تاريخ : جمعه 30 تير 1391 | 16:06 | نویسنده : مامان





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 30 آبان 1395 | 15:52 | نویسنده : مامان

سلام وروجک ها

آمدم تعریف کنم یه لحظه هایی از زندگیم با فرشته هام رو که با گذشت زمان فراموش نکنم که چه روزها و شبهایی داشتم چه دلخوشی ها و آرزو هایی داشتم اره می خوام بنویسم تا یادم نره

زندگیم و همسر و بچه هام رو دوست دارم و شاید همین نیروی عشق هست که بهم توانایی داده که با تمام سختی ها و مشکلاتی که دارم کم نیارم اره معجزه عشق هست که بهم قدرت می ده 

چشمم رو که رو هم میزارم و به گذشته فکر می کنم می بینم من روزهای سختتر از الان رو هم با توکل به خدا سپری کردم پس میتونم مادر خوبی باشم 

تفاوت سنی ملیکا با آریان ۳ سال و دو ماه هست و آریان با آنیتا ۲ سال و یک ماه پشت سر هم شاید آگه به گذشته بر می گشتم تفاوت سنی بیشتری رو در نظر می گرفتم ولی ناشکری نمی کنم و خدا رو به خاطر بچه هام و قدرت بزرگ کردنشان شکر می کنم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395 | 11:35 | نویسنده : مامان

سلام فرشته های زندگیم

چه روز های خوبی دارم ه روزهای کوتاهی پر از دغدغه های زیبا و وصف نشدنی نمی دونم چجوری این روزهام رو واستون وصف کنم زندگی با سه تا وروجک شیطون کل زمان رو از من می گیره نمی شه بگی روز ها کوتاه می شن یا طولانی سخت خودم هم موندم که چجوری دوام آوردم و الان وقت کردم بیام بنویسم ...این روزهام دیگه وقت کاری واسه خودم ندارم حتی واسه دستشویی رفتنم باید برنامه ریزی کنم که کی می تونم برم اصلا ساده تر بگم دیگه مال خودم نیستم باید یه مادر و همسر وظیفه شناس باشم

امروز می خوام یه دو ساعت از زندگیم رو بهتون تعریف کنم 

صبح یه روزی که ملیکا هم خونه باشه و نرفته باشه پیش دبستانی.نمی شه گفت کی زودتر بیدار می شه که متناوب هست یه روز ملیکا یه روز انیتا و اینو بگم که آریان به خاطر اینکه شبها دیر می خوابه و طول شب هی بیدار می شه و "غاغا " که همان شیشه شیر هست رو می خوره صبح ها از همه دیرتر بیدار می شه 

خوب هر سه بیدار شدن و تو جا هاشون به تلویزیون نگاه می کنن این لحظه زیاد طول نمی کشه که صدایش انیتا بلند می شه و ملیکا هم با اوقات تلخی که وقتی از خواب بیدار می شه می گه مامان صبحانه و آریان هم شیشه شیرش رو سمتم پرت می کنه و می گه غاغا درست کن در یک لحظه هر سه یه خاسته دارید و اینجاست که باید ارزشگذاری کنم میرم تو اشپزخونه و می بینم ظرفشویی پر ظرف هست و اشپزخونه نامرتب و یاد غدا و نهار هم می افتم ولی روحیه خودم رو نمی بازم و سریع شیشه آریان رو آماده می کنم یه سفره صبحانه میاندازم و بعد میام انیتا رو شیر می دم و پوشکش رو عوض می کنم در حین شیر دادن آریان میره دستشویی باید سریع برم تا خرابکاری نکرده بشورمش و بیام به ملیکا که درست صبحانه نمی خوره چند لقمه بدم و سریع بیام انیتا رو اروم کنم شیرش بدم و هی بگم آریان نکن ...انیتا که خوابید بزارمش تو گهواره و برم تندتند ظرفا  رو بشورم و اشپزخونه و بساط سفره و صبحانه رو جمع کنم و مرتب کنم و در بین هی به خاسته های ملیکا و آریان هم رسیدگی کنم و شروع کنم به پختن نهار بماند که باید داور دعوا های شما دو تا هم باشم که سر هیچ و پوچ داد و بیداد می کنید و جیغ می کشید و یه وقتایی از کوره در میرم و هر دو تا تون رو دعوا می کنم که با سر و صدا ها انیتا بیدار می شه و عذای من نصف کاره رو گاز می مونه تا وضعیت سفید بشه یه خوراکی چیزی واسشون میارم و سرگرمشون می کنم و انیتا رو هم شیر میدم و می سپارم به ملیکا و سریع میرم غذا رو آماده می کنم لباسا رو می اندازم تو ماشین و پهن می کنم و هزار تا کار خورده ریز دیگه هم باید انجام میدم  که دوباره صداتون در میاد و دوباره باید ارومتون کنم این فقط دو سه ساعت از زندگی من با شما وروجک هاست کاشکی که وقتی بزرگ شدید فقط یه لحظه از امروزها رو یاد داشته باشید فقط یه لحظه

بازم میام و لحظه های زندگیم رو واستون تعریف می کنم تا وقتی بزرگ شدید بدانید که واسه بزرگ شدن شما خیلی ادیت شدم خیلی زیاد ولی منتی نیست ا۰اصلا و ابدا من همیشه شاکر خدا هستم به خاطر وجود شما که من رو از روز مردگی ها دور کرده و هر روز باید شاهد صحنه ای زیبایی از زندگی باشم که شما برام می سازید

خدایا شکرت





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 11:05 | نویسنده : مامان





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 11:00 | نویسنده : مامان

سلام 

امروز  اومدم از خاطرات نام گذاری دخترم بنویسم

نام گذاری کار خیلی خیلی سخت و حساسی هست باید همه چی رو بسنجیم آهنگ تلفظ معنی نام و خوش آهنگ بودنش و از همه مهمتر فارسی بودنش واسع همین لیستی از اسم هایی که زیبا بودن رو من هر روز از اینترنت پیدا می کردم 

مامان جون دو تا اسم انتخابی داشت یکی عزل و یکتا

بابا جواد فقط آرتمیس 

بابا جون هم همش می گفت اسم های قدیمی بزارید مثل رعنا و ...

خودم خیلی اسم انتخاب کرده بودم از بین اونا این سه تا رو انتخاب کردم ویانا . رونیکا . هلیا 

و در نهایت ملیکا خانم گفتن فقط آنیتا 

ملیکا از خیلی وقت پیش همش می گفت مامان دو تا نی نی بخریم یه دختر به اسم آنیتا  و یه پسر به اسم شایان ( شاهان) و من توجه ای نمی کردم تا اینکه موقع اسم گذاری  واقعا مونده بودم چی بزارم که دیدم ملیکا نی نی رو انیتا صدا می زنه از آهنگ آنیتا  خوشم اومد با خودم گفتم آگه معنی خوبی هم داشته باشه همین رو میزارم دیدم معنی خوبی هم داره آنیتا به معنی دختر خوشرو  و مهربان الهه ی آب و مانند آب پاک و زلال 

تصمیمم رو گرفتم و با جواد و خانواده  ام در میان گذاشتم  اونا هم خوششون  آمد و تصویب شد

آنیتا  جونم همیشه یادت باشه اسم تو رو آبجی ملیکا گذاشته  و خیلی خیلی تو رو دوست داره





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 9:50 | نویسنده : مامان





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 | 20:12 | نویسنده : مامان

سلام به همگی

روز پنجم بود که تو بیمارستان به همراه تو بستری بودم دختر گلم به همراه پرستاری که بابایی واسم گرفته بود 

شبش تنها شبی بود که تب نکرده بودم و لرز هم نداشتم دکتر متخصص عفونت اومد تو اتاقم و گفت تو آزمایشها و سونوگرافی ها و عکس ها هیچ موردی دیده نشد من از روی حدس خودم داروها رو واسه عفونت خط بخیه دادم که خدا رو شکر جواب داد و مطمئنا شما عفونت خط بخیه داری از داخل و واسم سونوگرافی خط بخیه نوشت همون روز رفتم سونوگرافی و دکتر گفت بخیه هات از داخل آبسه زدن که باید با سرنگ خارج بشن 

روز ششم روز خوبی بود چون بابا جواد به همراه آریان و ملیکا و خاله محدثه خاله سمانه و مامان جون آمدن ملاقاتم راستش دو روزی که پرستار کنارم بود خیلی دل تنگ خانواده ام شده بودم و از آنجایی که مامان و خاله سمانه و بابا بی بچه ها رو نگه می داشتند  نمی تونستم بگم بیان ولی دیگه نمی تونستم فضای بیمارستان رو تحمل کنم و شبش به بابا جواد گفتم کاشکی مامانم کنارم بود و بابایی هم وقتی متوجه شد دلم خیلی تنگ شده همه رو آورد ملاقاتم چون بچه ها نمی تونستن بیان بخش من با پرستار اومدم پایین با دیدن بچه ها گریه ام گرفت ولی تحمل کردم  همه رو بعل کردم و حسابی دلم بار شد قرار شد برن خونه خاله الهام و شب مامان بیاد پیشم خاله الهام اینان اسباب کشی داشتن  و این مدت که من بستری بودم یزد نبودن

مامان شب اومد و پرستار رفت وقتی مامان جون اومد پیشم انگاری نیرو گرفته بودم انگاری همه کائنات دست به دست هم دادند تا من خوب بشم کلی روحیه گرفته بودم آون شب تنها شبی بود که آسوده خوابیدم فرداش منو بردن تا آبسه رو خالی کنند بدون بی هوشی و بدون بی حسی ولی از آون جایی که می دانستم بعد خارج کردن عفونت خوب می شم و مرخص  می شم تمام دردش رو تحمل کردم دکترم گفت ۸۰ درصد عفونت رو خارج کردم بقیه اش هم با دارو رفع می شه اومدم بخش

 دکتر گفت آگه امشب تب نکنی فردا مرخص می شی خیلی نگران بودم که تب کنم تا صبح هزار بار بیدار می شدم و ‌تبم رو چک می کردم و پرستارها هم سر ساعت چک می کردن که خدا رو شکر تب نکردم و فرداش مرخص شدم با کلی دارو که می بایست بخورمی

این بود مشکلات بعد زایمان من بماند که وقتی هم اومدم خونه تا الان که درست دو ماهت شده هر شب بخیه هام رو با عسل پاسبان می کنم و تازه عفونت خشک شده 

اینبار برعکس زایمان های دفعه قبلم خیلی ادیت شدم ولی تلنگر خوبی واسه من بود که قدر زندگیم رو بدونم و قدر داشته هام رو بدونم تلنگری بود که از این به بعد سخت نگیرم با بچه هام عاشقانه بازی کنم و نگران کثیفی خونه نشم تلنگری بود تا هر روز به همسرم بگم من عاشقتم و دوستت دارم از زبون نیافته تلنگری بود تا به خدا نزدیکتر بشم و هر روز شکر گذارش باشم بابت تمام نعمت هایی که بهم داده شکر گذارش باشم بابت آرامشی که دارم بابت بچه های سالمی که دارم بابت سقف بالای سرم و بابت همسر خوبی که این مدت که بستری بودم متوجه شدم خیلی بیشتر از چیزی که تصور می کردم دوستم داره و از همه مهم تر شکر گذار خدای خودم هستم بابت سلامتی خودم و خانواده دوست داشتنی ام

دوستتون دارم 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 | 19:48 | نویسنده : مامان

ادامه

سلام به همه

بعد زایمان اومدیم خونه خودمان و خیلی زود خودم تونستم کارآمد رو بکنم ولی از روز پنجم تب لرزم شروع شد اولشو فکر کردم تب شیر هست و تحمل می کردم ولی دیدم تموم بشو نیست و هر روز بدتر از روز قبل بودم روزها خوب بودم ولی شب ها تب و لرزم شروع می شد همش خدا خدا می کردم تو آون ساعت تو خواب باشی و آریان و ملیکا هم ادیت نکنند آخه بیشتر شب ها تنها بودم و وقتی تب و لرز می کردم مخصوصا لرز قادر به انجام کاری نبودم و همش رو خودم پتو می انداختم خیلی بد بود یه شب تب و لرزم شروع شد ساعت ۸ شب و نتوانسته طاقت بیارم و زنگ زدم بابا جواد و آون هم سریع اومد و تازه متوجه شد که اوضاع خیلی وخیم هست اخه من تب و لرز رو جدی نمی گرفتم و بهشون درست نگفته بودم و از طرفی چون بابا جواد خیلی مشغول کار بود نمی خواستم نگرانش کنم آون شب بابا جواد آریان رو نگه داشت و مواطب تو هم بود تا بهتر شدم.

دو سه روز بعد با بابایی و تو رفتیم پیش دکترم و شرایط وضعیتم رو گفتم و آزمایشاتم رو هم نشون دادم فکر کردم الان دارو یا آمپولی میده و ما بر میگردیم ولی دکتر گفت سریعا باید بستری بشم خیلی شکه شدم موضوع رو به جواد گفتم و قرار شد نهار بریم خونه خاله الهام و بعدش بریم بیمارستان

بعد نهار من و بابایی رفتیم بیمارستان وکارایه بستری رو انجام دادیم در طول انجام کارا بغض عجیبی داشتم و منتظر یه تلنگر بودم که گریه کنم همش جواد رو نگاه می کردم و هنوز نرفته دلم واسش تنگ شده بود می خواستم بغلش کنم و بلند بلند گریه کنم ...از چهره جواد هم مشخص بود خیلی نگران هست و دلتنگ 

بعد از انجام کارا من به همراه تو از بابایی جدا شدیم و سوار آسانسور که بریم بخش و بابایی جلو در بود من قشنگ اشک رو تو چشمش می دیدم ولی خودم رو محکم نگه داشته بودم تا دم آخری گریه نکنم و بابایی رونگرانتر نکنم همین که در آسانسور بسته شد زدم زیر گریه و تو رو رو محکم بغل کردم خیلی دلم گرفته بود و تو رو بغل کردن ارومم می کرد وقتی وارد اتاق شدم هنوز اشک می ریختم دلم واسه بچه هام تنگ شده بود و همش نگران بودم چجوری دوری منو تحمل می کنن مخصوصا آریان 

پرستاری که پایین بود وارد اتاقم شد تا سرم بهم وصل کنه وقتی دید گریه می کنم گفت همسرت هم وقتی در آسانسور بسته شد گریه کرد شما اولین زن و شوهری هستید که هنگام بستری شدن گریه می کنید خوشبحالت معلوم هست خیلی همو دوست دارید و من با بعض گفتم اره 

پرستارای بخش خیلی تو رو دوست داشتن و میامدن و تو رو بغل می کردن تو ۱۶ روزت بود شب اول تنها بودم و با هم بودیم خدا رو شکر تو دختر خوبی بودی و منو اذیت نمی کردی اون شب خیلی فکر کردم به همه چی به همه داشته هام به زندگی خوب و بچه هام به شوهرم به سقف بالا سرم به همه داشته هام اصلا یاد نداشته هام نبودم اون شب رو با این فکرها به صبح رساندم خیلی احساس دلتنگی می کردم بعد ظهر خاله سمانه اومد پیشم با اینکه ارشیدا هنوز شیر می خورد ولی تنهاش گذاشته بود دو شبی کنارم بود وقتی پیشم بود خیلی خوب بود و من احساس دلتنگی نداشتم مشکل اینجا بود که دکتر ها عفونت من رو تشخیص نمی دادن و با وجود این همه آنتی بوتیک که بهم می زدن تبم پایین نمی اومد تبم تا ۴۱ می رفت و نمی تونستن پایین بیارن کلی ازم آزمایش می گرفتن کلی سنو از همه جام و عکسبرداری ولی چیزی مشخص نبود و هر روز حالم بدتر می شد حالا تصور کنید در طول درمانم تو پیشم بودی و می‌بایست به تو شیر بدم و از تو مراقبت کنم وقتی نگاه به چشمهایه معصومت می کردم دلم آتیش می گرفت دلم کنده بود به آنی اشک می ریخت یاد  بچه هام بودم وقتی تلفنی با هاشون حرف می زدم نمی زاشتم متوجه بشن که دارم گریه می کنم ...

روز سوم بابا جواد اومد و یه پرستار واسم گرفته بود وقتی بابا جواد رو دیدم دلم می خواست بغلش کنم و ساعت ها تو بغلش باشم خیلی دلم واسش تنگ شده بود از آنجایی که خیلی دل نازک بود روی دستان رو داده بودم تا رد و سیاهی که بابت خون گرفتن رو دستان ایجاد شده بود رو نبینه ولی بابایی خیلی باهوشتر از این حرفها بود و دید مخصوصا روی دستان که کاملا سیاه شده بود اخه من رگ هام خیلی نازک و به سختی پیدا می شن سر هر بار خون گرفتن چندین جا رو سوراخ می کنن و بماند که چقدر درد می کشم آون ساعت ملاقات خیلی زود گذشت و بابایی و خاله سمانه رفتن و پرستار پیش من موند حس خوبی نبود احساس دلتنگی می چند برابر شده بود نزدیک یک هفته شده بود ولی هنوز عفونت رو تشخیص نمی دادن اونم بهترین بیمارستان یزد هر روز یه دکتر متخصص میاد بالای سرم و کلی آزمایش واسم می نوشت از دکتر عفونت گرفته تا دکتر روماتیسم و سرطان و هزار کوفت و زهر مار و دل من هزار بار به خودش می لرزید ولی امیدم رو از دست نمی دادم همش نگاه به تو می کردم و از خدا می خواستم که بتونم بالا سرتان باشم و مادری کنم...

وای خیلی نوشتم بقیه بعدا...






[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 11 مهر 1395 | 16:13 | نویسنده : مامان

سلام

باز هم با تاخیر آوردم ولی بهم حق بدید خیلی سرم شلوغ شده اصلا وقت هیچ کاری ندارم الان هم به سختی وقت کردم بیام.بگذریم آوردم خاطرات زایمان سومی رو هم بنویسم تا دخترم وقتی بزرگ شد بخونه و بدون چقدر واسه ما ارزشمند هست

اینبار به همراه بابا جواد و مامان جون و خاله ستاره و آریان و ملیکا رفتیم خونه خاله الهام شب اونجا خوابیدیم و صبح روز ۱۷ مرداد به بیمارستان مرتاض رفتیم برای بستری شدن روال کار رو میدونستم واسه همین وقت کارا ادرار و امضا کاری ها تمام شد بقیه رفتن و رفتم واسه انجام آزمایش و سونوگرافی و بقیه کارها ...ساعت نزدیک ۱۲ بود که من رو بردن تو اتاقم و لباس پوشاندن همین که می خواستم روی تخت استراحت کنم پرستار اومد و گفت دکتر عمل اورژانسی داشته و آمده سریع آماده شو تا شما رو هم عمل کنه واسه همین سریع آماده شدم لباس مخصوص پوشیدم و من رو به اتاق ریکاوری بردن اونجا نیم ساعتی معطل شدم و بعد به اتاق عمل رفتم وقت نهار بود یک ربعی طول کشید که دکتر اومد و دیگه هیچی نفهمیدن وقتی چشمم رو باز کردم اروم دستم رو رو شکم کشیدم و مطمئن شدم عمل انجام شده و دوباره چشمم رو بستم آخر پلکام خیلی سنگین شده بود بعد از دو ساعت وقتی به هوش آمدم منو به اتاقم بردن تو مسیر مامانم و خاله الهام رو دیدم و با دیدن اونهاخوشحال شدم و فقط منتظر بودم تو رو ببینم .بیمارستانی رسیدگیش عالی بود از همه نطر خوب بود دو روزی که اونجا بودم همه فکرم پیش ملیکا و آریان بود که می دانستم حسابی دارند بابا جواد رو ادیت می کنن شب آخر واسه اینکه مشکلی واستادن پیش نیاد گذاشتیم تو دستگاه و من هر یک ساعتی بهت سر می دم و شیر می دادم  البته زردشت زیاد نبود من واسه اینکه بیشتر نشه این کار رو کردم فرداش با اجازه دکتر ترخیص شدیم و همگی برگشتیم آریان تو مسیر خیلی ادیت می کرد و دائم بعل بابا جواد بود و حسابی شیطونی می کرد این چند روزی که من نبودم به خاطر اینکه بچه ها بهانه نگیرند کلی اسباب بازی و خوراکی گرفته بود واسه همین آریان خیلی لوس شده بود بهر سختی بود رسیدیم و من حاضر نشدم برم خونه مامان جون چون می دانستم بچه ها اونجا خیلی ادیت می کنن واسه همین آوردم خونه خودم همه چی خوب بود و شرایط عالی بود از نظر روحی هم خوب بودم خودم تنها به کارا می رسیدم البته غذا رو مامان جون درست می کرد و واسم میآورد .ررسیدگی به تو و آریان و ملیکا خیلی سخت بود واسه همین همه کمکم می کردن .شب ها جواد می‌بایست بره سر کار و من اغلب تنها بودم و تا صبح اصلا نمی تونستم بخوابم از طرفی آریان به خاطر شرایط ایجاد شده چند بار بیدار می شد و گریه می کرد تا آریان رو خواب می کردم تو بیدار می شدیک و می‌بایست شیرت بدم و درست تا صبح بیدار بودم و صبح ها هم ملیکا بیدار میشد و هزار کار داشت دائم بیداری می کرد ....بقیه دفعه بعد

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 تير 1395 | 0:29 | نویسنده : مامان
تاريخ : دوشنبه 21 تير 1395 | 15:31 | نویسنده : مامان

سلام دوستان خوب و همیشه همراهم

سلام دخترای گل و پسر قند عسلم

اینروزا فقط روز شماری می کنم تا دختر خوشکلم رو تو اغوش بگیرم ملیکا هم خیلی دوست داره ابجی کوچولو بدنیا بیاد و هر روز می پرسه کی ابجی میاد

روزهای سختی هست ولی خدای بزرگ و مهربونم توانایی تحمل رو بهم داده

اریان فردا تولدش هست که به خاطز وضعیتم قرار شد اخر هفته یه جشن کوچولو بگیریم

دیروز با اریان و ملیکا رفتیم اتلیه و کلی عکس از وروجک ها گرفتم خیلی خیلی اذیت شدم چون اریان اصلا همکاری نمی کرد و فقط بازیگوشی می کرد و ملیکا هم اصلا هواسش به عکسی و زست گرفتن نبود فردا میرم عکس ها رو میریزم رو فلش و میزارم وبلاگ خدا کنه خوب شده باشن

فعلا

خیلی زود برمی گردم





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 51 صفحه بعد