ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

اولین قدم هایه پسرم در 9 ماه 27 روزگی

گاه و بی گاه دلم میگیره از فکرهایی که بی دلیل آزارم میدن و اونقدر توی ذهنم پرسه می زنند که من رو از پا دربیارن ولی فقط یه چیز جلوشون رو میگیره) چقدر مادر شدن سخته ... که گاهی اون قدر دلت میگیره و میخوای بلند بلند گریه کنی ولی فقط بخاطر اون نگاه معصومی که به تو خیره شده تمام اشکهات رو در خودت فرو میبری و لبخند میزنی تا اینکه مبادا لحظه ای عزیزت نگران بشه و احساس ناامنی بکنه. چقدر مادر بودن سخته ... وقتی میبینی عزیزترین موجود زندگیت کسالت داره و داره توی تب میسوزه و تب بند بند وجودش رو به آتیش کشونده و کار زیادی از دستت برنمیاد و فقط از شب تا خود صبح اشک میریزی و حتی نمیزاری همسرت متوجه اشکهای تو بشه که مبادا دیگران برچسب بیش...
19 ارديبهشت 1394

اریان 9ماهه و دخترک 3 سال و 11 ماهه

سلام به دختره نازم و پسره قند عسلم ببخشید که اینقدر دیر به دیر میام خیلی سرم شلوغه وقته سر خاروندن ندارم هم باید به اقا اریان برسم و هم به دستورات ملیکا خانم عمل کنم خیلی خسته ام ولی از این خستگیم ناراضی نیستم و لذت می برم که مامان دو تا وروجک هستم وقتی بهشون نگاه می کنم قند تو دلم اب می شه احساس می کنم که دارم بهترین لحظات زندگیم رو سپری می کنم و دلم می خواد زمان بیاسته تا من از ته دل ذوق کنم این روزها رو مثل یه چشم بهم زدن داره میگذره و ملیکا و اریان روز به روز بزرگ تر میشن کاش میشد از این روزها نهایت لذت رو ببرم میدونم یه روز خیلییییییی دلم برای الان تنگ میشه! کارها و حرف هایی که این ماه اریان یاد گرفتی تعقیب و گریز رو...
19 فروردين 1394

توانایی هایه اریان 7 ماهه

پسرک من شیکمو و خوش غذاست و از نشستن پای سفره لذت می بره چون می دونه ، حتما" یه چیزی نصیبش می شه . تو رورئک میزارمش و میارمش کنار سفره دائم خودشو تکون میده و البته داد می زنه که یعنی : به منم بدیددددددددد ، امان از آب و چای خواستن هاش . وای که عاشق سیبِ آریان من با خوردن و پس نزدن غذایی که من با عشق براش پختم ، بهم انرژی می ده و من از بودن لحظه به لحظه باهاش لذت می برم . از دندوناش هنوز هم خبری نیست ، حسابی یاد گرفته چار دست و پا بره و عقب و جلو می کنه دائما داره تو خونه می چرخه و به هر جایی سرک می کشه و عاشقه اینه که یه پارچه یا رو فرشی ی چیزیی پیدا کنه و بپیچه دوره خودش و هی دست و پا بزنه از سیم شارژر هم خوشش میاد از صدایه جارو ...
27 بهمن 1393

توانایی هایه محمداریان

سلام به دختر و پسر گلم گل پسرم باید بگم اول اینکه مامانت خیلی کامل شناختی و دائم حواست به منه و وقتی هم تو خونه راه میرم با چشم منو دنبال می کنی.این ماه خیلی هوشیارتر شدی ، دستای خوشگلتو هی نگاهشون میکنی و ملچ و ملوچ می خوری.دستت رو که می گیریم بشمار سه بلند میشی و عاشق این کار شدی.تازگیها خیلی آب دهنت میریزه فکر کنم لثه هات داره سفت میشه.علاقه زیادی به لامپای خونه داری، نکنه می خوای مهندس برق بشی گل پسر  وقتی تو گهوارت میزارمت به اطرافت نگاه می کنی و می خندی و صدا در میاری.عسل مامان شبها خیلی شیطونی می کنی تا خوابت ببره.خوابت تقریبا تنظیم شده فقط دو با بیدار میشی،صبح که بیدار میشی اول یه لبخندخیلی ناز با اون لثه های بی...
10 مهر 1393

دلخوشی من با دختر سه ساله ام

روزها انقدر با شتاب میگذرند که باورم نمیشود سه سال پیش ملیکا نوزادی  بیش نبوده ولی اکنون ... خانم خانه ام است! با هم ظرف میشوریم، او به گفته ی خودش " کف کفی " میکند و من میشورم. روزی چندین بار میز شیشه ای را با شیشه پاک کن (شما بخوانید آب) و دستمال پاک میکند. باقالی پاک میکنیم، و حتی چند روز بعدتر میگوید: دیگه نداری پاک کنم؟! ظرف های ظرفشویی را به دستمان میدهد که سر جایش بگذاریم. هنگام سفره انداختن پا به پایه من کمک می کند اصلا هر کاری من شروع می کنم میاید و خودش را دخالت می دهد و بیشتر وقتها کارمان به دعوا می رسد که دختر نکن نریز نپاش .... تفریح سالممان این است که عصرها چایی درست کنم و با هم بریم رو حیاط و چای بیسکوی...
3 ارديبهشت 1393

ملیسا یه دو سال و نه ماه

سلام دخمل پروفسور من!!! دفتر و خودکار و کتاب و مداد هرگز نباید بیشتر از یک متر ازت فاصله داشته باشن!!!بدو بدو میاریشون می گی خوددار میداب کیتاب دفتر!!!بیشینم نخاشی کنم.آره!!؟؟ چشب چشب ابرو!!!      تازه گل نازم بلدی ادم بکشی البته در حد خودت خیلی ناز یک گردی می کشی دو تا چشم می کشی و یه دهن و دست و پا به نظر من که تو این سن خیلی خوب نقاشی می کشی تازه هی می گی مامانی چی بتشم؟و من مثلا بگم گل بکش و تندی الکی یه چی می کشی و می گی  !!!نبشتم!!! من همیشه کتاب خوندن و نوشتن رو خیلی دوست داشتم و دارم!و همیشه دوست داشتم تو هم مهمترین علاقه ات کتاب باشه  و اینقدر هم در کتاب خریدن برات ممارست کردم که الان خودت ی...
30 بهمن 1392

ملیکایه دو سال و نیمه

ملیکا داره بزرگ میشه و شیطونی هاش هم همینطور!   هفته پیش خواب  بودم  خدا رحم کرد و تلفن زنگ زد رفتم توی هال تا تلفن رو جواب بدم که دیدم ملیکا ناگهان دستاش را پشتش قایم کرد در حین صحبت باتلفن دیدم ملیکا داره با دستاش ور میره و یه ماده ی زرد رنگ کل دست ها و لباس هاش رو پوشونده و البته بیشتر موهاشو انگاری که می خواسته موهاشو رنگ کنه خیلی کنجکاو شدم ببینم چه چیزی به دست هاش مالیده و تموم تنش رو پر کرده ازش پرسیدم دستهات چی شده و ملیسا خانوم هم از پاسخ دادن طفره رفت و اروم و با ترس می گفت ارایش می کنم آقا چشمتون روز بد نبینه ملیکا خانم کل موها و دست و لباساش رو با کرم سفید کننده و کرم ...
8 آبان 1392

بدون عنوان

سلام عسل مامان دختر قشنگم خیلییییییییییییییی دوستت داریم ملیکا یک سال و یازده ماه و نه روزشه مادر بودن دلخوشی های خاص خودش رو داره یه روز که موفق می شی دو قاشق بیشتر بخورونی!! به کودکت خودت چهار کیلو چاق می شی یه شب که خوب و آروم و بی دردسر و زود می خوابه احساس می کنی کوه کندی و ته دلت غنج می ره از این موفقیت عظیــــــــم وقتی هر روز کلمات جدیدی خلق می کنه و اضافه شون می کنه به ادبیات فارسی انقددددر می خندی تا غش کنی و از یه ور بیفتی   (کلمات خنده داری مثل بخشیدکه ترجمه ی سلیسش می شه: ببخشید !! )مخصوصا اگه از دهن خوشبو و ناز یه دخمل کوچولوی دو ساله ی نوک زبونی دربیاد که دیگه ...
7 ارديبهشت 1392

ملیکای 20 ماهه

الان که میخوام اینجا مطلب بنویسم 4 بهمنه البته الان ساعت 30/2 شبه پس 5 بهمنه  و 7 روزی هست که دخترکم 20 ماهه شده ببخش دخترم که با تاخیر 20 ماهگیت رو تبریک می گم  ولی این سری میخوام خیلی بنویسم تا جبران همه نا نوشته های قبلی بشه  هیچوقت فکر نمی کردم به کسی انقدر وابسته باشم  هیچوقت فکر نمی کردم کسی رو انقدر دوست داشته باشم و عاشقش باشم  هیچوقت فکر نمی کردم نتونم حتی یک لحظه از کسی جدا بشم  ولی... الان می بینم دنیای مادرانه خیلی متفاوت تر از دنیای دیگرانه  دلم هر لحظه و هر ثانیه واسه شیرین کاریهای دخترم قنج میره  روزی 100000 بار بغلش میکنم و فشارش میدم و بوسه ...
6 بهمن 1391

ملیکای من

نمی دونم چرا چند وقته اصلا نوشتنم نمیاد با اینکه خیلی هم حرف دارم برای گفتن الان نگاه کردم دیدم چند وقتیه که نیومدم تو وبلاگ  نازم ملیکا هر روز با مزه تر از روز قبلش میشه  هر روز داره منو عاشق تر از روز قبلش میکنه هر روز دارم دیوونه ترش میشم خیلی خیلی دوستش دارم با اینکه خیلی باباییه و اگه باباییش باشه زیاد منو تحویل نمی گیره اما همونکه هست و دارم از شنیدن صدای نازک و نازش و جیغ های گوشخراشش لذت میبرم                                    &...
26 دی 1391