ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

عکسایه ملیکا خانم در 11 ماه 10روزگی

سلام عسل مامانی این چند روز درگیر ترجمه ای مقاله ای واسه درس دانشگاه بابایی بودم واسه همین وقت نکردم بیام واست بنویسم منو ببخش ولی امروز اومدم یه عالمه عکس واست بزارم ملیکا در حال دست زدن قربون وایسادنت بشم قربون الو گفتنت که همش در حال الو کردنی اینم یه ژست از پهلون اول من ملیکا می خواد شارژر گوشی بابایی رو درست کنه ههههههههههههه انگاری جدی جدی داره با گوشی حرف می زنه ای کلک. ملیکا در حال حمله کردن به دوربین ...
11 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام عروسک مامان این روزاها خیلی شیطون شدی و همش باید تو رو از جاهایه خطرناک بیارم تازگی ها یاد گرفتی پف کنی و هر چی بهت می دم بهش پف می کنی مخصوصا یه سوت داری که تا بهت میدم می کنی تو دهنت و بهش فوت می کنی و با شنیدن صدایه سوت به وجد میایی و هی این کارو تکرار می کنی . راستی دیشب یه مراسم از طرف اداره مامان جون به مناسب شهادت حضرت زهرا دعوت بودیم و من و تو خاله ستاره و سمانه و مامان جون رفتیم اونجا و تو اصلا مامانی رو اذیت نکردی تو همش می گفتی نه نه نه نه نه الان یه بادکنک واست باد کردم و تو اینقدر دوست داری باهاش بازی کنی که نگو و من هم همش دعا می کنم نترکه . تو اینقدر فشارش می دی و به زور می کنیش تو دهنت و با هاش صدا در میاری که هر لحظ...
6 ارديبهشت 1391

خرابکاری ملیکا

سلام ملیکا الان 10 ماهش تموم شده و وارد 11 ماه شده و شیطنتهاش از قبل خیلی بیشتر شده و من باید بیشتر حواسم بهش باشه . دیروز می خواستم برم تو اشپزخانه تا شام درست کنم و طبق معمول ملیکا پشت سر من چنان چاردست و پا حرکت کرد که زودتر از من به اشپزخانه  رسید  و ملیکا اولین کاری که می کنه اینه که خودش رو به کابینت ها می رسونه و هی درشون رو بازو بسته می کنه و هرچیز که چشمش رو بگیره بر می داره و می شینه و باهاش بازی می کنه دیروز هم همین کارو کرد و به تمام کابینت ها سرک می کشید البته من حواسم بود که چیز خطرناکی بر نداره و هی می بایستی بغلش کنم و از کابینت ها دورش کنم ولی اون بی خیال نمی شد و من هم خیلی کار داشتم واسه همین هر چی شکستنی تو کا...
30 فروردين 1391

و اما ملیکا واسه مامان یه کار انجام داد

سلام امروز بعد از ظهر ملیکا داشت کنار تلویزیون با کنترل و میز و ... بازی می کرد که دستش رفت روی یه دکمه و تلویزیون برفکی شد و من هم از ملیکا فاصله داشتم و داشتم استراحت می کردم چون صبح 4 ساعت پشت سر هم کلاس داشتم و حسابی خسته بودم واسه همین اصلا حوصله نداشتم که برم کنترل رو بردارم و کانال رو عوض کنم تا از حالت برفک خارج بشه پیش خودم می گفتم کاشکی ملیکا اینقدر بزرگ بود که کنترل رو واسم می اورد با اینکه می دونستم این کار و  نمی کنه دو سه بار گفتم ملیکا کنترل رو بیا بده مامانی ..همین که با نا امیدی ازش می خواستم کنترل رو بیاره اون یه نگاهی به من انداخت و با خنده به سمت من اومد و کنترل رو هم با خودش اورد وقتی به من رسید کنترل رو به سمت من...
29 فروردين 1391

دلنوشته

این روزها دخترکی را عاشقم که آمدنش شروعی دوباره بود برای تمامی باورهایم.دخترکی که با آمدنش لحظه لحظه هایم را بارور کرد از عشقی زلال و شوری بی انتها.ومن به نهایت عشق قدم گذاشتم به یمن نگاه پاک و معصومانه اش.این روزهاعجیب عاشقم.در امتداد نگاهم چشمان پاک اوست که رقص آبی آسمان را در آن نظاره گرم.امید تمام لحظه های من,قداست چشمهایت را به قربان.این روزها عجیب عاشقم تورا و به یمن بودن تو و این لحظه های پر زعشق حضور پاکترین لحظه ها را به تماشا نشسته ام.این روزها دستانم را به دستان کوچکت می سپارم و تو چه کودکانه و بی ادعا روانه می کنی به دستانم تمامیت آرامش را و من در میان گرمی دستان مهربان تو می رسم به حضورعشق, عشقی ستودنی.در هوای تو در کنار تو ودر ...
28 فروردين 1391

توانمندی هایه دخترم در اواخر ده ماهگی

پیشرفتای این مدتت بگم که ایستادن و نشستن و چهار دست و پا و تحرک زیاد و جیغ و داد و کنجکاوی و وروجکی و سر از هر سوراخی دراوردن و هر چیزی رو زیر و رو کردن و کنکاش کردن دیگه برات روتین شده و ما هم سعی میکنیم در کنارت مراقب باشیم و صبوری بخرج بدیم و هر چیزی و معرفی کنیم با توضیح دادن و تست کردنت فوت کردن تو شکم رو هم یاد گرفته و فقط کافیه یه شکم ببینه و سرشو میچسبونه و شروع میکنه به فوت کردن و خندیدن و ذوق کردن که فقط کافیه این وسط بخندی بش یا ذوقش و کنی دیگه ول کن نیست و بدون اینکه بخنده با جدیت و زور بیشتری فوت میکنه و صدا در میاره از خودش همچنان عشق دنبال بازی و دالی کردن که فقط کافیه یه مانع جلوش باشه از همه زوایا سرشو میاره که دالی کن...
28 فروردين 1391

یازده ماهگیت مبارک دخترم

    " دخترم ، عزيـز دلــم  ماهگیت مبارک   ملیکـا خانم کم کم به اولین سالگرد تولدش نزدیک می شه. خیلی زودتر از اونکه فکرشو کنیم گذشت. بعضی وقتها که عکسها ی کوچیکیش رو نگاه می کنم، یاد اون روزها می افتم که تازه از بیمارستان اورده بودیمش خونه وهمه دورش جمع شده بودیم خوابیدنش رو نگاه می کردیم. اون موقع که حتی نمی تونست سرش رو بچرخونه الان دیگه خیلی با اون روزها فرق کرده و هر روزش پر از بازی و شیطنت و یاد گرفتن چیزهای جدیده... تا میگم بای بای دستش و تکون میده،براش شعر می خونم شروع می کنه به نی نای نای...  يادت گرفته چند ثانیه بدون كمك وايسه بعدش  خيلي با احتياط ميشنه معلومه هنو...
28 فروردين 1391