بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

پسر 8 ماه و دختر 3 سال 10 ماهه

اي واي يعني يك ماهه من وب پسر گلمو آپ نكردم. چقدر روزها زود ميگذره آخه درگير خونه تکونی هستم اونم با دو تا وروجک که خدایش کاره خیلی سختیه  به همين خاطر فقط به وب ها سر مي زدم و فرصت آپ كردن رو نداشتم. روزاي خوبي رو توي اين مدت گذرونديم همه اش الحمدا... شادي بود و بس غير از کارهایه خونه که رو سرم تلمبار شده ) . آریان گلي ما الان  هشت ماه شده . اون الان روي شكم ميره همون چار دست و پا خیلی تند تند حرکت می کنه که از 7 ماهگی یاد گرفته و حسابی تو خونه گشت و گذار می کنه همش باید حواسم بهش باشه که جای خطرناک نره و با رورووكش تا دلتون بخواد جولان ميده و از اين اتاق به اون اتاق و پذيرايي و ... فقط آشپزخونه چون پله داره نمي...
22 اسفند 1393

توانایی هایه اریان 7 ماهه

پسرک من شیکمو و خوش غذاست و از نشستن پای سفره لذت می بره چون می دونه ، حتما" یه چیزی نصیبش می شه . تو رورئک میزارمش و میارمش کنار سفره دائم خودشو تکون میده و البته داد می زنه که یعنی : به منم بدیددددددددد ، امان از آب و چای خواستن هاش . وای که عاشق سیبِ آریان من با خوردن و پس نزدن غذایی که من با عشق براش پختم ، بهم انرژی می ده و من از بودن لحظه به لحظه باهاش لذت می برم . از دندوناش هنوز هم خبری نیست ، حسابی یاد گرفته چار دست و پا بره و عقب و جلو می کنه دائما داره تو خونه می چرخه و به هر جایی سرک می کشه و عاشقه اینه که یه پارچه یا رو فرشی ی چیزیی پیدا کنه و بپیچه دوره خودش و هی دست و پا بزنه از سیم شارژر هم خوشش میاد از صدایه جارو ...
27 بهمن 1393

تولدت مبارک همسرم

گرمایی بوده ام همیشه ولی .... بین خودمان بماند سرمایی می شوم وقتی پایِ آغوشِ تو در میان باشد همسرِ من بازوانی می خوام که تنگ در بَرَم بگیرد ..... اما نه هر بازوانی.... تنها حصارِِ آغوش "تو" آغوشِِِ تو "جوادم" امروز روز تولد توست عزیزم امروز روزی است که خدا تو را برایه من افرید خدایه خوبم شکرت امروز قراره خودم کیک درست کنم و تزیینش کنم و شب هم پیتزا درست کنم به خاطر  بچه ها نتونستم مثل سالهایه پیش سوپرایز بزرگی داشته باشم و البته همسرم هم درک می کنه ایشالله سال اینده یه جشن فوق العاده واسش می گیرم  
2 بهمن 1393

اولین غذایه پسرم

گل پسرم، عزیز دلم، دیگه بزرگ شدی و می خوای غذا بخوری......بله پنج ماهت که تموم شد درست در 156 زورگی (5 ماه 4 روزگی )دکتر  اجازه شروع غذای کمکی برای شما رو دادند.البته اول فرنی و بعد حریره بادام و سپس سرلاک............ خوشگلم چون به آرد برنج های حاضری اعتباری نیست خودم برات آرد برنج درست کردم و به کلی ذوق اولین غذای کمکی شما رو درست کردم خلاصه زیاد دوست داشتی و من خوشحال شدم که استقبال کردی اخه ابجی ملیکا زیاد دوست نداشت  پسرم اولین مزه بعد از شیرت رو امتحان می کردی اما مطمئنم کم کم علاقت بیشتر می شه.  حریره و سرلاک رو به خصوص سرلاک رو از همه بیشتر دوست داشتی....... فعلا توی این ماه که ششمین ماه زندگیت هست قرار شد...
14 دی 1393

ملیکا و آریان و دختر خاله آرشیدا

قربون دخترم برم که الان سرما خورده که با هر بار سرفه زدنش دلم رو می لرزونه خدایه خوبم زودی دخترم رو خوبش کن قربون پسرم برم که الان سه چهار روزه اسهاله و روزی 5 تا 6 بار باید عوضش کنم و بخاطر همین پاهاش سوخته بهت 12 ساعتی نصفی اسید فولیک می دم و بهت حریره برنج و سیب زمینی می دم تا خوب بشی از امروز هم داری سرفه می کنی که با هر بار سرفه زدنت از خدا می خوام همه مریضیت رو به من بده احتمالا از ملیکا سرما خوردی قربون ارشیدا خانم هم برم که داره کم کم بزرگ می شه ...
14 دی 1393

شیرین زبانی ملیکا سری اول

سلام به همگی امروز اومدم که از شیرین زبونی هایه ملیسا خانم بگم از حرف زدنش که دل ادمو می بره چندر روز پیش داشتم بهش کلمه آب رو می نوشتم تا یادش بدم که ملیسا سریع گفت ملیسا:من بلدم بزار بکشم بعد مداد رو گرفت دستش و دو تا خط کشید و گفت :یاد بگیر مث (مثل) من ننا(نگاه) کن من لیبان(لیوان) کشیدم حالا آب می ریزیم توش ننا آب داره میات(میاد)تو لیبان . مامان ننا دو تا آب می کشم ننا کن چجور کشیدم .یاد گرفتی مث من اینجوری اینجوری کنی یاد بگیر دیگه ...ننا کن من لیبان کشیدم خدایی که اخر اعتماد به نفسه بعد من مداد رو برداشتم و گفتم یاد گرفتم و یه لیوان کشیدم که سریع مداد رو ازم گرفت و گفت:ننا کن لیبان که اینجوری نیست ما...
4 دی 1393