید این جگر من هست که پاره پاره می شود چقدر سخت است که جگرگوشه هایت بی حال باشند و مثل قبل شیطنت نکنند همیشه فصل پاییز و زمستان را دوست داشتم ولی از زمانی مادر شده ام از این دو فصل متنفر ام چون که بچه ها سرما می خورند و من خیلی اذیت می شم و بچه ها بیشتر خیلی سخته به هر سه رسیدن البته خدا بهم قدرتی داده که بتونم با انرژی از شما مراقبت کنم ملیکا خدا رو شکر تو خوردن دارو هاش همکاری می کنه و همین باعث شده زودتر خوب بشه و آریان تا حدودی همکاری می کنه ولی آنیتا اصلا هیچی نمی خوره و از همه حالش بدتره همش تب و سرفه ..هر چی درست می کنم لب نمی زنه فقط شیر می خوره کلی ضعیف ش...
15 بهمن 1396

ملیکا و دوستاش

قران پشت و پناهت باشه دخترم ملیکا و آیدا و یسنا دوستای هم مدرسه ای که با آیدا از پیش دبستانی دوست هست ایشالله تو مسیر زندگی یه عالمه دوستای خوب و ناب پیدا کنی عشقم ملیکا و دوستاش...
24 آذر 1396

دست بافت های من واسه ملیکا

سلام به دخترا و پسرِ گلم چقدر زود می گذره داشتم اوایل وبلاگ رو می خوندم زمانی که ملیکا تازه بدنیا اومده بود و کوچولو بود انگار همین دیروز بود ولی الان ملیکا ماشالله واسه خودش کلاس اولی شده و بزرگ شده تو یه کانال بافتنی عضو شدم که خیلی عالیه و هر هفته یه بافت رو میزاره و باد میده و من هم تونستم اینا رو ببافم چقدر حس خوبی داره واسه دخترت ببافی خدا نصیب همتون بکنه ...
3 آذر 1396

لحظه های ناب ...

سلام به همراهان عزیزم این روزها خیلی مشغله ام زیاد شد و البته که وروجک ها هم شیطون تر شدن اینقدر اذیت می کنن که بعضی وقت ها از فرط خستگی نای دعوا کردنشون رو هم ندارم یکی از همین روزها که با شیطنت های بچه ها به شب رسیده بود و من منتظر اومدن همسری بودم که با اومدنش روحیه دوباره بهم بده همین که صدای ماشینش رو شنیدم طبق روال همیشه بچه ها دویدن سمت در و دوباره سر اول در رو باز کردن دعواشون شد و جیغ شون بلند شده بود و آنیتا هم از لای در داشت می رفت بیرون و من هم دعواشون می کردم و کلا همه چی قاطی شده بود که همسری با یه دسته گل و سه تا شاخه گل اومد با دیدن گل ها همه اروم شدن و من از همه آرامتر و تمام وجودم لبریز عشق شد و چه لذتی داره این لحظه ها...
22 مهر 1396

ملیکا کلاس اولی شد...

چه حس خوبی داره دیدن این عکس خدای خوبم ازت می خوام بهم عمری بدی که بزرگ شدن بچه هام رو ببینم فکر نکنم لذتی بالاتر از این تو دنیا باشه شکرت خدای خوبم...
20 مهر 1396