بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا
بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا
جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:06 | جمعه 30 تير 1391 توسط مامان

سلام به همراهان عزیزم
این روزها خیلی مشغله ام زیاد شد و البته که وروجک ها هم شیطون تر شدن اینقدر اذیت می کنن که بعضی وقت ها از فرط خستگی نای دعوا کردنشون رو هم ندارم
یکی از همین روزها که با شیطنت های بچه ها به شب رسیده بود و من منتظر اومدن همسری بودم که با اومدنش روحیه دوباره بهم بده همین که صدای ماشینش رو شنیدم طبق روال همیشه بچه ها دویدن سمت در و دوباره سر اول در رو باز کردن دعواشون شد و جیغ شون بلند شده بود و آنیتا هم از لای در داشت می رفت بیرون و من هم دعواشون می کردم و کلا همه چی قاطی شده بود که همسری با یه دسته گل و سه تا شاخه گل اومد با دیدن گل ها همه اروم شدن و من از همه آرامتر و تمام وجودم لبریز عشق شد و چه لذتی داره این لحظه ها





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:50 | شنبه 22 مهر 1396 توسط مامان





چه حس خوبی داره دیدن این عکس
خدای خوبم ازت می خوام بهم عمری بدی که بزرگ شدن بچه هام رو ببینم فکر نکنم لذتی بالاتر از این تو دنیا باشه
شکرت خدای خوبم

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:56 | پنجشنبه 20 مهر 1396 توسط مامان





سلام دوستان گلم
اینم آریان خان تو مراسم تاسوعای حسینی
فدات بشم مامانی

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:47 | يکشنبه 9 مهر 1396 توسط مامان



پسر کو ندارد نشان از پدر ...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:16 | شنبه 8 مهر 1396 توسط مامان



دلم کمی بچگی می خواهد ...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 19:26 | يکشنبه 2 مهر 1396 توسط مامان










موضوع :

نوشته شده در تاريخ 18:53 | يکشنبه 2 مهر 1396 توسط مامان









دردانه های من این روز های من پر شده از صدای شیطنت های شیرین شما پر از اسباب بازی ها و خوراکی ها بچه گانه شما پر از کثیف کاری های موقع بازی شما پر از کودکانه هایی که من مادر را بچه می کند هم پای شما کلا زندگی من جور دیگری شده است و من خوشحالم که شما رو دارم به خاطر وجود شماست که من سر زنده ترین مادر روی زمینم
عاشقتونم خوشگلای من











موضوع :

نوشته شده در تاريخ 17:15 | يکشنبه 2 مهر 1396 توسط مامان











سلام دوستان گلم
سلام دختر های نازم و پسره گلم
چقدر زود گذشت مثل برق و باد تا چشم بر هم زدم دخترم بزرگ شده و کلاس اولی شده خیلی خوشحالم و حس جدیدی دارم از اینکه دخترم مدرسه میره و واسه خودش خانمی می شه
ایشالله که خدا کمکش کنه و بتونه مدارج بالایی رو کسب کنه
دوستت دارم دختر گلم

موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:54 | يکشنبه 2 مهر 1396 توسط مامان

سلام و روز خوش

ببخشید که باز دیر اومدم به خدا وقت نمی شه الان که اومدم باباجون بعد از اوردن ملیکا از پیش دبستانی اومد دنبال اریان خان و هر دو رو برد خونه شون تا تو باغ بازی کنن و من و آنیتا تنها شدیم و گمی وقتم ازاد شده

روزهای قشنگی دارم و خدا بهم انرژی داده وصف نشدنی که وقتی شب سر رو بالشت میزارم و به روزه سپری شده فکر می کنم نفس بلندی می کشم و چشمام میره

دغدغه ی الان من دندون های ملیکا هست که خیلی نافرم دارن در میان و من خیلی نگران هستم و یه نوبت یزد گرفتم که ایشالله ببرمش پیش دکتر که مشکل حل بشه دومین دغدغه من اینه که واسه کلاس اول کجا ثبت نامش کنم و کلی تحقیق کردم ولی هنوز به نتیجه درستی نرسیدم امیدوارم که بتونم پیدا کنم ملیکا این روزها مشکل خاصی نداره و بعد از یه پروژه دو ماهه که پیش دبستانی نمی رفت و حتما می بایستی من و یا مامان جون باهاش باشیم الان خوب شده و خدا رو شکر مشکل رفع شد 

راستش درست پاییز بود که ملیکا یک دفعه دیگه نرفت و تا اسم پیش می اومد می ترسید و گریه می کرد مامان جون اینا هم رفته بودن کرج خونه ابجیم و من مونده بودم و سه تا بچه خیلی سخت بود خیلی نگران بودم خودم هم دل تنگ شده بودم ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم نه کسی بود بچه ها رو نگه داره که با ملیکا برم و نه ملیکا راضی می شد تنها بره دلم نمی خواست اینجور بگذره واسه همین از بابا جواد کمک خواستم و قرار شد روزی دو ساعت بیاد خونه ومواظب بچه ها باشه تا من با ملیکا برم پیش و روزهایی هم که نمی تونست بیاد یه همسایه کنار خونه پدر شوهرم بود که خیلی زن دلسوز و خوبی هست به اسم مروارید که بعضی وقت ها میامد کنار بچه ها تا با ملیکا برم یک ماهی اینجور گذشت و با وجود کلاس های روانشناسی که ملیکا رو هم می بردم مشکل حل نشد و کاملا ناامید و خسته شده بودم که مامانم اینا اومدن و دیگه با مامانم میرفت چند وقتی هم روال همین جور بود که طبق حرفهای روانشناس ملیکا هیچ مشکلی از نظر ترس از جدایی و ... نداشت و طبق گفته هاش ملیکا لوس شده و فقط می خواد من مال خودش باشم و دیگه به هیچی فکر نمی کنه یه روز به مامانم گفتم بزار امروز خودم ببرمش و وقتی رسیدیم توقع داست پیاده بشم باهاش ولی خیلی جدی گفتم یا پیاده می شی یا تنها می ری یا به زور باید بری اولش زد زیر گریه ولی کوتا نیامدم وقتی دید من مصمم هستم اشکاش رو پاک کرد و پیاده شد و من سریع رفتم و مجبور شد تنها بره تا یوی دو ساعت همون جا بودم منتطر تماس معلمش که برم بردارمش ولی زنگ نزدن و طهر وقتی رفتم دنبالش همه چی خوب بود و ملیکا هم از اینکه تونسته بود با ترسش مقابله کنه خوشحال بود از اون روز هر صبح مامان جون می رسونتش و ظهر بابا جواد میارتش 

اینم یک دل مشغولی بزرگ که با صبر و تامل تونستم حلش کنم....




موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:03 | سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 توسط مامان

سلام وروجک ها

آمدم تعریف کنم یه لحظه هایی از زندگیم با فرشته هام رو که با گذشت زمان فراموش نکنم که چه روزها و شبهایی داشتم چه دلخوشی ها و آرزو هایی داشتم اره می خوام بنویسم تا یادم نره

زندگیم و همسر و بچه هام رو دوست دارم و شاید همین نیروی عشق هست که بهم توانایی داده که با تمام سختی ها و مشکلاتی که دارم کم نیارم اره معجزه عشق هست که بهم قدرت می ده 

چشمم رو که رو هم میزارم و به گذشته فکر می کنم می بینم من روزهای سختتر از الان رو هم با توکل به خدا سپری کردم پس میتونم مادر خوبی باشم 

تفاوت سنی ملیکا با آریان ۳ سال و دو ماه هست و آریان با آنیتا ۲ سال و یک ماه پشت سر هم شاید آگه به گذشته بر می گشتم تفاوت سنی بیشتری رو در نظر می گرفتم ولی ناشکری نمی کنم و خدا رو به خاطر بچه هام و قدرت بزرگ کردنشان شکر می کنم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:52 | يکشنبه 30 آبان 1395 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 52 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








ذ



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


کد آهنگ