ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

کارهایه ملیکا در سیزده ماه 9 روزگی

سلام عسل مامانی ببخش اینبار خیلی دیر اومدم تا بنویسم راستش رو بخواهی یه کم بی حوصله شده ام و دست و دلم به نوشتن نمیاد تازه بابا جواد هم سرما خورده و من بیشتر درگیر درست کردن سوپ و کارایه بابایی هستم اخه هر وقت مریض می شه خیلی خودشو لوس می کنه و مثل یه پسر بچه می شه و دائما باید حواسم بهش باشه دیشب عروسی دعوت بودیم یکی از فامیل هایه دور بابا ولی چون بابایی با داماد دوست بود و اونا عروسی ما اومده بودن خیلی دلش می خواست بره واسه همین من هم همراهیش کردم و چون یه کم سرما خورده بود زود برگشتیم ولی تو رو خونه مامان جون گذاشتم تا اذیت نشی اخه جاهایه شلوغ رو دوست نداری و خونه ی مامانی بیشتر لذت می بری شب وقتی رفتیم دنبالت تو حسابی واسشون رقصیده ب...
6 تير 1391

دلنوشته

  روز به روز داري بزرگتر و خانم تر ميشي... منم از اين حس زيبايم نهايت لذت رو ميبرم... حسي كه با صدتا دنيا عوضش نميكنم.... وقتي موقعي كه اروم خوابيدي نگاهت ميكنم ارامش خاصي رو ميبينم كه هيچ جا نديدم... وقتي موقعي كه از خواب بيدار ميشي و بغلم ميكني، عطر تنت رو حس ميكنم، ميفهمم كه بوي بهشت نميتونه از اين خوش تر باشه...     نور من؛ اينو بدون كه من و بابايي هيچ انتظاري ازت نداريم، با تمام وجودمون، تا جايي كه ميتونيم بهت محبت ميكنيم... عشق ميورزيم... دنيا رو پيش پات ميزاريم و در مقابل فقط صالح بودنت رو از خدا ميخوايم... سالم بودنت رو...  ارزوهاي زيادي برات داريم.... در راس اونها خوشبختيت.... اميدواري...
4 تير 1391

بدون عنوان

این متن رو تو یه وبلاگ دیدم خوشم اومد و گذاشتم تا دوستام هم بخونن حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو ! زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن ! هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش ! توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟! بی مناسبت کادو بخر ! بگو این توی ویترین برای تو بود ! در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده ! لباس های رنگی بپوش ! آب نبات چوبی لیس بزن ! نوزاد فامیل رو بغل کن ! عکسات رو با لبخند بگیر ! بستنی قیفی بخور ! زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش ! به کوچیکتر ها سلام کن ! تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن ! برو دریا ، شنا کن ! هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن ! به آسمون و ستاره ها...
3 تير 1391

خرابکاری مامان سمیه

سلام الان که دارم می نویسم ملیکا به همراه بابایی رفته مغازه ی بابایی و من هم یه سری کار داشتم که انجام دادم و یه خرابکاری کردم اره دقت نکردم و تمام لباس هایه ملیکا رو انداختم تو لباس شویی و همیشه هم همین کارو می کردم ولی این بار یکی از تاپ هایه من اشتباهی توش بود واسه همین تمام لباسهایه ملیکا رنگ گرفتن خیلی اعصابم خورده اههههههههههههه تمام لباسهاش از رنگ و رو رفتن بعضی هاشون رو تازه گرفته بودم و اونایی که واسش کوچک شده بود رو می خواستم واسش یادگاری نگه دارم ولی ......اههههههههه اعصابم خورده من خیلی مامان بدی هستم اصلا حوصله ندارم ................این عکسش :   ...
30 خرداد 1391

عکسایه اولین پارک ملیکا در 13 ماه یک روزگی

سلام عسل مامانی امروز بعد از ظهر من و تو به همراه بابا جون اینا و خاله سمانه و دایی مرتضی رفتیم پارک و تو حسابی بازی کردی و سوار تاب و سرسره و الاکلنگ و ...شدی البته با کمک من. خیلی خوش گذشت و تو حسابی لذت می بردی و خیلی هم خسته شدی واسه همین الان خوابیدی . اینم عکسایه ملیکا جون در 13 ماه و 1 روزگی در پارک با هر بار تاب خوردن خیلی ناز می گفتی تاب تاب تاب الهی دورت بگردم تو این عکس دخترم از یک خانم دیگه که داشت نی نی اش رو تاب میداد خجالت می کشید و خودشو واسه مامان لوس می کرد ...
30 خرداد 1391

بدون عنوان

سلام قشنگ مامان الان که دارم واست می نویسم باباجون ومامان جون اومدن و تو رو با خودشون بردن خونه و من خونه موندم تا خونه رو مرتب کنم و به کارهایه عقب افتاده ام برسم. راستی امروز تو درست در 13 ماهگی تونستی برج هوشت رو بهم بریزی و دوباره خودت به تنهایی درستش کنی الهی قربونت برم دختر باهوشم  
28 خرداد 1391

شیطنت شب تولد بابا جون

اون شبی که خونه باباجون اینا واسه تولد بودیم شما یه کار بد کردی می خوای بدونی چی؟؟؟؟؟تو چنگال رو برداشتی و داشتی باهاش بازی می کردی و دلت می خواست خودت کیک بخوری ولی چون داشتی میرختی من ازت گرفتم و تو شروع کردی به گریه کردن واسه همین خاله چنگال رو داد تا اروم بشی و تو رو بغل کرد و تو هم تو همین هین چنگال رو زدی تو چشم خاله همه نگران شدیم و زود خاله رو بردیم دکتر ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و چشم خاله فقط یه کم قرمز شده بود و با قطره هایی که دکتر داده بود الان خیلی بهتره
27 خرداد 1391