مادرم روزت مبارک دوستت دارم
از کجا اغاز کنم ..... از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد. قصه عشقی که از دریا کهنسال تر است. و آن عشق چیزی نیست جز مادر , که هدیه ایست الهی و مهر مادر , همچو مرواریدیست گرانبها . آری..... من نیز همچو همسالان خود معنی مهر مادر و نگرانیهای پی در پیش را نمی فهمیدم . تا اینکه خدای مهربون مثه همیشه در حقم لطف کرد و این بار مرا مادر خواند. و حالا که یکسال از تولد فرزندم میگذرد معنی دلواپسی و نگرانیهای مادرانه را می فهمم . با وجود اینکه متوجه هیچگونه سختی نیستم ومادرم همیشه کمک حالمه.حال می فهمم که این همه سال بر مادرم چه گذشته و چه میگذرد... &n...
نویسنده :
مامان
19:27
آخرین ماه از اولین سال زندگی
داریم یواش یواش به آخرین روزهای اولین سال زندگی ملیکا نزدیک میشیم. سال عجیب و غریبی بود برامون. سال مادر شدن, سال بزرگ شدن, سالی پر از شادی, پر از خنده, پر از گریه, پر از استرس, پر از شستشو, پر از آشپزی, پر از خونه نشینی و پر از شب بیداری که تا حالا با هیچ کدومشون به این شدت روبرو نشده بودم. نمی گم سال سختی بود چون شاید باورتون نشه ولی اصلا اون روزا و شبای سخت رو یادم نمیاد (شایدم آلزایمر گرفتم که باید اونم تو لیست بالا اضافه بشه+ سالی پر از فراموشی و آلزایمر) ولی خوب خیلی هم آسون نبود چون زندگیم رو دگرگون کرد و مسیر زندگیم کاملا عوض شد. تو این سال بیشتر از همیشه به عظمت و بزرگی خدا پی بردم. اینکه چه جوری یک موجود ضعیف و ناتوا...
کمتر از یک هفته مونده تا تولدت
عزیز دلم، من تقریبا از فروردین تو فکر کارهای تولدت هستم و همه تلاشم رو می کنم تا مراسم باشکوهی رو برای دخترم بگیرم... کلا شب ها بعد از اینکه خانوم رو می خوابوندم، تازه کارم شروع می شد و تمام وسایل رو پهن می کردم و دور از شما تا ساعت ٤ و ٥ صبح کارهای تولد رو انجام می دادم... خانوم که روزها بیدار بودن نمی شد کاری کرد و ایامی که خواب بودی از نهایت فرصت استفاده می کردیم. تمام تزئینات رو خودم درست کردم.... تقریبا کمتر از یک هفته مانده به تولدت، و من کارت دعوت ها و کلا تولد ها رو درست کردم ولی هنوز تزیین خونه مونده که قراره تو هفته ی جدید خاله سمانه و ستاره بیان کمکم تا ...
نویسنده :
مامان
17:37
عکس هایه اتلیه ملیکا عسل
البته این عکس ها بدون طراحی هست ایشالله تو هفته ی اینده عکسایه ملیکا رو با طراحی و کار فتوشاپ نشونتون می دم ...
امروز رفتیم اتلیه
سلام قشنگ مامان امروز صبح من و تو با هم رفتیم اتلیه تا واسه یک سالگیت عکس بگیریم واسه همین یه عالمه عکس گرفتیم خاله سمانه و ستاره هم اومدن تا تو اونجا غریبی نکنی و خیلی تلاش می کردن تا تو رو بخندونن ولی تو امروز خیلی اُنق بودی و کم می خندیدی به هر صورتی که بود چند تا عکس گرفتیم و با هم برگشتیم خونه البته اینو بگم که امروز واسه اولین بار کالسکه ات رو برداشتم و تو رو با کالکسه بردم اخه بیشتر اوقات که بیرون میریم بابا جواد ما رو می بره و دیگه نیازی به پیاده روی نیست پس دیگه کالکسه نمی بردم ولی امروز دوتایی تا اتلیه رفتیم تو خیلی دوست داشتی اخه اصلا صدات در نشد و همش داشتی اطراف رو تماشا می کردی و حسابی خوشحال بودی هفته ی اینده عکسات ام...
نویسنده :
مامان
15:41
کارهایه ملیکا در 5/11ماهگی
سلام ملیکایه مامان این روزا خیلی کار دارم و در حال اماده کردن تدارکات تولدت هستم راستش می خوام یه تولد خاطر اگیز بشه یه تولد تک بشه دارم خودم کارتهایه دعوت تولدت رو درست می کنم تازه یه عالمه کلاه تولد هم باید بسازم تزینات تولد هم خریدم و هفته ی تولدت خونه رو تزیین می کنم . تعداد مهمونها نزدیک به 30 نفر هستن و خونه ی ما زیاد بزرگ نیست خدا کنه اون شب همه چی خوب بشه می خوام شام مرغ درست کنم به همراه سالاد ماکارونی و ژله و اگه تونستم یه خورشت دیگه هم درست کنم حالا ببینم چی می شه خیلی نگرانم خدا کمه همه چی خیلی خوب پیش بره این روزا ملیکا خانم خیلی شیطون شده همش میره سراغه کابینت ها و مخصوصا کابینت ادویه ها و همشون رو میریزه رو زمین دیروز رفته...
خاله سمانه تولدت مبارک
سلــــــــــــــــــــــــــام تولـــــــــــــــد تولـــــــــــــــد تولـــــــــــــــد سمانه جون امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک چه لطيف است حس آغازي دوباره ... چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ... و چه اندازه عجيب است ... روز ابتداي بودن ... وچه اندازه ...
نویسنده :
مامان
2:22
خاطرات یک سال پیش
سلام عسل مامانی امروز اومدم از خاطرات زمانی صحبت کنم که تازه در وجود من تشکیل شده بودی: یادم وقتی واسه اولین بار متوجه شدم باردارم و خدا یه نی نی ناز تو دلم گذاشته اصلا باور نکردم و فقط به خاله سمانه گفتم و قرار شد تا مطمئن نشدم به کسی چیزی نگم واسه همین با خاله رفتیم بیمارستان و من ازمایش دادم و متوجه شدم دیگه واقعا باردارم سریع به بابا جواد گفتم اونم خیلی خوشحال شد ولی از بس توداره به رویه خودش نیاورد به مامان جون اینا هم گفتن اونا هم خیلی خوشحال شدن و همش مراقب من بودن تا به سلامتی بدنیا بیایی. روزها می گذشت و هر روز من تو رو بیشتر در وجودم حس می کردم 4 هفته که شده بودی یه عفونت شدید گرفتم واسه همین یه چند روزی بیمارستان بستری شدم و خ...
نویسنده :
مامان
17:39







