عکسهایه ملیکا در حال تلفن صحبت کردن
سلام عسل مامان ای جون که مثل ادم بزرگا می خوای با تلفن صحبت کنی . تو این عکس ملیکا داره با مامان جون حرف می زنه البته به همراه صحبت کردن شکلات می خوره با اون دستای چسبوکش دست به همه چی مخصوصا دکمه های لب تاب می زنه به صفحه لب تاب نگاه می کنه . ای جوووووووووووووون ...
عکس هایه 19 ماهگی
ملیکا در حال اپ کردن وبلاگش ملیکا در حال پوس کردن نارنگی و کردن در بلوزش و حالا یکی دیگه هوراااااا و اما تویه این عکس رژ لب من رو برداشته و یواشکی ارایش می کنه که من مچش رو گرفتم ولی اینقدر با مزه شده بود که از دلم نیومد ازش عکس نگیرم نمازش هم سر جاش ...
دخترم چقدر شادم که تو را دارم
می دانی دختر چقدر راضیم از داشتن تو و هم جنس بودنمان؟!آنقدر خوب است این تشابه جنسیتی که داریم و این زنانگی هایی که می کنیم هر دویمان..دوست دارم تمام واکنش هایت را....می نشینیم با هم لاک می زنیم..اول تو و بعد هم من..موهایم را که باز می گذارم با چنان محبت و عشقی نگاهم می کنی که لذتش را می شود در چشمانت دید..می بینی دختر چقدر خوشحالم؟ چقدر دوست دارم این حسادت های شیرین دخترانه ات را..!!اما هیچ کدام برایم مزه این بوسه های آرام و بی صدایت را وقتی که خودم را به خواب می زنم تا بخوابی ندارد.. آنقدر آرام می بوسیم که اگر لای چشمانم باز نباشد نمی فهمم... خدایا چقدر خوبی..چقدر خوبی که می گذاری مادری کنم برای این دختر یک سال و 7 ماهه...
خسته ام ...
آنقدر حالم نا خوش است که فقط و فقط دلم می خواهد روزهایم شب شوند و بگذرند سریع تر....آخ که چقدر دلم برای خودم تنگ شده...می دانی دختر ناشکر نیستم اما تا دلت بخواهد از زمین و زمان شاکیم....از خودم و حال و روز این روزهایم، از تو که خوب می دانی چه طور پا روی دمم بگذاری و روی این اعصاب درب و داغانم پیاده روی کنی، از انرژی نداشته ی این روزهایم.... حالم بد است..حالم به هم می خورد از تمام چیزهایی که این روزها دست به دست هم می دهند تا عصبی ترم کنند و دلتنگ تر...حالم به هم می خورد از خودِ خودم موقع تعویض پوشکت که جانم را به لب می رسانی هر بار...خسته ام ازاین شب بیداری هایت که تمام انرژی من را گرفته و کلافه ام کرده (الان یک هفته ای هست که ش...
کچلی مامان
ملیکا به همراه نخودی که خیلی دوستش داره این عکسها مال همین ساعت و همین الان هست ملیکا جان تا این لحظه ، 1 سال و 7 ماه و 12 روز و 13 ساعت و 24 دقیقه و 38 ثانیه سن دارد ...
دختر با احساسم
تا حالا بزرگ شدن بچه های زیادی رو در گوشه و کنار زندگیم دیدم اما هرگز نمی دونستم که بزرگ شدن و رشد و شیرینی داشتن فرزند برای پدر و مادر چه حس و حالی داره. این شیرین ترین حسی است که من تا به حال تو تمام زندگیم تجربه کردم .طوری که با بعضی از کار های تو طوری از خود بی خود میشوم که فقط میگم خدا یا من چقدر خوشبختم و اون لحظه به هیچ چیز جز لذت داشتن تو فکر نمی کنم . عشق من تازگی ها هزار و یک جور عشوه و ادا یاد گرفتی...تمام مدتی که دارم میشورمت منو بوس میکنی.یا وقتی پای گاز آشپزی میکنمتند هی میایی خودت رو لوس می کنی و می گی بَه به .وقتی خودت رو لوس می کنی و چشمات رو می بتدی و م...
نویسنده :
مامان
2:03
دختر بابایی
با تمام عشقی که به تو دارم گه گاهی دلم میگیرد مثلا وقتی که منو کنار می زنی تا بیای بغل بابایی و یا وقتی از اغوش بابایی بغل من نمیایی یا وقتی تو بغلش هستی ارومی و گریه نمی کنی و وقتی بغل من میایی نا ارومی می کنی من احساس می کنم نکنه منو دوست نداشنه باشی.یا وقتی صبح که چشمات باز می شه یه نفس میگی بابا بابا.من از خودم می پرسم پس مامان چی؟وقتی هر روز دنبال بابات زار زار گریه می کنی اما من که میرم بیرون گریه نمیکنی.آیا تو یه دختر بابایی هستی؟ ...
نویسنده :
مامان
1:47
نظر سنجی 5
سلام به تمام دوستان خوبم خیلی از مادرهایی که کودکشان در سنین بین 2 تا 5 سالگی به سر میبرد، به موضوع فرزند دوم فکر میکنند. حتی اگر تکلیفتان را با خودتان کاملا هم روشن کرده باشید، ممکن است در مورد بعضی از دلایل هنوز تردید داشته باشید.راستش من خودم خیلی فکرم درگیره از طرفی بچه دوم خیلی دوست دارم مخصوصا اینکه مامان و بابام هستن و تو بزرگ کردنش بهم کمک می کنن ولی از طرفی من دلم می خواد واسه دکتری درس بخونم به کارم برسم مدرسه برم دانشگاه برم و حالا که ملیکا بزرگتر شده دلم نمی خواد دو باره دست و پا بسته بشم لطفا کمکم کنید که چکار کنم ؟ مشکل اصلیم اینه که چون فاصله سنیشون کمه دچار مشکل بشن؟! و مشکل بعدیم خودمم, م...
روزهایم پر شده ...
نمی دانم چرا این روزها اینقدر سریع و تند رد می شوند ...مدام ثانیه شماری را می بینم که تند تند شماره هایش زیاد می شود...گاهی می ترسم نه از افزایش سنم که از گذران وحشتناک زندگی و استفاده نکردن هایم...حالا خدا را شکر که با بودن تو حداقل خیلی از روزمرگی هایم کمتر شده...هر روز دنبال کار جدیدی هستیم تا یادت دهم...واین دلبستگیمان را بیشتر می کند...این که همبازی هم هستیم شیرین ترین لذت دنیاست... روزهایم پُر شده از تو...پر از "کلاغ پَر "و "لی لی لی لی حوضک" و اتل متل و ...و تنها خداست میانمان که می بیند و حس می کند لذت درونم را...از روز اول عاشق این دستان و انگشتان کوچک بودم همان ها که حالا خوب یاد گرفته ای چطور به کار بگی...








