ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

ملیکا نماز می خونه

سلام قبلا گفته بودم که ملیکا وقتی من یا مامان جون یا بابا جون یا خاله نماز می خونیم میاد کنارمون و کلا رو دل می خوابه و لبهاشو می زاره رویه مهر ولی دیروز که بابا جون داشت نماز می خوند ملیکا با دقت نگاه می کرد و هر بار که بابا جون سجده می کرد ملیکا هم پیشونیش رو می زاشت رو مهر و به حالت سجده هم بود و بلند می شد و خودش رو به حالت رکوع می کرد و هی دوباره خم می شد و رکوع می کرد و می ایستاد و چون دیده بود ما در حین نماز خوندن لبهامون تکون می خوره و یه چی می گیم ملیکا هم لبهاشو تکون می داد و الکی حرف می زدالبته خیلی اروم انگاری داره ذکر می گه اینقدر با مزه نماز می خوند که همگی جمع شده بودیم و نگاش می کردیم البته ازش عکس و فیلم هم ...
21 مرداد 1391

سالگرد وبلاگ ملیکای مامان

امروز اولین سالگرد وبلاگ نویسی منه! از اینکه وبلاگ راه انداختم و خاطرات دخترم رو می نویسم و به این تجربه مجازی رسیدم بسیار خوشحالم. اگه وبلاگ ندارید پیشنهاد می کنم که این تجربه رو امتحان کنید توی این مسیر به دوستان خوبی بر می خورید و سعادت آشنایی با اونها را خواهید داشت با دوستان قدیمیتون تجدید دیدار مجازی خواهید داشت و حرفها و تجربه هاتون رو با دیگران تقسیم می کنید. پارسال در همچنین روزی با دنیایی آشنا شدم که در اون تونستم دنیای دخترم رو به رشته تحریر در بیارم، دنیایی که نی نی وبلاگ عزیزم  اونو در اختیارمون قرار داد تا بچه های امروز ، فردا از دیدن اون لذت ببرن و دریچه ای به سوی  کودکی هاشون داشته باشند ... از همین جا...
20 مرداد 1391

اشاره کردن دختری

سلام قشنگ مامان امشب خونه خاتون مادر شوهر خاله سمانه دعوت بودیم و مامان جون اینا هم بودن و تو حسابی دلبری می کردی دایی مرتضی یه عالمه پرنده داره و تو با یه ذوق خاصی بهشون نگاه می کردی و واسه اولین بار انگشت اشاره ی کوچولوت رو به سمت پرنده ها دراز می کردی و هی با خودت می خندیدی شب رفتیم رو حیاط نشستیم  چون هوا خیلی عالی بود اصلا خاصیت کویر تو اینه که شبهای خیلی خیلی زیبا و خنکی داره و تو هم کنار ما نشسته بودی و هی بلند می شدی و تند تند راه می رفتی و انگشت اشاره ات رو به سمت پرنده ها می گرفتی ولی اصلا از روی قالی پات رو بیرون نمی زاشتی تا خاکی بشی و همین نظر همه رو جلب کرده بود که تو چه دختر خوب و با ادبی هستی تازه خیلی هم حرف گوش کن بو...
18 مرداد 1391

ملیکای من در اواخر 14 ماهگی

امروز روز شنبه هوا خوبه و دختر خوشگل و ملوس من بزرگتر شده خوب راه میره و حرف میزنه البته نامفهوم ولی خیلی با نمک که فقط خودش میفهمه چی میگه تو آشپزخونه یاد گرفته کابینت و باز کنه و از اون ماکارونیهای پیچی دو تا برداره و ماکارانی هایه دیگه رو پخش کنه و تمام ادویه ها رو بریزه کف اشپزخونه و قاشق چنگالها رو پخش کنه در کل روزی چندین بار من باید اشپزخونه رو تمیز کنم بیسکویت و کیکاشو داخل یکی از کابینت ها قایم کردم که جاشو یاد گرفته و می ره درش رو باز می کنه و همشونو می ریزه بیرون خلاصه عالمی به پا کرده که نگو و نپرس هی میره شیشه بوفه رو محکم میزنه و نگاه میکنه که بهش یک چیزی بگیم دستوراتو خوب اجرا میکنه و خو...
15 مرداد 1391

دلنوشته

برای تو  می نویسم … تویی که نه بهانه‌ای برای وجودم، بلکه تنها دلیل بودنم هستی.. برای تویی که  گرفتاریهای روزمره‌ی زندگی مانع بودن همیشگی من درکنار توست، که این نه وظیفه بلکه آرزوی من است. روزها از پس یکدیگر میگذرند اینقدر با سرعت که گاهی با نگاه به تقویم به تاریخ نوشته شده در آن شک میکنم و تو سرشار از حس کودکی با شیطنتهای خاص خودت این روزها را پشت سر میگذاری و من دل تنگ توام…….. اینقدر دل تنگم که زمانی که کنار هم هستیم با تمام وجود در آغوش  می فشارمت وگلکم  آهسته می خندی…و با مهربانی هر چه تمام گونه ی مامان را میبوسی... آخر تو نمیدانی چیست؟؟ نمیدانی چیست حس گرم داشتنت و آرزو...
15 مرداد 1391

عکسهایه ملیکا از بدو تولد تا 15 ماهگی

عکس ملیکا بدو تولد ملیکا در بیمارستان یک ماهگی دوماهگی سه ماهگی چهار ماهگی پنج ماهگی شش ماهگی هفت ماهگی هشت ماهگی نه ماهگی ده ماهگی 11ماهگی 12 ماهگی 13 ماهگی 14 ماهگی 15 ماهگی و عکس ملیکا در اواسط 15 ماهگی و هماکنون   ...
13 مرداد 1391

عکس ملیکا تو ویترین نی نی وبلاگ

بالاخره عکس ملیکایه منم تو ویترین نی نی وبلگ قرار گرفت هورااااااااااااااااااااا درست بعد از راه افتادن دخملی عکسش تو ویترین قرار گرفت شاید این جایزه ملیکایی بخاطر راه افتادنش باشه ممنون مدیر نی نی وبلگ دستت درد نکنه درست در 9 مرداد 91 در 14 ماه و 13 روزگی عکس قند عسل مامان تو ویترین قرار گرفت ...
10 مرداد 1391

خبر خبر خبر

خبر اینکه دخترم بالاخره راه افتاد ! هورااااااااااااااااااااااااااااااا ملیکای ما بعد از اینکه  در ١١ تیر ٩١یعنی در ١٣ ماه ١٤ روزگی چند قدم برداشت بالاخره امروز ٨ مرداد ٩١ یعنی در ١٤ ماه ١٢ روزگی راه افتاد همیشه دوس داشتم وقتی راه افتادی و خواستم خاطره شو ثبت کنم موضوع اونو بزارم " اولین قدم " ......   ولی خب دیگه شکوفه ی قشنگم!گل سرخ آبی رنگم!اننننننننققققققققققدر مامان وبابا رو تو خماری گذاشتی....که ما از انتظار چشمامون سفید شد!!!   با وجود اینکه تمام مهارتهای حرکتیت(برگشتن روی شکم و سینه خیز شدن و چهار دست وپا رفتن و با کمک ایستادن و حتی برای ثانیه های طولانی روی پای خودت ایستادن و .... ) جلوتر از همسن  ...
9 مرداد 1391