ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

13 ماه عاشقی ....

13 ماه عاشقی.... دخترکم 13 ماه شد که تو مهمون قلب و خونه مایی...مهمونی از جنس خودمون...از وجود خودمون....که چه بسیار شیرین و دوست داشتنی... گلک تنبل من هنوز راه نمیری و از جایی که بسیار محتاطی و محافظه کار در حدود 30 ثانیه تنها می تونی بایستی و می تونی دو قدم برداری  ولی از اونجایی که اصلا حاضر به ریسک کردن  نیستی هنوز راه نمی ری.... هنوز 8  دندونه موندی(4 تا بالا و 4 تا پایین) و به مرواریدای قشنگت چیزی اضافه نشده... هر روز شیرین زبون تر میشی و دلت میخواد چیزهای زیادی رو تلفظ کنی ..جدیدا دَ رو خیلی محکم تلفظ می کنی و وقتی می خوای خودت رو لوس کنی و باهام بازی کنی شروع می کنی به گفتن دَ  دَ وا...
27 خرداد 1391

13 ماهگیت مبارک

  13 ماهگیت مبارک عزیز دلم   الهی قربون قد و بالات بشم   اخه قبول نیست چرا اینقدر تند تند داری بزرگ میشی   من وقت نمیکنم خیلی از فکرهای تو سرم رو عملی کنم   کوچولوی 13 ماهه من عاشقتم .  دستای کوچولوت رو میگیری و به سرعت از مبل و تخت و صندلی و هر جایی که قد کوچول موچولت برسه بلند میشی و به همه جا سرک میکشی    الان 10 روزی هست که اوایل خیلی با احتیاط ولی الان با اعتماد به نفس زیاد  دستهای نازت رو از تکیه گاه ول میکنی و برای 30 ثانیه میایستی که میخوام فدات بشم قربونت برم باورم نمیشه فرشته کوچولوی من داره بزرگ میشه  روز به روز توانا تر از قبل عروسکت رو ...
27 خرداد 1391

باباجون تولدت مبارک

بالاخره امروز هم رسید امروز روز خیلی خوبییه  چون تولد بابامه   بابا جون ، بابت تمام زحماتی که کشیدی دستانت را می بوسم و ممنونتم.   فقط میتونم بگم از صمیم قلب دوستت دارم اما امروز روز میلاد توست و دلم می خواست  برایت جمله ای بنویسم اما دستانم مرا یاری نکرد نمیدانستم چه بگویم برای تبریک به تو ای بهترین بابای دنیا. نتونستم جمله ای زیبا بیابم تورا هیچ جمله ای توصیف نمی کند فقط می توانم بازم بگویم دوستت دارم به اندازه همه زیباییهای دنیا چرا که تو همه آنها را در خود داری . امروز واسه بابایی یه کیک سفارش دادم و قراره خاله سمانه بیاد دنبالم تا با هم کیک رو بگیریم و بری خونه بابا جون و سوپرایزش کنیم ...
23 خرداد 1391

عکس هایه جدید(1 سال 25 روزگی)

اینم عکسایه ملیکا در اواخر 12 ماهگی ملیکا در حال صحبت کردن با موبایل این عکس مال امروز ظهر ملیسا خانم هست (1 سال و 25روز)بعد از خوردن ماکارونی که خیلی دوست داره   دور دهنش هنوز از اثرات ماکارونی مونده هههههههههههههه ...
23 خرداد 1391

و اما یک سالی که گذشت یاد گرفتی ....

عزیز دلم ، ملیکای قشنگم تو این یه سال خیلی چیزها یاد گرفتی:     چیزی که برام خیلی جالبه اینه که حرفهامون و حسابی متوجه می شی و هر چی بهت می گم انجام می دی. دست دسی و بای بای کردنت که خیلی عالیه . دست دسی از اولین کارهایی بود که یاد گرفتی.سرسری و هم که فقط وقتی پشت فرمونی انجام می دی . وقتی تو ماشینی عاشق اینی که بیای تو بغل راننده و پاتو فرو کنی تو یکی از سوراخ های فرمون.( عجب علاقه خطرناکی داری مامان)  رقصیدنت هم از پا کوبیدن و دست زدن و به  سرپا وایسادن و تکون دادن  دستات پیشرفت کرده. قربون اون دستای خوشگلت بشم. حرف زدنت هم که خوب پیشرفت کرده ماما، بابا،آب، تا( تاتی)، پوپ به به دَد...
22 خرداد 1391

این روزهایه ملیسا خانم)ملیکا خانم

کوچولوی من، ملوسک من  سلام . فرشته کوچولوی من خیلی دوست دارم عزیزم عاشقتم .  خوشگلم مامانی و ببخش، این چند وقته مامانی خیلی خسته است خیلی بی حوصله است . کار زیاد کم خوابی همه و همه جمع شده تا من یه مامان بد اخلاق بشم که ناز دختر ملوسش و کم می کشه، با عروسکش کمتر بازی می کنه، کمتر بیرون می برتش . عزیزم تو بهترین هدیه آسمونی هستی ولی من لیاقت داشتنت و ندارم . الان که یاد دیروز می افتم که کلی گریه کردی تا کاسه ابگوشت بابایی رو بریزی و من نزاشتم و اروم زدم پشت دستت از دست خودم عصبانیم مامانی منو ببخش ولی اینروزا خیلی شیطون شدی و از وقتی که گذاشتم خودت غذا بخوری خیلی مامان رو اذیت می کنی و حسابی کثیف کاری می کنی و همیشه به ظرف خ...
22 خرداد 1391

دخترم خودش غذا می خوره

سلام به دختره مستقل خودم میدونی چرا گفتم مستقل؟چون تازه فهمیدم کم اشتهایی ات به غذا بخاطر این بوده که نمی خواستی من دهنت کنم و خودت می خواستی بخوری چند وقت بود که تو خیلی بد غذا بودی و من خیلی نگران هر کار می کردم تو لب به غذا نمی زدی و دائم می بایستی شیرت بدم شربت اشتها هم بهت می دادم البته با زور چون شما لباتون رو قفل می کردین که مبادا یه قطره تو دهنتون بره حسابی از دستت ناراحت بودم تا اینکه دیشب خونه مامان جون اینا بودیم و طبق معمول شما اصلا از دست من غذا نخوردی و من هم بی خیالت شدم و ظرف غذا رو گذاشتم جلوت و تو با زورگویی قاشق رو ازم گرفتی و من هم مقاومت نکردم پیش خودم گفتم بهتر از اینکه سر غذا صدات در بیاد و گریه کنی ...هر بار که ما قاش...
20 خرداد 1391

کارهایه ملیکا در 1 سال و 17 روزگی

سلام عروسک مامان امروز می خوام از کارهایی که تاز یاد گرفتی بنویسم: تازگی ها تا بهت می گم الله اکبر کن یا نماز بخون می خوابی رو شکم و پیشونیت رو به زمین میزنی یعنی داری سجده می کنی تا بهت می گم بای بای کن دستت رو تکون می دی البته این کارو یک ماه هست که انجام می دی تا بهت می گم موش شو خودتو ناز می کنی و شیرین می خندی و دندونایه قشنگ رو نشون می دی وقتی تلویزیون داره اهنگ میزاره خودت رو به سرعت بهش می رسونی و بلند می شی و یک دستت رو به میز میگری و شروع می کنی به رقصیدن و حسابی خودت رو تکون میدی البته یک دستت رو به میز می گیری و فقط با یک دستت دیگرت می رقصی وقتی چیزی بخوای و بهت ندم خودتو لوس می کنی و لباتو جمع می کنی و جوری لوس می کن...
15 خرداد 1391