بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

عکس هایه ملیکا و 4 ماهگی اریان

سلام دخترم سلام پسرم با کلی عکس اومدم که مربوط به 3 سال و نیمی ملیکاست و 4 ماهگی اریان ملیکا به همرا امیر علی و کیان ملیکا با دوستش النا تو پارک خنده از ته دل ای جووووووووووووووووون اینم مردِ مامان اریان بعد از حموم ملیکا بعد از حموم ملیکا در حسینیه محرم 93 ای جون اینم عسل خاله ارشیدا الهی قربونت برم که مثل مامانی چادر پوشیدی (این چادر رو بابا جواد خریده که واسه محرم سال دیگه قشنگ اندازه ات می شه) اینم ممل شکمویه من که داره انگشت می خوره بدون شرح ...
23 آبان 1393

بدون عنوان

سلام دوستان خوبم ببخشید که دیر به دیر اپ می شم تو این هفته با کلی عکس میام یه خبر خوب من خاله شدم هوراااااااااااااااااااا عکس دخملی رو واستون میزارم فعلا دوستتون دارم  
20 آبان 1393

لذتهایه بچه دوم

این جمله را شنیده ام که :«آدم باید اول، دومی رو بیاره!»  حالا من هم موافقم. خوب بود اگر می‌شد اول بچه دوم را آورد. برای بچه دوم آدم تجربه‌هایی دارد که سر اولی نداشته. ذوقش کمتر نیست، اما عقل و آگاهی‌اش بیشتر است. مطمئنم که الان اگر آریان بچه اولم بود، این جوش‌های توی صورتش، افتادن بند نافش . زردیش.زخم واکسنش،، گریه‌های گاه و بی‌گاهش، وزنش و خلاصه هر چیز دیگری برایم یک عالمه نگرانی داشت که حالا ندارد. به جای حرص خوردن سر چیزهای بیخود، از بودنش، هر طوری که هست، لذت می‌برم. وقتی خواب است، نمی‌نشینم بر و بر تماشایش کنم که یک وقت دچار سندرم مرگ ناگهانی نوزادان نشود . به جایش شام را ظهر آماد...
7 آبان 1393

پسرکم ختنه شد

سلام دوستای گلم انشالله که همتون خوب و خوش و سلامت باشید ملیکا به همه خاله ها سلام می رسونه. امروز من و بابایی و ملیکا و مامان جون پسرم رو بردیم ختنه کردیم به روش حلقه ای  اولش اروم بود و هی نگاه من می کرد و لبخند می زد ولی وقتی امپول بی حسی رو زد نا ارومی کرد منم که از دلم نمی اومد بالا سرش باشم رفتم بیرون از مطب کنار ملیکا و اروم گریه می کردم  و دعا می کردم و صلوات می فرستادم صدایه گریه ی پسرم رو که می شنیدم دلم می ریخت و از خدا می خواستم زودی تموم بشه خدا رو شکر که تموم شد پسرم اقاست الان دیگه واسه خودش مرد شده الهی دورش بگردم فداش بشم وقتی اومدیم خونه خیلی نگران بودم که اذیت بشی ولی خدا ...
24 مهر 1393

توانایی هایه محمداریان

سلام به دختر و پسر گلم گل پسرم باید بگم اول اینکه مامانت خیلی کامل شناختی و دائم حواست به منه و وقتی هم تو خونه راه میرم با چشم منو دنبال می کنی.این ماه خیلی هوشیارتر شدی ، دستای خوشگلتو هی نگاهشون میکنی و ملچ و ملوچ می خوری.دستت رو که می گیریم بشمار سه بلند میشی و عاشق این کار شدی.تازگیها خیلی آب دهنت میریزه فکر کنم لثه هات داره سفت میشه.علاقه زیادی به لامپای خونه داری، نکنه می خوای مهندس برق بشی گل پسر  وقتی تو گهوارت میزارمت به اطرافت نگاه می کنی و می خندی و صدا در میاری.عسل مامان شبها خیلی شیطونی می کنی تا خوابت ببره.خوابت تقریبا تنظیم شده فقط دو با بیدار میشی،صبح که بیدار میشی اول یه لبخندخیلی ناز با اون لثه های بی...
10 مهر 1393

بدون عنوان

سلام دوستان داریم میریم مسافرت ایشالله وقتی برگشتم با کلی عکس و خاطرات سفر آپ می شم فقط از شما می خوام دعا کنید که به سلامتی بریم و برگردیم و فرشته هایه من تو مسافرت مشکلی واسشون پیش نیاد خدایه خوبم مواظب همسرم و دو تا وروجکم باش در پناه حق
27 شهريور 1393

دوماهگیت مبارک

خدایا شکرت  اریان کوچولوی من دوماهه شد و من و ملیکا خانم بردیم واکسن هاشو زدیم خیلی بد بود واکسن هپاتیت و سه گانه به پاهاش زدند و قطره فلج اطفال دادند بهش بمیرم بچم پاهاش درد میکرد سر وقت قطره استامینوفن بهش دادم. پسرم کلی بلا شده تازه یاد گرفته دستش رو مشت کرده بکنه تو دهنش یا انگشت شصت دستش رو البته زیاد نمیتونه نگه داره و زود میکشه بیرون و بعد عصبانی میشه. یه عادت بد هم از لحظه تولدش داره و اون اینه که با ناخنش بینی و صورت و حتی به چشمش رحم نمیکنه و میکنه و من همش نگرانم و دستش رو از صورتش دور میکنم. از کارای دو ماهگی باید بگم که به حرف زدنم گوش می ده می خنده بهم و می تونه بگه اقو و البته خیلی خیلی شکمو هست و دائم در حال شیر خوردنه...
25 شهريور 1393

عکسهایه دو ماهگی پسرم

سلام دخترِ گلم سلام پسرِ گلم ببخشید با تاخیر اومدم یه مسافرت یکدفعه ای داشتیم که بعدا میام می گم الان فقط وقت دارم چند تا عکس بزارم چون هر لحظه ممکنه دو تا وروجک بیدار بشن این عکس همین الان محمد اریان من هست که داره تو خواب می خنده ...
16 شهريور 1393

روزهای ما

سلام به دختر و پسر گلم پسرم یک ماه بیشتر است که از بودنت کنار ما می گذره. و از تو و خدای تو ممنونم که وجود نازنینت رو به من هدیه داده... ... یک ماه از زندگی چهار نفره ی ما گذشت... روزهایی که هنوز برامون تازگی داره؛ سعی می کینم به بهترین شکل بهش عادت کنیم  و بتونیم از پسش بر بیایم؛ و توی این راه هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم و به تجربیاتم اضافه میشه... و در این روزهای اخیر یه خورده از حالات نوزادی بیرون اومده؛ بیداریش بیشتر شده مخصوصا شبها و نصفه شبها موهاش  می ریزه و قیافه ش نسبت به روزهای اول تغییر کرده. وقت هایی که بیداره نیاز به توجه خیلی زیادی داره و وقت خیلی زیادی از من می گیره. و من بیشتر از هم...
30 مرداد 1393