ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

سهل انگاری مامانی و سرماخوردگی ملیکا

سلام قشنگ مامان روز جمعه امتحان دکتری داشته واسه همین به همراه بابا جواد و خاله ستاره رفتیم و قرار شد از تو مراقبت کنن امتحان صبح و عصر بود من نخونده بودم واسه همین اماده نبودم فقط واسه ازمایشی تو امتحان شرکت کرده بودم بعد امتحان برگشتیم خونه تو راه خیلی اذیت کردی منم چون خیلی خسته بودم حسابی از دستت ناراحت بودم تو ماشین همش بهونه گیری می کردی و بلند بلند جیغ می کشیدی و بابایی مجبور بود هی ماشین رو نگه داره تا اروم بشی واسه اینکه اروم بشی جعبه دستمال کاغذی رو دادیم دستت و تو تا اخرین برگه ی دستمال کاغذی رو کشیدی بیرون و ماشین رو پر دستمال کاغذی کردی به هر ترتیبی بود رسیدیم خونه من خیلی از دستت دلخور بودم اخه خیلی اذیت کرده بودی وقتی رسیدیم...
27 فروردين 1391

ناز نازی مامان

سلام فرشته ی زندگی من از دیروز یعنی از 10 ماه 22 روزگیت وقتی بهت می گم آخ آخ دخترم مریضه تو خودت رو لوس می کنی و الکی سرفه می زنی و می خندی انگاری خودت هم می دونی داری کلک می زنی منم هی می گم و تو هی خودتو واسم لوس می کنی و سرفه های الکی می زنی. جدیدا خیلی دَدَدَ می گی و یه وقتایی با صدایه بلند و گاهی تبدیل به جیغ می گی و شروع به خندیدن می کنی. امروز صبح دانشگاه کلاس داشتم بابا جواد و خاله ستاره کنارت بودن وقتی از کلاس اومدم تو بغل خاله بودی وقتی منو دیدی خیلی خوشحال شدی و با لبخند زیبات تمام خستگیم رو از تنم در اوردی اینقدر دلت می خواست بغلم بیایی که اجازه نمی دادی دستامو بشورم واسه همین سریع دستامو شستم و بغلت کردم و تو محکم منو...
22 فروردين 1391

نمودار رشد در اواخر 10 ماهگی

سلام قشنگ مامان امروز من و ملیکا خانم و اسه چکاب رفتیم مرکز بهداش و خدا رو شکر مثل هر بار همه چی خوب بود و ملیکا خانم سلامت کامل بود خدایا شکرت                                  10 ماه و 21 روزگی قد:5/72  سانتیمتر                  وزن : 8کیلو و 600 گرم                    دور سر : 5/44  س...
21 فروردين 1391

عکسهایه جدید ملیکا در 10 ماهگی

اینم عکس ملیکا در 29 اسفند بعد از حمام(شب عید) اینم عکسایه مسافرت  ملیکا خانم بغل بابا حاجی(پدر بزگ من)عکس اولین نتیجه و بابا بزرگ ملیکا در روز 13 بدر در باغ بابا جون اینم عکسایه بعد مسافرت و شیطونی هایه ملیکا ...
20 فروردين 1391

پنجمین و ششمین دندون ملیکا

سلام الان یک هفته ای هست که پنجمین و ششمین دندون ملیکا هم رو نمایی کرد . ٢ تا دندون جلوی ملیکا ترتیب دندون در اوردن ملیکا: ابتدا دو تا دندون جلو فک پایین در ماه ٩ دو تا دندون نیش ودر ماه ١٠ دو تا دندون جلو فک بالا جالبیش به اینه که دو تا دوتا دندون در می اری ...
19 فروردين 1391

شیطنت هایه ملیکا در 10 ماه و نیم

وای چه قدر روزها زود می گذرنند و تو داری بزرگ میشی . با تلاشی که برای راه رفتن می کنی من حدس می زنم که زودتر از تولد یک سالگی ات راه می افتی. الان دیگه همه جا رو می گیری و می ایستی و دستهات رو به در و دیوار می گیری و راه میروی  تقریبا هر جا بخواهی بروی می تونی  نميدوني چقدر بلا شدي عزيزم و چه كاراي قشنگي ميكني و دل من و بابايي  رو آب ميكني .   خب دخمل گلم خيلي وقته نرسيدم بيام برات چيزي بنويسم و يا عكس بذارم به خاطر اينكه اولا سفر بودیم  دوما خیلی شیطون شدی ونمیزاری بیام پای لب تاب خیلی وروجک شدی مامانی عزيزم الان كاملا دستت رو نگه ميداري به ميز و خيلي تند راه ميري و دنبال ما مياي هر جا هم...
19 فروردين 1391

کارهایه جدید ملیکا در 10 ماه و نیم

سلام عسلی مامان راستی دیگه دس دسی میکنی و حسابی رقص بلد شدی و با شنیدن اهنگ چنان به ذوق می ایی که دلم می خواد بوسه بارونت کنم  تو هی دستات رو تکون می دی و با لبخند زیبایی به من نگاه می کنی و شروع به رقصیدن می کنی  البته خیلی وقته این کار رو یاد گرفتی عاشق اینی که بلند شی وایستی دستتو میذاری روی میز یا مبل و نیم خیز میشی و بلند می شی و با کمک میز و مبل راه میری و دور تا دور میز حرکت می کنی و بیشتر دوست داری یه چیزی هم با دستات بگیری و دور میز راه بری و هی بشینی و یه چیزی از زمین برداری و دوباره شروع کنی خیلی دوست داری بلند بشی و راه بردی و الان دوسه روزی هست که حدود چند ثانیه می تونی تنهایی بایستی ولی می ترسی و خودتو تو بغ...
19 فروردين 1391

ما برگشتیم

سلام عسلی مامان بالاخره بعد از دو هفته برگشتیم وای چقدر خونه خوبه وای چقدر خسته شدیم ولی خوش گذشت . حالا می خوام از خاطرات سفر ملیکا خانم بگم : دو سه روز اول خیلی اذیت کرد و نا ارومی می کرد مخصوصا شبا خیلی اذیت می کرد و تا صبح خواب نمی رفت و می خواست بغل بشه  راستش از اینکه بدون بابا جواد رفته بودم حسابی پشیمون شده بودم  تا اینکه بابایی 5 ام عید اومد باورتون نمی شه ولی از همون روز ملیکا خیلی بهتر شد و اصلا اذیت نمی کرد و هی بابایی می گفت این همون دختری هست که تو می گی اذیت می کنه اینکه خیلی ارومه و من هر چی می گفتم باور نمی کرد انگاری ملیکا حسابی دلش به بابایی تنگ شده بود که بهونه گیری می کرد در هر صورت با اومدن بابایی دیگه م...
17 فروردين 1391

بدون عنوان

سلام دوستایه عزیزم امیدوارم حال همتون خوب باشه و از این هوایه خوب بهاری نهایت لذت رو ببرید. به امید خدا امروز بعد از ظهر عازم سفر هستیم و ممکنه نتونم بیام خاطرات تک دخترم ملیکا رو براتون بنویسم انشالله بعد سفر یه عالمه عکس و مطالب و خاطرات جدید رو می نویسم تو این چند روز که من نیستم لطفا بهم سر بزنید و با نظرات دلگرم کننده تان من و دخترم رو شاد کنید . این گلها تقدیم تمام نی نی ها و مامان باباهای گلشون   ...
2 فروردين 1391