بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

خاطرات بعد زایمان

ادامه سلام به همه بعد زایمان اومدیم خونه خودمان و خیلی زود خودم تونستم کارآمد رو بکنم ولی از روز پنجم تب لرزم شروع شد اولشو فکر کردم تب شیر هست و تحمل می کردم ولی دیدم تموم بشو نیست و هر روز بدتر از روز قبل بودم روزها خوب بودم ولی شب ها تب و لرزم شروع می شد همش خدا خدا می کردم تو آون ساعت تو خواب باشی و آریان و ملیکا هم ادیت نکنند آخه بیشتر شب ها تنها بودم و وقتی تب و لرز می کردم مخصوصا لرز قادر به انجام کاری نبودم و همش رو خودم پتو می انداختم خیلی بد بود یه شب تب و لرزم شروع شد ساعت ۸ شب و نتوانسته طاقت بیارم و زنگ زدم بابا جواد و آون هم سریع اومد و تازه متوجه شد که اوضاع خیلی وخیم هست اخه من تب و لرز رو جدی نمی گرفتم و بهشون درست نگفت...
14 مهر 1395

خاطرات زایمانم

سلام باز هم با تاخیر آوردم ولی بهم حق بدید خیلی سرم شلوغ شده اصلا وقت هیچ کاری ندارم الان هم به سختی وقت کردم بیام.بگذریم آوردم خاطرات زایمان سومی رو هم بنویسم تا دخترم وقتی بزرگ شد بخونه و بدون چقدر واسه ما ارزشمند هست اینبار به همراه بابا جواد و مامان جون و خاله ستاره و آریان و ملیکا رفتیم خونه خاله الهام شب اونجا خوابیدیم و صبح روز ۱۷ مرداد به بیمارستان مرتاض رفتیم برای بستری شدن روال کار رو میدونستم واسه همین وقت کارا ادرار و امضا کاری ها تمام شد بقیه رفتن و رفتم واسه انجام آزمایش و سونوگرافی و بقیه کارها ...ساعت نزدیک ۱۲ بود که من رو بردن تو اتاقم و لباس پوشاندن همین که می خواستم روی تخت استراحت کنم پرستار اومد و گفت دکتر عمل اورژا...
11 مهر 1395

بدون عنوان

سلام دوستان خوب و همیشه همراهم سلام دخترای گل و پسر قند عسلم اینروزا فقط روز شماری می کنم تا دختر خوشکلم رو تو اغوش بگیرم ملیکا هم خیلی دوست داره ابجی کوچولو بدنیا بیاد و هر روز می پرسه کی ابجی میاد روزهای سختی هست ولی خدای بزرگ و مهربونم توانایی تحمل رو بهم داده اریان فردا تولدش هست که به خاطز وضعیتم قرار شد اخر هفته یه جشن کوچولو بگیریم دیروز با اریان و ملیکا رفتیم اتلیه و کلی عکس از وروجک ها گرفتم خیلی خیلی اذیت شدم چون اریان اصلا همکاری نمی کرد و فقط بازیگوشی می کرد و ملیکا هم اصلا هواسش به عکسی و زست گرفتن نبود فردا میرم عکس ها رو میریزم رو فلش و میزارم وبلاگ خدا کنه خوب شده باشن فعلا خیلی زود برمی...
21 تير 1395

تولد 5 سالگی ملیکا

سلام دختر نازم سلام عشق مامان مونس مامان همدم مامان  امشب واست جشن تولد 5 سالگیت رو گرفتم با هر سختی که بود اخه داداش اریان سرما خوره و تب داره از دیشب اینجور شده دیشب تا صبح پاش بیدار بودم تا تبش بالا نره الان هم بیدارم و شما همگی خواب هستین . امشب خیلی خسته شدم اجی کوچولو تو دل مامان هم خسته شده اخه امروز کلی کار داشتم واسه تولدت دخترم از تزیین و تمیز کردن خونه گرفته تا رسیدگی به داداش اریان خیلی خیلی خسته ام اما نباید بخوابم اخه میترسم داداشی تبش بره بالا از خدا می خوام بهم انرزی مصاعف بده تا بتونم با همه این شب بیداری ها کنار بیام داشتم می گفتم دختر قشنگم امشب تو شمع 5 سالگیت رو فوت کردی و یک سال بزرگتر شدی دیگه وا...
31 ارديبهشت 1395

سلام دخترم سلام پسرم و سلام مهمان دل مامان

سلام بچه های من  سلام دخترم سلام پسرم و سلام ...نمی دونم چجوری اینقدر زود گدشت همین دیروز بود که داشتم با اسباب بازی هایی که مامانم واسم خریده خاله بازی می کردم و چقدر دوق داشتم که بشقاب و فنجان و گاز پلاستیکی دارم  چقدر واسه عروسک هایم تشک و متکا می دوختم وای چقدر زود گدشت وقتی به گدشته فکر می کنم دلم می گیرد و اشک چشمانم را پر می کند و بعص می کنم که چقدر زود بزرگ شدم  الان 7 سال از زندگی مشترکم می گدرد و این دوره عین برق و باد گدشت الان دختر 6 ساله ای دارم که مثل خودم زودرنج و پر توقع هست که نمی توانم هم پایش بازی کنم و نفس کم میارم و پسری دارم که نگو از شیطنت هایش که امانم را بریده و حال یک تو راهی هم دارم ...........
24 ارديبهشت 1395

برگشتم دوباره

با سلام وای چند وقت هست که ننوشتم دیگه بلد نیستم بنویسم انگاری یه مدت قهر بودم با اینجا .... خیلی سرم شلوع شده از صبح تا شب درگیرم ،درگیر شیطونی هایه این دو تا وروجک اینقدر شیطون شدن که باید بهم حق بدید که دیگه مثل قبل پر انرزی نباشم کم وقت می کنم به کارهایه خودم برسم  همش باید  حواسم به اریان باشه همش کارهایه خطرناک انجام می ده همین چند وقت پیش سرش محکم خورد به میز تی وی و ابروش سه تا بخیه خورد باورتون نمی شه ولی خیلی اذیت شدم همش خودم رو مقصر می دونستم خیلی گریه می کردم و از  خدا خواستم بهم توانایی نگهداری بچه ها رو بهم بده و خودش هم همیشه مواطب بچه هایه من باشه ... ملیکا خیلی خانم شده از اخر تابستان کلاس زبان میره و...
22 دی 1394

عکسهایه 13 و 14 ماهگی اریان و 4 سال و 4ماهگی ملیکا

سلام دختر و پسره نازم اینم ارشیدا جیگر خاله ملیکا عاشق یرف شادی هست و همش بهونه می گیره که واسش بخریم ملیکا رو کلاس زبان ثبت نام کردم که علاقه خیلی زیادی به کلاس و زبان داره یه سفر سه روزه هم رفتیم که عروسی دختر دایی سیما بود   ...
16 شهريور 1394

پسر نازم تولدت مبارک

پسرم یک بهار  یک تابستان  یک پاییز و یک زمستان رو دیدی از این پس همه چیز تکراریست جز مهربانی پسر قشنگم از زمینی شدنت یک ساله که میگذره انگار همین دیروز بود که به هوش اومده بودم و سراغتو و میگرفتم به پرستارا میگفتم بچه ام کجاست؟ سالمه.................؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسر عزیزم با اومدنت به زندگیمون حال و روزمون خداروشکر روز به روز داره بهتر و بهتر میشه تو همیشه با خنده های نازت و شیطنتات بهمون امید میدی  خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوسسسسستتتتتتتتتتت دارم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر از اونیکه فکر میکنی  خوشحالم از اینکه تو رو دارم و خوشحالتر که ملیکا رو دارم خدا...
29 تير 1394