حرص می خورم از کارهایت
کار دیروز و امروزم نیست...آن قدر وابسته کارهایت شده ام که اگر تو یادت برود خودم یادآوریشان می کنم...جای دستان چرب و چیلیت روی دیوار های این خانه ذوق زده ام می کند...می فهمم هستی و دل خوش تر می شوم به بودنت...اوایل وسواس پاک کردنشان را داشتم اما حالا دوستشان دارم...خوشم می آید و لذت می برم از دیدن جای آن انگشتان کوچک روی در و دیوار خانه ....چقدر شیرین است و حرص در آور بودن با تو!!!!خدا می داند که چه اندازه در طول روز حرص می خورم از کارهایت...از وقتی که خودت را می چسبانی به شیشه تلویزیون یاوقتی لب و دهنت رو چسباندی به اینه و داری با خودت حرف می زنی یا وقتی که می بینم آن خرده شیشه چند میلی متری را که دستت گرفته ای و قصد خوردنش را داری یا...







