ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک وقت هایی هست که ...

می دانی دخترم یک وقت هایی هستند که هیچ چیز خوبی پیدا نمی شود دلت را شاد کند ...نه دخترک لج باز و یک دنده ای که تمام وسایل بازی اش را دور تا دور خانه ریخته است و تمام زندگی را پراز نرمه بیسکویت و پفک و چیبس کرده یا نه پسرکی که تمام وسایل ریز و درشت بازی و خانه رو در دهانش می کند و لباسش را انقدر جویده که خیس خیس است و مدام ساز بغل شدنش کوکه یا دختری که غذایش    را نمی خورد و دنبال هله هوله می گرددیا پسرکی که اگر هواسم نباشد از پله به سرعت نور بالا می رود یا  دخترکی که در کار خانه دخالت می کند و ظرف ها رو چرب چیلی می شورد و کل اشپزخانه ...
8 ارديبهشت 1394

دلخوشی هایه من با بچه هام

کنار هم که دراز می کشیم و از پشت بغلش که می کنم خودش را می چسباند به صورتم...لُپ نرمش را می چسباند به لُپ هایم و محکم ومحکم تر فشارش می دهم ...انقدر که صدایه اخ ش در می اید...دو تایی می خندیم ..می گوید "مامان بیا کشتی بگیریم:"و شروع می کنیم به بغل کردن هم و تو هی می گویی "برنده شدم برنده شدم فکر کردی زورت زیاده"و من هم الکی می بازم تا دخترکم از خوشحالی برنده شدنش بیشتر شاد شود دو باره می گوید:مامانی می خواهی از اون بوس خوبا بکنم خوشت بیاد؟"لب هایش رو محکم می گذارد روی گونه ام و خیلی محکم می بوسدم ...من هم غش می کنم ضعف می روم و ولو می شوم بین زمین و هوا ...دستان کوچولوش رو دور گردنم هست و هی فشار می دهد و صدای خ ...
27 اسفند 1393

شیرین زبانی ملیکا سری اول

سلام به همگی امروز اومدم که از شیرین زبونی هایه ملیسا خانم بگم از حرف زدنش که دل ادمو می بره چندر روز پیش داشتم بهش کلمه آب رو می نوشتم تا یادش بدم که ملیسا سریع گفت ملیسا:من بلدم بزار بکشم بعد مداد رو گرفت دستش و دو تا خط کشید و گفت :یاد بگیر مث (مثل) من ننا(نگاه) کن من لیبان(لیوان) کشیدم حالا آب می ریزیم توش ننا آب داره میات(میاد)تو لیبان . مامان ننا دو تا آب می کشم ننا کن چجور کشیدم .یاد گرفتی مث من اینجوری اینجوری کنی یاد بگیر دیگه ...ننا کن من لیبان کشیدم خدایی که اخر اعتماد به نفسه بعد من مداد رو برداشتم و گفتم یاد گرفتم و یه لیوان کشیدم که سریع مداد رو ازم گرفت و گفت:ننا کن لیبان که اینجوری نیست ما...
4 دی 1393

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو...

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو..نمی گذاری برسم به آن قله ای که در خیالاتم می بینم..بگذار شیرینی و راحتی بزرگ شدنت را بچشم دختر جان...چند روزی خیالم راحت بود..چند روزی پُزی داشتم برای همه دوستانم، که آی ملت خبر دار شوید دخترم بزرگ شده..خودش سر خودش را گرم می کند..می نشیند در اتاقش نقاشی می کشد، آشپزی می کند و برایم خورشت قیمه خیالی می پزد و می آورد می خوریم و به به وچه چه می کنیم با هم...من با خیال راحت می نشینم پای تلفن با خیال راحت برایش شال و کلاه می بافم و نقشه بافت شال و کلاه پدرش را می کشم...اما دریغ ..دریغ که چند روزی این لذت مهمان خانه ام بود..کله ام پر از صداست..پر از گریه پر از نق نق..پر از غرغرو خالی از هرنوع سکوتی...شده ام ...
14 ارديبهشت 1393

دلم خوش است به پدرت

می دانی دخترم دلم خوش است ...دلم خوش است که پدرت هست ...پدرت هست که برایت پدری کند ....وقتی ان گوشه می نشینم و تو و پدر رو می بینم که چطور از سرو کول هم بالا می روید قند در دلم اب می شود...نمی خواهم نفر سوم در جمع هم بازی هایتان باشم ....دلم می خواهد نفر غایبی باشم که ان گوشه نشسته است و نگاهتان می کند و می شنود صدای جیغ و خنده های دختری که بالش روی کله اش خورده یا توپ به پایش شوت شده ....یادت بماند که پدر بیشتر از هر چیزی که فکرش رو بکنی برایت پدری می کند...دلت خوش باشد که اگه مادر وقت نمی کند که با تو بازی کند بعضی روزها پدر جبران کاستی های مادر را می کند و هم بازیت می شود...همان هم بازی که برایت گاز و قابلمه و بسا...
12 خرداد 1392

لجبازی تا این حد

خیر سرم یک فیلم می خواستم که ببینم...ملیکایی میرود و تلوزیون را خاموش می کند...می گویم:" نکن مامان! دارم میبینم! "و دنگ!!! چشمش برق میزند که آخ جوووون! همون کلمه! یعنی دقیقا می دانم که توی دلش این را می گوید وقتی از دهنم می پرد که: "نکن" زیر لب می گویم لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود و تلوزیون را روشن می کنم...نیازی هست که بگویم دوباره خاموش می کند؟ از آن بدتر اینکه رویش را می کند به من و کاملا شیطانی طوری می خندد! یک طوری که یعنی:" تو که باز نشستی سر جات! نمیخوای ازم تقدیر به عمل بیاری بابت این کار بامزه ام؟!!" لجم می گیرد...کنترل را بر می دارم...هی خاموش می کند و هی من روشن می کنم...یعنی حدود 20 بار تکرار می کنیم...ها؟ کی آخر کو...
8 مهر 1391

برایه دخترم می نویسم

الان که دارم برایت می نویسم ساعت20/11 روز 3 خرداد می باشدو الان 1 سال 6 روزت هست و ارام و معصوم خوابیده ای تو زیباترین خواب دنیا رو داری وقتی چشمانت روی هم هست و تو اهسته می خندی پیش خودم می گم حتما فرشته ها در خواب تو هستن چقدر زیباست این تعبیر . وقتی معصومانه خوابی و هرزگاهی نیم نگاهی به من می کنی و مطمئن می شی من کنارت هستم و ارام می خوابی عمیقا معنای واقعی مادر بودن را حس می کنم و از اینکه اینقدر بهم وابسته هستی احساسارزشمندی می کنم ای خدایه مهربون هر بار که به هدیه ی زیبایت می نگرم با خودم می گن یعنی من لیاقت این همه خوبی رو دارم ای خدایه من تو بزرگی و بسیار بخشنده تو به من و جواد میوه ای از بهشتت رو هدیه کردی...
3 خرداد 1391

این روز ها .....

به نام خدا چقدر این روزها روزهای دل چسبیه... ملیکا خودشو میندازه تو بغل مامانش... همش غر میزنه که مامان بیا بشین پیشم... اگه چند ساعت مامانشو نبینه دلش براش تنگ میشه... ولی عزیز دلم.... چند تا نصیحت مادرانه برات دارم...   البته به امید خدا وقتی بزرگ بشی و این وبلاگ رو بخونی این نصیحتا به دردت نمیخوره ولی بذار من یه کم مامان بازی در بیارم... لطفا انقدر موهای مامان رو نکش... نکن.... دوست داری مامانت کچل باشه دخترم؟؟ بی زحمت دست به گوشواره های من نزن... گوشم رو زخم کردی انقدر که یه هو حمله کردی و گوشوارمو کندی و پرتاب کردی... خسته شدم انقدر دنبال گوشواره گشتم( من باید همیشه گوشواره تو گوشم باشه در غیر این ...
27 اسفند 1390
1