بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

تنها بهونه ی زندگیم دوستت دارم

خاطرات نیم روز

سلام به دخترا و پسر گلم امروز اومدم تا یه روزم رو بهتون تعریف کنم که وقتی بزرگ شدید یادتون بمونه که چقدر مامانی و بابایی واسه بزرگ شدن شما اذیت شدن امروز پنجشنبه هست تو مسجد ساعت ۷ صبح واسه بی بی زهرا دعا گذاشته بودن من و ملیکا رفتیم و ساعت ۹ برگشتیم خونه وقتی برگشتیم بچه ها بیدار شده بودن و بابایی هم داشت اماده می شد بره سره کار وقتی بابایی رفت شروع کردم به جمع کردن جا ها و بردن دستشویی انیتا و اریان رو بعد خوردن کیک و ساندویچی که از مسجد اورده بودم که صدای اریان اومد که سرش رو پر از ژل کرده بود که مثل بابایی باشه خیلی ریخته بود و کاملا خودش رو کثیف کرده بود که فرستادمش تو حموم که بشورمش انیتا و ملیکا رو هم صدا زدم و هر سه تاشون رو ش...
26 مهر 1397

آقا آریان پیش یک می رود

سلام به وروجک های خودم ملیکاخانم آقا آریان و آنیتا خانم . این روزها حسابی درگیر رفتن پیش ۱ آقا آریان هستم ایشون مشتاقانه لباس می پوشه یه عالمه خوراکی بر میداره و دوست داره که بره فقط درست جلوی در پیش دبستانی شروع می کنه به بهانه گیری که خسته ام خوابم میاد لباسم خوب نیست و هزار بهانه ی دیگه که نره داخل و کم کم مقاومت ها بیشتر می شه واقعا تو کارش موندم به هر ترفندی هست به خانم مربیش می سپارمش و سریعا محل رو ترک می کنم😂 چون به قول مربیش فقط جلوی من اذیت می کنه و به محضی که میرم اروم میشه
17 مهر 1397

جشن الفبای ملیکا جون

                                              اینم جشن الفبای دخترکم چه لذتی داره قد کشیدنت رو دیدن خدای خوبم به من و جواد عمری بده که خوشبختی بچه هامون رو ببینیم و هر سال بزرگ شدنشون رو جشن بگیریم روز خیلی خوبی بود ۲۳ اردیبهشت ۹۷     ...
26 ارديبهشت 1397

تولد ۷ سالگی ملیکا در مدرسه

سلام به دخترا و پسرِ گلم سلام به همگی به مناسبت تولد ۷ سالگی ملیکا یه جشن کوچیک تو مدرسه ملیکا گرفتم البته تولد ملیکا ۲۸ اردیبهشت هست ولی چون تا اون موقع مدارس تعطیله من زودتر جشن گرفتم خیلی خوش گذشت هم به ملیکا و هم به دوستاش به نظر من اینجور جشن ها رو بچه ها بیشتر دوست دارن دردسرش هم کمتر ...
26 ارديبهشت 1397

یه روز خوب

اخر فروردین ۹۷ ملیکا ۶ سال ۱۱ ماهش هست اریان ۳ سال ۸ ماهش هست آنیتا ۱ سال ۹ ماهش هست...
1 ارديبهشت 1397

یه روز معمولی من و بچه هام

سلام دوستان گلم بازم تاخیر و بازم تاخیر چه روزهایی دارم چه لحظه های نابی که نمی دونم از کجاش بگم از وقتی مامان اینا رفتن کرج پیش خاله ستاره خیلی دارم اذیت می شم بچه ها شیطون شدن و البته که نبود مامان اینا از نظر روحی به هشون لطمه زده همینجور که منو اینقدر کم طاقت کرده بگذریم... باورتون نمی شه ولی از صبح که بیدار می شم تا الان که ساعت نزدیک ۳ صبح هست چشم رو هم نزاشتم و همش دنبال خرابکاری بچه ها بودم هر کدومشون واسه خودش فرمانرواست کارهایی می کنن که منو به حدی حرص می ده که خندم می گیره بزارید امروزم رو واستون تعریف کنم صبح که از خواب بیدار شدم ساعت ۶و نیم صبح بود تا ملیکا رو بیدار کنم و اماده اش کنم واسه رفتن به مدرسه ملیکا رو که را...
29 فروردين 1397

ملیکا و دوستاش

ملیکا و آیدا و یسنا دوستای هم مدرسه ای که با آیدا از پیش دبستانی دوست هست ایشالله تو مسیر زندگی یه عالمه دوستای خوب و ناب پیدا کنی عشقم قران پشت و پناهت باشه دخترم ...
15 بهمن 1396