ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

بدون عنوان

سلام شیطون مامان دیشب یه عروسی دعوت بودیم یکی از دوستایه بابایی که خونه شون این جا نبود و می بایستی یک ساعتی تو ماشین باشی تا برسیم اخه 100 کیلومتری اینجا هستن و ماهم به همراه یکی از دوستامون راهی شدیم طبق معمول همینکه سوار ماشین شدیم شما گریه کردین و حسابی اذیت کردی اینقدر گریه کردی که نی نی دوست بابایی هم شروع کرد به گریه کردن به هر مصیبتی بود رسیدیم اونجا هم دختر خوبی نبودی و بیشتر پیش بابایی بودی بعد عروسی رفتیم خونه یکی دیگه از دوستامون تا من بتونم شما رو خواب کنم تا تو ماشین اذیت نکنی ولی هر کاری کردم نخوابیدی و ما راه افتادیم و تو دوباره شروع کردی اینقدر گریه کردی که خسته شدی و رو شونه هایه من خواب رفتی. الان رسیدیم و تو بابایی خواب...
3 شهريور 1391

ملیکا در 1 سال 3 ماه 4 روزگی

ملیکای مامان سلام این روزها خیلی شیطون شدی و خیلی مامانی رو خسته می کنی ولی اشکال نداره وظیفه ی من هست که مواظبت باشم درکت خیلی بالا رفته و تقریبا بیشتر حرفایه من رو درک می کنی و وقتی ازت می خوام چیزی رو بهم بدی متوجه می شی ولی مثل قبل زیاد حرف گوش کن نیستی و وقتی دستت به گوشی یا کنترل برسه دیگه گرفتنش کار سختی هست خوابت مثل قبل هست شب بیداری و صبحها خواب یعنی مثل قبل دیر می خوابی دیر بلند می شی دیگه تو راه رفتن حرفه ای شدی و می تونی تند تند راه بری و مثل اینکه می دویی راه بری و بعضی شبها با هم میریم قدم می زنیم و تو اصلا اذیت نمی کنی و اصلا هم نمی خوای بغل بشی و دوست داری راه بری ولی خدا نکنه به مغازه بابایی برسیم دیگه دلت نمی خواد ...
2 شهريور 1391

15 ماهگیت مبارک

ماهگیت مبارک عروسکم ملیکا الان واسه خودش خانومی شده  چند وقتی هست رسما شروع به راه رفتن کرد و از اونروز یه ریز راه میره از اتاق توی آشپزخونه از آشپزخونه توی هال وهمینطور دور خونه میچرخه و هرجاکه من باشم  اطراف من همه چیز را به هم میریزه! تو آشپزخونه تمام محتویات کابینت ها را بیرون میریزه تو اتاق کشوها را و روی میزها را روی زمین میریزه کلا از شیطنت هاش هرچی بگم کم گفتم بدتر از اون اینه که تا در یخچال باز می شه تندی خودش رو به من می رسونه و میره داخل یخچال و هر چی دم دستش باشه بر می داره و میزاره بیرون و اصلا اجازه نمی ده در یخچال بسته بشه برا غذا خوردنش هم کلا خودکفا شده و تا که غذاشو میارم با جیغ وگریه ازم می...
29 مرداد 1391

ملیکا در 1 سال و 2 ماه 26 روزگی

اینم عکسای ملیکا در شب سالگرد ازدواج من و بابایی یعنی در 22 مرداد 91 اون شب من و بابایی به مناسبت سومین سالگرد ازدواجمون و هم شیرینی خرید ماشین جدیدمون از بیرون غذا گرفتیم و به خاله سمانه و دایی مرتضی هم گفتیم و همگی به خانه ی مامان جون اینا رفتیم و خیلی خوش گذشت ...
24 مرداد 1391

برای جوادم

... آلبوم عروسیم رو ورق میزنم ... تمام لحظه های اون روز از جلوی چشمم میگذره و ناخواسته لبخند روی لبام میشینه هنوزم شیرینی همه ی لحظه ها رو حس میکنم و غم هاش ... میرسم به اخر آلبوم  آخرین عکس آخرین لحظه ی جشن آخرین نگاهم به مادر و پدرم و با یک آه سرد آلبوم رو میبندم ... شد ٣ سال ... تو یه چشم بهم زدن چقدر همه چی عوض شده ... بیشتر از ٣ سال !من مادر شدم و تو پدر و هر دویامان بزرگ شدیم ولی نگاه تو ... هنوزم همون نگاهه هنوزم دلم میخواد ساعتها بشینم و تو چشمات زل بزنم ... تو چشمای فرشته ی زندگیم ... وجودت همه ی دنیامه همه ی دنیام ... دوستت دارم فرشته ی زمینی من ""برای جوادم "" ...
22 مرداد 1391

سالگرد ازدواجمون مبارک

سومین سالگرد ازدواجمون مبارک                                   خوشبختی من در بودن باتو است و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است. تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی. عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم. محبت را در قلب تو یافتم. با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم .زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا. بیست ودو مرداد  روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم.     همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گر...
22 مرداد 1391

عکسهایه ملیکا

اینم دختره ناز مامان هنگام نگاه کردن به تی وی ملیکا در حال بهم ریختن کابینت ها ملیکا در حال خوانندگی ملیکا در حال خبر نگاری و اما تو این عکس می شه فهمید ملیکا چقدر شیطون هست اخه من برده بودمش تا بشورمش و پوشکش رو عوض کنم ولی ملیکا اینقدر مامان رو اذیت کردو جیغ کشید و شلنگ رو ازم گرفت و خودش رو خیس کرد که من مجبور شدم لباساشو در بیارم و شلنگ اب رو بدم دستش و تنهاش بزارم تا گریه کنه و برم بیارمش ولی اصلا گریه نکرد که هیچ حسابی هم بازی می کرد که مجبور شدم ببرمش حموم(ملیکا تو این عکس یک سال دو ماه 25 روزش هست) اینم عکس ملیکا در حمام بعد از شیطونی هاش   ...
21 مرداد 1391