ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

دخترم روزت مبارک

  از بین همه فرشته های پاک ومعصومش خداوند ملیکا را به ما بخشید   نعمتی که شکرش را نتوان برزبان جاری ساخت .... واینک دخترم تو همان نور گم گشته زندگی من هستی نوری که بر زوایای تاریک و زنگار گرفته  قلبم   درخشیدوجلا بخش روح وجانم گشت . دخترم ان هنگام که دستان کوچکت را در میان دستانم میگیرم .. ان هنگام که پوست لطیف تو را لمس میکنم... ان هنگام که تپش قلبت راحس میکنم... دلم میخواهد با تمام وجود فریاد برآرم خداوندا شکرت چراکه من خوشبخت ترین بنده تو رو ی زمینم................. دخترم دوستت داریم با تمامی احساسی که از عمق جانمان ریشه میگیرد      &nb...
16 شهريور 1392

دختر نفس باباست

  دختر که باشی   نفس بابایی   لوس ِ بابایی   عزیز دردونه بابایی   حتی اگر بهت نگه .   دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :  این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی    خلاصه دختر    یک کلام ....     نـــفــــس بـــابــــاســــت ...    ...
14 شهريور 1392

عکس هایه ملیکا تا دو سال و 3 ماه و 12 روز

اسلام دوستان گلم اینم چند تا عکس از ملیکایی شب سالگرد ازدواج من و بابایی(چهارمین سالگرد) این عکس مال دیروز 6 شهریور هست که بابایی واسه ملیکا قطار و خونه سازی خریده که البته من و بابایی بیشتر باهاشون بازی می کنیم اینم عکس دیشب خونه خاله سمانه که نمی زاشتی ازت عکس بگیرم ...
7 شهريور 1392

ما چقدر خوشبختیم که تو پیشمون هستی

ما چقدر خوشبختیم که تو پیشمون هستی ولی حیف که قدرتو رو نمیدونیم من خیلی شرمنده دل کوچیک و مهربونت هستم مامانی به قدری غرق بازی های روزگارم که از تو و لذتی که بودن در کنار تو داره غافلم لحظات باهم بودن دارن به سرعت برق از کنارمون رد میشن و ما ذره ای ازشون بهره نمیبریم و این خیلی بده خیلی بدتر از اونی که حالا حالاها بفهمی تا وقتی که خودت هم یه مادر باشی و عاشق بند دلت وقتی دستاتو دور گردنم حلقه میکنی و پشت سر هم بوسه بارانم میکنی و برق چشمانت معنای تمام عشق را نشانم میدهد دلم برای همان لحظه ای که گذشت تنگ میشود کاش میشد لحظات رو در همان حال نگه داشت دلم این روزا خیلی تنگه خیلی غصه داره نمیدونم شایدم من خیلی حسا...
7 شهريور 1392

دخترم دوستت دارم

چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست.اما اینگونه که تو می روی میترسم به گرد پایت هم نرسم. میترسم از تو جا بمانم. ملیکای زیبای من! خورشیدکم! انگار همین دیروز بود که من صدف تو بودم و تو مروارید من! انگار همین دیروز بود که مرواریدم را به دریای پرتلاطم این دنیا سپردم تا جایی بیرون از من زندگی کند. بیرون از من نفس بکشد و بیرون از من ببلالد.تو آنقدر کوچک بودی که حتی توان شیر خوردن هم نداشتی.فقط خدا میداند که من چقدر سخت و چقدر شیرین آن روزها را گذراندم. میوه دلم! روزهایی که میگذرند هرگز باز نمیگردند و روزهایی می آیند که من امروز برای آمدنشان لحظه شماری میکنم و فردا برای رفتنشان بی ...
2 شهريور 1392

مادر گریزی

اين روزها مادرگريزي ملیکا شديدا پررنگ شده! هر چي سرچ كردم كه مطلب بذارم در اين مورد پيدا نكردم!  ولي ميخواستم اينجا بنويسم كه اگه كسي مثل منه بدونه همدرد داره!! آقاي پدر كه مياد خونه من ميشم شهروند درجه ۲ ! سمیه برو! سمیه نيا! كتاب نخون! بابا ميخونه! اينجا نخواب! اينجا نشين. بغلم هم كه نمياد !!! در ضمن بايد باشم ولي نباشم! يه جورايي مثل کسی می مونم كه عاشق یه دختر مغروري شده و تشنه ي محبتشه! فقط لازمه يه حركت محبت آميز ازش ببينم ديگه ... چند شب پیش جایی عروسی دعوت بودیم (پسر دایی بابایی)از اونجایی که شما دلتون نمی خواست تو جمع خانم ها و کنار مامان باشی دائم بهونه می گرفتی و می گفتی بابا و هی بد انقی...
30 مرداد 1392

داستان پردازی

سلام خدمت تمام دوستان همراه و همیشگی خودم از اونجاييكه هيچ نوع خلاقيتي در ساخت داستان ندارم از شما كمك ميخوام! به نظر شما چطوري يه دختر كوچولو (شخصيت داستان) ميفهمه كه ديگه نبايد تا دیر وقت بیدار باشه و زود بخوابه؟ خودم يه داستان ساختم ولي ميخوام داستان هاي بيشتري بگم در اين باره! (دوستان خوبم کمکم کنید تا با داستانهایه زیباتون دخترم شبها زود بخوابه)    
30 مرداد 1392