بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

بدون عنوان

  12   مآه گذشت.... بعضیا دلشون شکست..... بعضیا دل شکوندن........ خیلیا عاشق شدن ....... خیلیا تنها شدن.......... خیلیا از بینمون رفتن......... خیلیا بینمون اومدن........ خیلی وقتا گریه کردیم........ خیلی وقتا خندیدیم....... زندگی برخلاف آرزوهامون گذشت........... و............. بیایید دعا کنیم تو سال 92........ همه به آرزوهاشون برسن....     سلام به همه   سال نو مبارک. سالی همراه با موفقیت و سربلندی توام با خیر و برکت واسه همتون آرزو می کنم.   عید امسال با سالهای قبل متفاوت...
30 اسفند 1391

برای همسرم ...........

تشكرم براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي. براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي. براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي. براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي. براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي. براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي. براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي. براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي. براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي. براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي. براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم" براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي. براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي. براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي. براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي. براي همه و...
23 اسفند 1391

بهانه های زندگی من

گاهی اینقدر دلخوشی هایم کوچک می شود و لذتش برایم اندازه یک دنیا که دلم می خواهد مثل بچه های لوس بنشینم و زار زار گریه کنم ...می دانی دختر؟ از وقتی  که تو آمدی انگار کم توقع شده ام..دیگر دنبال اتفاق بزرگی نمی گردم تا شادم کند...همین دلخوشی های کوچکی که برایم آوردی دنیا دنیا برایم ارزش دارد..امروز بردمت دستشویی !!!دمپایی های قرمز شماره 24ات را جفت کردم جلوی پایت...بزرگند و من کیف می کنم از لق لق زدن آن پاهای کوچک درونشان...نمی دانی چقدر خوشحال بودم....حس خوبی است وقتی شاهد رشد باشی...ترس دارد اما لذت هم دارد..بیشترین لذتش آنجایی  بود که میخ و انبر به دست ایستادم پای گاز تا دمپاییت را سوراخ دار کنم تا آب نماند داخلش..خدایا چقدر خوبی...
19 اسفند 1391

بدون عنوان

بچه که بودم آن وقت ها که مادرم شاکی و خسته دنبال یک بیایان می گشت تا سر بگذارد و راحت شود منظورش را نمی فهمیدم....حالا خودم مادرم و روزی هزار بار در دلم آرزوی یک بیابان بی آب و علف را دارم...جایی که خودم باشم و کسی و کسانی نباشند تا روی این سیستم عصبی درب و داغانم پیاده روی کنند..این روزها بیش تر از آن چیزی که فکرش را بکنی شاکیم..خسته ام...تمام فکر و تنم درد می کند...برای خانه تنکانی هیچ نکرده ام ...یه عالمه کار دارم ....هفته ی دیگه امتحان دکتری دارم و هیچ نخوانده ام ....داغونم....سرم درد می کند و چشمانم داغ است گویا یه عالمه اشک در دل خود زندانی کرده است....این روزها بیشتر از هر زمانی احساس تنهایی می کنم با اینکه تنها نیستم ... بابا جواد ...
9 اسفند 1391

یه هدیه زیبا

سلام دوستان خوبم ملیکا دیروز از طرف یه دوست یه هدیه گرفت که خیلی زیبا بود . دیروز دختر خاله ملیحه یه عکس که تو 7ماهگی ملیسا تو گوشیش داشت  رو واسه ملیسا ظاهر کرده  من که خیلی غافلگیر شدم  و همین جا از ملیحه جون تشکر می کنم امیدوارم بتونم واسش جبران کنم و مطمئنما که ملیسا از این هدیه خیلی خوشش خواهد امد . اینم عکسش ...
3 اسفند 1391
1