ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

عکس هایه مسافرت

این دختر قند عسلم در شمال رامسر بعلت سردی هوا مایو تنش نکردم اخه می ترسیدم سرما بخوره ملیکا قبل از سوار شدن در تلکابین رامسر که عکساشو از خاله سمانه می گیرم و تو پستهایه بعدی میزارم ملیکا در شهرکی که مادر بزرگم زندگی می کنن یه عالمه عکس دیگه هم دارم از عروسی خاله الهام تا ... که تو پستهایه بعدی میزارم ...
5 مهر 1391

خاطرات سفر

سلام دوستایه گلم امروز اومدم که از خاطرات سفرمون واستون تعریف کنم 17 شهریور عروسی خاله الهام بود و از اونجایی که خیلی واسم عزیز بود راهی کرج شدیم البته مامان جون اینا و خاله سمانه هم اومدن . ما درست روز عروسی رسیدیم و خونه مادر بزرگم حسابی شلوغ بود ولی مادربزرگم یه اتاق رو واسه ما اماده کرده بود تا ملیکا اذیت نشه اونشب خیلی خوش گذشت جشن زیبایی بود خاله الهام هم قشنگ شده بود تازه اون شب دوستم نازنین هم اومده بود که شادی من رو دو چندان کرده بود روز بعد از عروسی من و بابایی و ملیکا و نازنین رفتیم بیرون و گشتیم و شبش رو هم به همراه خاله سمانه و دایی مرتضی و خاله الهام و اقا ابوالفضل و بقیه رفتیم پارک که حسابی به هممون خوش گذشت خاله الهام و شوه...
3 مهر 1391

بدون عنوان

سلام به تمام دوستایه گلم که در نبود من به وبلاگ من و دختری سر می زدن و جویایه حال من و ملیکا بودن خیلی خوشحال شدم وقتی پیام هایه شما رو دیدم امروز از مسافرت برگشتیم خیلی خوش گذشت ملیکایی هم دختر خیلی خوبی بود ولی الان یه عالمه کار دارم باید تمام لباسها رو بشورم و جمع کنم و لباسهایه ملیکایی رو مرتب کنم و وسایلی رو که برداشتم دوباره سر جاش بزارم و یه غذایی درست کنم واسه همین فردا میام و تمام خاطرات مسافرت رو با عکساش میزارم
31 شهريور 1391

داریم میریم مسافرت

سلام دوستایه گلم ببخشید که چند روزه که نیومدم وبلاگ دخترم رو بروز کنم اخه قراره بریم مسافرت و من در حال جمع و جور کردن وسایل هستم قرار ه بریم کرج واسه عروسی خاله الهام  این دومین باری هست که ملیکا داره میره کرج البته بعدش میریم شمال .امروز عصر راه میافتیم البته دایی مرتضی و خاله سمانه دیروز راه افتادن ولی ما بخاطر کارهایه بابا جواد امروز راه میافتیم فکر نکنم بتونم بیام که وبلاگم رو اپ کنم ولی سعی خودم رو می کنم منتظرم باشید با یه عالمه عکس و خبرهایه مسافرت ایشالله ملیکا تو ماشین گریه نکنه و کمتر اذیت کنه خدایا مواظب خانواده ام باش خدایا ازت می خوام سهی و سلامت بریم و برگردیم خدایه مهربون مواظبمون باش مواظب هممون باش دوستت دا...
16 شهريور 1391

ملیکا دختر شیطون مامان

اینم ملیکا که مثلا چادر سر کرده و کفشاشو دستش گرفته که بره ددَ این عکس مال دیروز ملیکاست یعنی در 1 سال و 3 ماه و 1٥ روزگی ملیکاست جدیدا یاد گرفته دوره خودش بچرخه و هی بچرخه تا سرش گیج بره و تلپی بیافته رو زمین و شرو کنه به خندیدن   همش در حال جابجا کردن متکاش و تشک و پتوش هست و همه جایه خونه میزاره و سرش رو میزاره روش و  مثلا می خوابه و خوابیدن رو همه جایه خونه امتحان می کنه اینقدر این کار رو می کنه که خسته می شه ...
12 شهريور 1391

ملیکایه شیطون

سلام شیطون مامان این روزها خیلی شیطون شدی و خیلی اتیش می سوزونی همش در حال راه رفتن و خرابکاری کردن هستی خیلی هم جیغ می کشی صبح تا شب حواسم به توه و خرابکاریات رو جمع و جور می کنم  هنوز هم مثل قبل تو غذا خوردن اذیتم می کنی و دلت می خواد به تنهایی غذا بخوری واسه همین خیلی ریخت و پاش می کنی هنوز هم شبا دیر می خوابی و روزا هم دیر بیدار می شی از حموم کردن و اب بازی حسابی لذت می بری و گاهی بیشتر از یک ساعت تو حموم می مونم تا جناب عالی بازی کنید شبا با هم قدم میزنیم و اصلا اذیت نمی کنی که بغل بشی و تند تند راه میری هرچند عبور هر رهگذر حسابی حواست رو بهم میریزه و میاستی و بهش زل میزنی تا طرف از رو بره و وقتی از دید چشمات دو...
11 شهريور 1391