بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

یک پرژه سخت

سلام دختر نازم الان یک هفته ای هست که سرما خوردی که البته من هم از شما این ویروس رو گرفتم و به خاطر شرایطی که دارم نمی تونم دارو بخورم . چند شب پیش با بابایی یردیمت دکتر و کلی باهات حرف زدیم که اونجا گریه نکنی اولش خوب بودی ولی همین که دکتر شروع کرد به معاینه تو هم گریه کردی و به سختی معاینه ات کرد و بعد دکتر واست دارو تجویز کرد و من تو دلم لرزید اخه تو اصلا اهل دارو خوردن نیستی . وقتی می گم اصلا یعنی اصلا . از هر راهی از هر روشی که شما بگید استفاده کردم از قطره چکون سرنگ و هر چیزی که شما فکرش رو بکنی از ریختن تو اب و اب میوه اش گرفته تا گرفتن دستات و به زور ریختن تو دهنت وقتی کوچکتر بودی خیلی راحتتر با بابایی می تونستیم دهنت ک...
21 دی 1392

خسته ام ...

آنقدر حالم نا خوش است که فقط و فقط دلم می خواهد روزهایم شب شوند و بگذرند سریع تر....آخ که چقدر دلم برای خودم تنگ شده...می دانی دختر ناشکر نیستم اما تا دلت بخواهد از زمین و زمان شاکیم....از خودم و حال و روز این روزهایم، از تو که خوب می دانی چه طور پا روی دمم بگذاری و روی این اعصاب درب و داغانم پیاده روی کنی، از انرژی نداشته ی این روزهایم.... حالم بد است..حالم به هم می خورد از تمام چیزهایی که این روزها دست به دست هم می دهند تا عصبی ترم کنند و دلتنگ تر...حالم به هم می خورد از خودِ خودم موقع تعویض پوشکت که جانم را به لب می رسانی هر بار...خسته ام ازاین شب بیداری هایت که تمام انرژی من را گرفته و کلافه ام کرده (الان یک هفته ای هست که ش...
11 دی 1391

ملیکایی سرما خورده

دیروز ظهر مامان جون و باباجون اومدن تو رو بردن خونه شون و من موندم تا کارام رو بکنم و تو حسابی شیطونی کردی و اب بازی کردی وقتی اومدم اونجا حالت خوب بود و خسته بودی من فکر کردم بخاطر بازیگوشی خسته شدی واسه همین شیرت دادم و زود خواب رفتی ٩ شب بیدار شدی ولی اصلا خوش اخلاق نبودی شب اونجا موندیم و بعد برگشتیم خونه تو راه برگشت  یهو دیدم مماخ دختر خوشگلم گرفته و نمی تونه شیر بخوره ، تموم راه رو تو خوشحال بودی که اومدی ددر و من و بابایی ناراحت که این ویروس نامرد تو مماخ دختر ما چی کار می کنه؟؟!!!!!! اصلا از کجا رفته اون تو؟؟؟؟!!!! کی رفته؟؟؟!!! با اجازه کی رفته؟؟؟!!!...... خلاصه که اگه دستمون بهش می رسید تیکه تیکه اش می کردیم ... ...
23 مهر 1391

ملیکا مریض شده

سلام قشنگ مامانی از دیروز یه کم بد حال هستی و بدنت داغه و دیروز هر چی می خوردی بالا می اوردی و و امروز اسهال شدی واسه همین بعد از ظهری بردمت خونه مامان جون تا بهت برسه تا بهتر بشی و شبی هم با بابا جواد رفتیم پیش دکتر همیشگیت و معاینه ات کرد و گفت مریضیش ویروسی هست و خیلی ها این مشکل رو پیدا کردن و یه سری دارو داد . تازه خودم هم از دیروز دندون درد هستم راستش اولین باری هست که درد دندون دارم خیلی بده خیلی بد مخصوصا وقتی یه بچه داشته باشی که مریضه و باید فقط شیر خودتو بخوره در هر صورت من که خیلی درد دارم ولی همش نگران ملیکا هستم و به خودم فکر نمی کنم خدای مهربون هر چه زودتر دختر ناز منو خوب کن پی نوشت:داروهایی که دکتر واسم داد 1-اسید...
31 ارديبهشت 1391

خرابکاری ملیکا

سلام ملیکا الان 10 ماهش تموم شده و وارد 11 ماه شده و شیطنتهاش از قبل خیلی بیشتر شده و من باید بیشتر حواسم بهش باشه . دیروز می خواستم برم تو اشپزخانه تا شام درست کنم و طبق معمول ملیکا پشت سر من چنان چاردست و پا حرکت کرد که زودتر از من به اشپزخانه  رسید  و ملیکا اولین کاری که می کنه اینه که خودش رو به کابینت ها می رسونه و هی درشون رو بازو بسته می کنه و هرچیز که چشمش رو بگیره بر می داره و می شینه و باهاش بازی می کنه دیروز هم همین کارو کرد و به تمام کابینت ها سرک می کشید البته من حواسم بود که چیز خطرناکی بر نداره و هی می بایستی بغلش کنم و از کابینت ها دورش کنم ولی اون بی خیال نمی شد و من هم خیلی کار داشتم واسه همین هر چی شکستنی تو کا...
30 فروردين 1391

سهل انگاری مامانی و سرماخوردگی ملیکا

سلام قشنگ مامان روز جمعه امتحان دکتری داشته واسه همین به همراه بابا جواد و خاله ستاره رفتیم و قرار شد از تو مراقبت کنن امتحان صبح و عصر بود من نخونده بودم واسه همین اماده نبودم فقط واسه ازمایشی تو امتحان شرکت کرده بودم بعد امتحان برگشتیم خونه تو راه خیلی اذیت کردی منم چون خیلی خسته بودم حسابی از دستت ناراحت بودم تو ماشین همش بهونه گیری می کردی و بلند بلند جیغ می کشیدی و بابایی مجبور بود هی ماشین رو نگه داره تا اروم بشی واسه اینکه اروم بشی جعبه دستمال کاغذی رو دادیم دستت و تو تا اخرین برگه ی دستمال کاغذی رو کشیدی بیرون و ماشین رو پر دستمال کاغذی کردی به هر ترتیبی بود رسیدیم خونه من خیلی از دستت دلخور بودم اخه خیلی اذیت کرده بودی وقتی رسیدیم...
27 فروردين 1391

تلاش من برای بهتر شدن سرماخوردگی ملیکا

سلام عسلی مامان هنوزم سرما خوردی تازه متوجه شدم دفعه ی پیش تو سرما نخورده بودی و حساسیت داشتی چون الان واقعا سرما خوردی سرفه می زنی و به شدت ابریزش بینی داری دیروز واست سوپ درست کردم و امروز واست اب گوشت حسابی بهت می رسم تا زود خوب بشی تازه دیشب بابایی واست اب سیب و هویج گرفت و از دیشب می کنم تو شیشه و بهت می دم شلغم هم واست پختم و هر 8 ساعتی یه بار بهت شربت دیفن می دم هر کاری که واسه سرما خوردگی خوب باشه انجام می دم تا تو زود خوب بشی . دیشب ساعت 12 خوابت کردم و کنارت خوابیدم بسکه خسته بودم نفهمیدم تو کی بیدار شدی ولی وقتی از صدای اواز خوندن و بازیت بیدار شدم ساعت 4 صبح بود وقتی بیدار شدم تو سر جات نبودی خیلی جا خوردم چون تاریک بود به دق...
27 اسفند 1390
1