بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

خاطرات زایمانم

سلام محمداریان قشنگ من! بالاخره تو به دنيااومدي و من بالاخره فرصت كردم بيام خاطرات زايمانم رو بنويسم.  محمد اریانِ قشنگ من در تاريخ 22 تیر سال ٩3 ، ساعت 7شب در بيمارستان مرتاض یزد به روش سزارین متولد شد درست در روز 15 ماه مبارک رمضان مصادف با تولد حضرت حسن مجتبی امید هست که که اقا نظر لطفش رو تا اخر عمر از زندگی پسرم بر ندارد . اين تاريخ و زمان و مكاني هست كه امكان نداره حتي يك صحنه اش هم از جلوي چشمم بره تا آخر عمرم. امروز محمدم 26روزشه، سالم و سلامت و تپل مپل ، كه به خاطر همين سلامتي و روزي صدها بار از خدا متشكرم. هرروز به خاطر اين نعمت بزرگ زندگيم از خدا تشكر ميكنم ....... و ازش ميخوام كه تمام طول زندگيش در پناه خودش حفظش كنه. خوب ح...
17 مرداد 1393

روزهایه اخر دوتایی بودنمان

  هنوز هم که هنوزه بعد از گذشت 38 هفته یا همان نه ماه از درک این موضوع ناتوانم که خدا چطور می تواند اینقدر نعمتهای بزرگ به من که یک بنده غافلم بدهد..از درک این عظمت ناتوانم و این آسان نیست برایم.... فکر کردن به خلقت تو، به این که فقط و فقط یک روز دیگر درونمی  بغضم را بیشتر می کند..دلم می خواهد فریاد بزنم و از ته دل شاکر باشم....دلم می خواهد همه بدانند که شادم از این موهبت الهی....  این هفته که گذشت هفته آخرین هابود برایمان..مثلا امروز آخرین جمعه  ای است که درونمی و من این تنهایی را دارم...از امروز شمارش معکوس داریم...از صبح همه کارها قابل مقایسه با هفته بعد در چنین روزیند....مثل این که هفته بعد در چنین روزی ...
20 تير 1393

با هم قران می خوانیم

حس غریبی دارد این که بدانی در خود چیزی را می پرورانی که پاک پاک است و به واسطه پاکی و بی گناهیش به هر کس میرسی التماس دعایی می گوید...مخصوصا این شبها و روزها که همه به فکر دعا و استجابتش هستند...بعد نوبت به خودت که میرسد می مانی با حاجتهایت، اینکه کدام را اول بگویی. هر چند حالا دیگر تمام حاجاتم حول تو می چرخد اینکه سالم و صالح باشی و خدا تنها کسی است که می داند در این مدت با هم بودنمان تمام نیاز روحیم همین بوده است و بس...  گاهی فکر می کنم که چه حس شیرینی است اینکه تو پاکی و منم به واسطه حضور تو شرمنده از گناه باشم اما گاهی هم فکر می کنم که می توانم شکرگذار این مهربانی خدا باشم و لایقش!!!  امروز قران می خواندیم و تو گاهی تکان...
13 تير 1393

دو هفته مانده تا پایان این راه طولانی

پسرم: هیچ وقت فکر نمی کردم که با وجود این همه انتظار زمان برایم اینقدر سریع گذشته باشد...وقتی که به این هفته هایه گذشته نگاه  می کنم شاد می شوم از این همه راهی که طی کرده تا خودش را به اخر برساند ...دلم برایش می سوزد طفلکی پا به پای من و تو تمام راه را آمد و به اینجا رسید،هر چند هنوز هم این راه ادامه دارد اما یادمان باشد که حتما از او هم تشکری کنیم...  نمی گذرند این روزها  برایم، اصلا فکر نمی کردم که این تن ناتوانم اینقدر برایت جای مناسبی  باشد که بخواهی مدتی طولانی رادر آن بگذرانی...فکر می کردم دلت می خواهد زودتر از اینجا خلاص شوی...می دانم در جای تنگ و تاریک بودن برای منی که به یاد نمی آورمش حتی تصورش هم سخت باشد ام...
9 تير 1393

دست خط تو....

هفته ی سی و ششم یا همان شروع نه ماهگی برابر شد با حضور دست خطهایت که نمی دانم با ناخنهایت به ثبت  می رسند یا با بقیه اندام هایت...هر چه هست می دانم مداد قرمزی در دست داری!!چیزی که فکر نمی کنم تا پایان عمر از یادم برود یا بتوانم پاکش کنم!!!!!صادقانه بگویم چیز آزار دهنده ای است اما شیرینی هم دارد که نشان دهنده زوری است که تو می زنی تا رشد کنی و جایی برای خودت در این تن تقریبا کوچکم  باز کنی...وقتی به این انرژی صرف کردنت فکر می کنم دلم می گیرد..سخت است جا نداشته باشی و مجبور باشی رشد کنی هر چند تو کار خود را می کنی و من مطمئنم که از پسش بر می آیی!!!!!!!!  بیا معامله دیگری بکنیم تو الان منصرف شو از این نقاشی کردن ها و خطاطی ها م...
2 تير 1393

تحمل می کنم

چند روزی است که بیشتر معنی جاذبه زمین را می فهمم!!!!  تو با این بزرگ شدنت و تکاملی که در پیش داری تمام اعضای مرا با سنگینی خود به سمت زمین می کشی !!!فکر کنم یکی از بدترین احساساتی باشد که از اضافه وزن 6 کیلویی دارم این که تمام اعضای بدنم دارند به سمت پایین سقوط می کنند!!!گاهی دلم می خواهد تکانی به خود بدهی و خود را تا حد چانه ام بالا بکشی اما انگار بر عکس است همه چیز، چون با هر تکانی بیشتر به سمت پایین می روی و خود را به زمین نزدیک تر می کنی.... فکر کردن به آمدنت حتی این اضافه وزن و گاهی تنگی نفس و این دست درد و بی حسی  لعنتی که این روزها تمام انرژیم را گرفته  را برایم شیرین می کند هر چند که همیشه انتظار سخت است و به اینجای ک...
12 خرداد 1393

با هر تکانت بلا تکلیفم

  با هر تکانت این روزها  بلا تکلیفم .نمی دانم  خوشحال باشم و قربان صدقه ات بروم یا دلتنگ جای تنگت باشم...این جای تنگ را من و تو می فهمیم...تو که مجبوری در آن بچرخی و رشد کنی و من که کشش  پوستم را میبینم و کج و کوله شدن شکمم را!!! اما خوب می دانم آن کس که تدبیر این خلقت را  داشته فکر همه جایش را هم کرده...این روزها در کشمکش همین هستم که چقدر بنده حقیری هستم در برابر بزرگی خدا...این که او  فکرهمه جایش را کرده آن وقت من فقط نشسته ام و نگاه می کنم و شاید حتی گاهی اوقات فراموشم شود اصل موضوع را... هفته 31 ...
8 خرداد 1393

می خواهم باور کنی دوست داشتنم را پسرم...

حالا که دیگر شبها در حالت  بیداری می خوابم تمام فکر و خیالم دور این می چرخد که درست جا به جا شوم ،  درست بلند شوم تا مبادا جا را از اینی که هست برایت تنگ تر کنم .اما دلم می خواهد بدانی هر کاری می کنم  فقط و فقط برای این است که دوستت دارم برای این است که تو راحت باشی و هیچ منتی هم برای این کارهایم ندارم...چون می دانم وظیفه است هر چند خیلی سنگین باشد.... گاهی اوقات این تو هستی که صبح ها زودتر از من بیداری و وقتی چشم باز می کنم و می بینم که در حال  حرکتی فقط خودم و خدایم می دانیم که چقدر خوشحالم و شاد ...این روزها هم که کارهای جدیدتری یاد گرفته ای مثل ناخن کشیدن یا فرو کردن دست و پای کوچکت به این پوست کش آمده و شرحه ...
4 خرداد 1393

ووووووویییی

سلام پسر نازم بزرگ شده ای ،اینقدر که میتوانم دست و پا و سرت را از هم تشخیص دهم .حس خوبی است این که چیزی دارم و چیزی را حس می کنم که هیچ کس نمی تواند ببیند...دوست دارم این خلوت دو نفره مان را...درست است که گاهی آنچنان ارتباط برقرار میکنی که برق سه فاز از سرم می پرد و مجبورم میکنی که یا از خواب بیدار شوم یا از حالت خوابیده به حالت نشسته درآیم ، اما می دانم که حتی دلم برای این کارهایت هم تنگ می شود وقتی بیایی!!! جالب است این که وقتی برای پدر  توضیح می دهم که این کجای بدن توست مبهوت و با هیجان تو را لمس می کند و فکر میکنم این صدای آشنایی برای تو باشد که  با هیجان فریاد میزند ووووووووووویییی و آن وقت است که من می خندم و از حرکات ش...
18 ارديبهشت 1393

باید صبور باشم

سلام دختر و پسر نازم این با هم بودنمان نتایج خوب اخلاقی دارد برایم...این که شما یادم دادید تا صبور باشم، چیز کمی نیست برای آدمی که شاید تا قبل از مادر شدن خیلی معنی صبر را نمی فهمید..  می دانم که اگر از صبح تکانی به خود ندادی باید منتظر باشم تا شب .باید صبور باشم تا تو با این جثه کوچکت من و پدر را به این نقطه برسانی که رهایت کنیم تا بخوابی و هرگاه خواستی گوشه ی چشمی هم به ما داشته باشی...هر چه بزرگتر می شوی وابستگیمان را بیشتر و بیشتر می کنی. پدر که تا همین چند وقت پیش همیشه مرا دلداری می داد حالا من باید او را دلداری دهم که حالت خوب است و تعداد تکانهایت را شمرده ام و کلا یک جورهایی جایمان عوض شده!! این رو...
14 ارديبهشت 1393