ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

ملیکایه دو سال و نیمه

سلام دوستان همیشه همرا هم این روزا همه چی عوض شده اتفاقات حوبی واسه من و زندگیم افتاده که یکی از اونها خانه جدید هست و یه خبر خوب دیگه که سر فرصت بهتون می گم این روزها تو خونه جدید ملیکا حسابی از پله ها بالا و پاییین می ره و کلی شیطونی می کنه حیلی ناز حرف می زنه و خیلی خورذنی شده شعری که می خونه  :حسنی نگو بلــــــــــــــــــــــــــــــا بگو تمبل تمبلــــــــــــــــــــــــا بگو مویه بلند اخ و اخ و اخ ناخن بلند اخـــــــــــ خ نه قلقلی نه ففی نه مرغ کاکایویی هیچ کپ رفیگ نبود تنها نیشیسته سه پایه سایه باباش میای حموم نه نیمیام موهات شونه کنی نه نمیام  نه نیمیام همه شعر هایی که بهش یاد دادم اولش رو غلط غلوط می خونه...
26 آذر 1392

دخترکم دوستت دارم

دخترم ملیسا ! خواستم این نامه رو با این جمله شروع کنم که دلم گرفته.اما همینکه نوشتن رو با نام زیبای تو شروع کردم دیدم که دیگه دلم گرفته نیست.نمیدونم چه معجزه ایه در نوشتن برای تو که به اندازه پرواز پری سبکبال بر دست باد, منو سبک میکنه.حتی اگه فقط نام تورو بنویسم. دخترمهربان من! تورو دوست دارم همین حالا که با یک دست این نامه رو مینویسم و دست دیگرم در دستان گرم و لطیف توست, همین حالا که با دستان کوچکت دست منو محکم گرفتی و بره ناقلا برنامه مورد علاقتو تماشا میکنی. همین حالا که بهم میگی:" مامان چرا دستت سرده؟" و من میگم :"با دست گرمت دستمو گرم کن" و تو محکمتر دستمو میگیری. همین حالا که لاک قرمز روی ناخن دستتو بهم نشون میدی...
12 آذر 1392

علت تاخیرم

دوستان عزیزم از اینکه برای من نظر گذاشتید ممنونم خیلی دلم واستون تنگ شده این چند مدت که نبودم در حال اسباب کشی بودم در حال حاظر هم اینترنت ندارم هر زمان درست شد کلی عکس و مطلب واستون می زارم می بوسمتون  
27 آبان 1392

یه مدت کوتاه نیستم

سلام ایشالا که خوب باشین.. ببخشید...یه مدت نیستم... لطفا نظر بذارین خوش حال می شم... هر وقت تونستم یه سر می زنم. وقتی اومدم بهتون می گم علت غیبتم چی بوده دلم می خواد حدس بزنید من چرا نمی تونم بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایشالا زودی بر میگردم با کلی خبرهای خوب خوب... برام دعا  کنید که خیلی محتاجم به دعاهاتون ارادت مند شــــــــــــما مامانه ملیکا ...
13 آبان 1392

ملیکایه دو سال و نیمه

ملیکا داره بزرگ میشه و شیطونی هاش هم همینطور!   هفته پیش خواب  بودم  خدا رحم کرد و تلفن زنگ زد رفتم توی هال تا تلفن رو جواب بدم که دیدم ملیکا ناگهان دستاش را پشتش قایم کرد در حین صحبت باتلفن دیدم ملیکا داره با دستاش ور میره و یه ماده ی زرد رنگ کل دست ها و لباس هاش رو پوشونده و البته بیشتر موهاشو انگاری که می خواسته موهاشو رنگ کنه خیلی کنجکاو شدم ببینم چه چیزی به دست هاش مالیده و تموم تنش رو پر کرده ازش پرسیدم دستهات چی شده و ملیسا خانوم هم از پاسخ دادن طفره رفت و اروم و با ترس می گفت ارایش می کنم آقا چشمتون روز بد نبینه ملیکا خانم کل موها و دست و لباساش رو با کرم سفید کننده و کرم ...
8 آبان 1392

دختر داشتن

دختر داشتن یعنی کمدی پر از دامن های رنگی چین چینی دختر داشتن یعنی اتاقی پر از عروسکای ریز و درشت که هروقت میری تو اتاق یه تیکه اش بره زیر پات و نفست ببره دختر داشتن یعنی یه میز توالت بنفش پر از کش های رنگی رنگی دختر داشتن یعنی رنگ زندگیت صورتی و بنفش دختر داشتن یعنی پچ پچ های آخر شب مادر و دختری توی یه تخت کوچیک صورتی دختر داشتن یعنی لاک های رنگی دختر داشتن یعنی تتوهای رنگ به رنگ روی بازو دختر داشتن یعنی رقص ، قر ، خنده های از ته دل ، موهای بلند ، دامن های زیبا ، کمد پر از لباس ، ناخن های لاک زده ، عروسکهای ریز و درشت ، میزتوالت پر از گل سر و گوشواره و .... دختر داشتن یعنی عشق در یک کلام ازت ممنونم ...
3 آبان 1392