ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

بخاطر وجود دخترم خدایا سپاس

دختر عزیزم آنچنان به زندگی ام رنگ و بوی دلنشینی  بخشیده ای که به خاطر نمیاورم زمانی که تو را نداشتم لذت های دنیایم چه بوده است؟؟؟   خداوندا چگونه شاکر باشم نعمتی را که از به خاطر آوردن تک تک لحظاتش اشک در چشمانم حلقه میبندد! لحظات شیرین و تکرار نشدنی شیطنت های دختر عزیزم که گهگاه صبرم را نیز بر هم میریزد! لحظات به خواب رفتنش که آنقدر خودش را در  آغوشم جابجا میکند و آنقدر پوست لطیف بی همتایش نوازشگر دستهای خسته ام میشود که گاه من زودتر از او به خواب میروم! لحظات خاطره انگیز و پر لذتی که ملیکای دلنشین قهقه های کودکانه اش تمام فضای خانه را پر میکند و هر چقدر خسته باشیم لبخند بی مقدمه بر لبانمان جاری میگر...
4 آبان 1391

بغل

صدایم میزنی میایی  دستم را می گیری و هی می کشی و می گویی "بیا بَ بَ " یعنی بیا بغل من هم میایم آخرش نفهمیدم من به بغل تو میایم یا تو به بغل من؟ آغوش هر کدام که باشد نتیجه اش یکی است: برای لحظه ای من و تو همچون یک نفر میشویم و آنجا نقطه ای از بهشت است   ...
4 آبان 1391

چقدر سخت است

گاه و بیگاه دلم میگیرد از فکرهایی که بی دلیل آزارم میدهند! "اگر چنان شود"ها دیگر امانم را بریده اند! از بعد از تولد دلبندم عجیب جان عزیز شده ام! و همه اش بخاطر گوهر وجود فرزندم است... این روزها حال این سالهای مادرم را درک میکنم! چه شبهایی را به صبح رسانیده است بی آنکه حتی ذره ای از آن را احساس کرده باشم! غمگینم... کاش می توانستم قسمت کوچکی از محبت هایش را جبران کنم! چقدر مادر بودن سخت است! وقتی بدانی دلبندت کسالت دارد گویی بند بند وجودت را به آتش کشیده اند! ممکن است شب تا صبح را فقط اشک بریزی بی آنکه کسی حالت را بفهمد! دیگران برچسب حساس بودن بر پیشانی ات مینشانند! چقدر سخت است مادر بودن! گاهی نه میتوانی و نه میخواهی به عقب برگردی و نه ...
4 آبان 1391

برای تو دخترم

                               تو را دارم ای گل ، جهان با من است                                         تو تا با منی،  جان جان با من است چو می تابد از دور پیشانی ات کران تا کران آسمان با من است چو خندان به سوی من آیی به مهر بهاری پر از ارغوان با من است کنار تو ه...
2 آبان 1391

قاب عکس ملیکا

سلام عروسک مامان چند روز پیش یه عروسی دعوت بودیم واسه همین من ملیسا رو اماده کردم و دادم دست بابایی تا خودم حاضر و اماده بشم و بابایی ملیسا رو برد بیرون و اصلا نگفت کجا می برتت تا اینکه بعد از چند روز با یک قاب عکس از دختر نازم من و غافلگیر کرد اره اون شب بابایی تو رو برده بود عکاسی و یه عکس ازت گرفته بود تو عکس خیلی ناز و ملوس شدی این عکس مال 20 مهر هست زمانی که ملیکایی 1 سال 4 ماه و 22 روزش هست اینم عکسش البته چون از روی قاب عکس گرفتم کیفیتش خوب نشده که به بزرگی خودتون ببخشید ...
30 مهر 1391

17 ماهگیت مبارک

سلام به همه عزيزاني كه هميشه همراه ما هستند و با پيغام هاشون ما رو خوشحال مي كنند سلام دختر نازم   ۱۷ ماهگيت مبارك باشه نفسم اميدوارم هميشه سالم و سرحال شاد باشي و ۱۷ سالگي و ۱۷۰ سالگيت رو هم به سلامتي ببيني امروز دختر نازم 17 ماهش تموم شد. ماشاالله دیگه برای خودش خانومی شده و هر روز شیرین تر از قبل.... و صدالبته شیطون تر 17 ماهگیت مبارک عزیز دل مادر       ملیکای خوشگل ما 8 دندون داره 4تا بالا و ۴ تا پايين البته 2 تا دیگه هم به تقارن تازگي سرك كشيده    خانم طلاي ما ديگه كاملا بدو بدو مي كنه و مثل مرغابي هر جا من مي رم دنبالمه (ماشالله يادتون نره)  و کلی با...
28 مهر 1391

از زاویه ای دیگر

سلام شیطون بلای مامان امروز اومدم از یه زاویه دیگه بنویسم امروز اومدم از اذیتها ازاعصاب خوردیهات بنویسم امروز اومدم بگم خیلی خسته شدم خیلی داغونم دیگه جلو اذیتهایه ملیکا کم اوردم راستش رو بخواهید من ادمی هستم که با همه چی کنار میام و همیشه قسمت پر لیوان رو می بینم و به زندگی و بچه و بچه داری  و .. خوش بین هستم اصلا چجور بگم یه ادم خوشحالی هستم و کمتر ناراحت و افسرده می شم و کسایی که من و می شناسن همیشه منو مثال میزنن واسه یه مادر پر انرژی . راستش رو بخواهید هر کی جایه من بود تا حالا افسرده ی افسرده شده بود . دوستان من نمی خوام نگرانتون کنم من حالم خوبه ولی یه کم خسته شدم احساس می کنم دیگه انرژی قبل رو ندارم و از کارها...
27 مهر 1391

چه زود می گذرد....

وقتی مادر میشی از همون روزهای اول بزرگ شدن بچه ات رو ثانیه به ثانیه جلو چشمات می بینی و اون ته ته های دلت دوست داری بزرگ بشه. بزرگ و موفق. وقتی هفته اول تو مطب دکتر(مرکز بهداشت) برای چکاپ های روتین نوزادت رو تو بغل گرفتی و مادر کنار دستیت ازت می پرسه کوچولوتون چند وقتشه؟ فوری جواب میدی ۳ روزشه  (درحالیکه جای بخیه هات هنوز دارن ذوق ذوق می کنن ولی تو دلت داره قند آب میشه از اینکه بالاخره بعد ۹ ماه بچه ات رو به آغوش کشیدی) وقتی چند وقت بعد تو همون مطب یه مادر دیگه ازت می پرسه کوچولوتون چند وقتشه؟ میگی مثلا ۴۵ روز (در حالیکه چشمات از بی خوابیهای  مکرر شبانه که قبلا هییییچ تصوری ازشون نداشتی دارن پیلی پی...
26 مهر 1391

ملیکایی سرما خورده

دیروز ظهر مامان جون و باباجون اومدن تو رو بردن خونه شون و من موندم تا کارام رو بکنم و تو حسابی شیطونی کردی و اب بازی کردی وقتی اومدم اونجا حالت خوب بود و خسته بودی من فکر کردم بخاطر بازیگوشی خسته شدی واسه همین شیرت دادم و زود خواب رفتی ٩ شب بیدار شدی ولی اصلا خوش اخلاق نبودی شب اونجا موندیم و بعد برگشتیم خونه تو راه برگشت  یهو دیدم مماخ دختر خوشگلم گرفته و نمی تونه شیر بخوره ، تموم راه رو تو خوشحال بودی که اومدی ددر و من و بابایی ناراحت که این ویروس نامرد تو مماخ دختر ما چی کار می کنه؟؟!!!!!! اصلا از کجا رفته اون تو؟؟؟؟!!!! کی رفته؟؟؟!!! با اجازه کی رفته؟؟؟!!!...... خلاصه که اگه دستمون بهش می رسید تیکه تیکه اش می کردیم ... ...
23 مهر 1391