ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

ملیکایی در اواخر 17 ماهگی

سلام دوستان خوبم سلام دخترم ملیسا جان یکی یه دونم از کارات برات بگم که دیگه خیلی خوب راه میری، خودت با قاشقت میتونی غذا بخوری (البته تقریبا)، نی نی هاتو بغل می کنی و براشون لالا پیش پیش می گی، هر جا یه موبایل گیرت بیاد میذاری دم گوشت، تقریبا متوجه همه صحبت هامون میشی مثلا وقتی میگم ملیساکنترل تلویزیونو بیار برام میاری، یا وقتی میگم اگه بشینی بهت انار میدم میری میشینی قربونت برم، وقتی نماز می خونیم تو هم میای و سجده میری (به حالت خوابیده ) و مهرو می بوسی،و موقع نماز خوندن دهنت رو تند تند مثل ماهی تکون می دی. تقریبا همه اعضاء بدنتو می شناسیو وقتی ازت میپرسیم بهشون اشاره می کنی، یه وقتایی هم خودتو برامون لوس می کنی و پ...
27 آبان 1391

فرشته ی من سلام

  ملیکای من سلام منم مامان سمیه ؛‌ یه مامان که عاشق دخترشه ، یه مامان که قلبش با صدای نفس دخترش می تپه ، یه مامان که همه زندگیش دخترشه و بالاخره یه مامان که تنها آرزوش توی این دنیا خوشبختی دخترشه. ملیکای من ؛ تمام عمر و هستی من فدای یه خنده شیرین تو . نزدیک به یک سال و نیم گذشت ؛ یک سال و نیم پر فراز و نشیب برای من و تو ؛ پر از اتفاقات زیبا ، پر از اشک و لبخند ؛ باورم نمیشه  ؛ برای من انگار یک عمره ؛ نه اینکه سخت گذشته باشه هااااا نه ؛ انگار که یک عمره با توام ، انگار روزی نبوده که تو در زندگی من نباشی ، انگار لحظات بی تو بودن یادم نمیاد ، شاید هم قبل از آمدن تو من زندگی رو نشناخته بودم ؛ بهر حال میخوا...
18 آبان 1391

ملیکا و کاراش

  آخ که چه شیرین شدی عزیز مادر کارهای جدید کلمات جدید شیرینکاری های جدیدچه کیفی میده بشینی کاراهای این دخمل رونگا کنی   تو کارا به مامانی کمک میکنی عشق ماشین لباس شویی داری و لباسهایه کثیف رو میزاری توش (البته با کمک هم)یه وقتایی هم عروسک و هر چیز رو که دوست داشتی میندازی توش که من همش باید هواسم باشه و تو لباس ها رو چک کنم   آواز میخونی . و همین که اذان یا صدایه قران می شنوی خیلی سراسیمه میری سراغ چادر نماز و سجاده و شروع می کنی به نماز خوندم که البته به نمازت قنوت هم اضافه شده   نمیدونی چه لذتی داره که ازدور بهت میگم ملیکا بدو بغل مامان دستاتو بازمیکنی با سرعت خودتومیندازی اون لحظه میخوام زم...
14 آبان 1391

بهشت خدا به زمین امده است

دختر عزیزم، این روزها گمان ساده من این است که بهشت خدا به زمین آمده است و در دستهای کوچکی خلاصه شده تا زمانی که آنها را میبویم بوی رحمت پروردگارم را استشمام کنم... وچشمهایی هستند که وقتی در آنها مینگرم به گمانم در چشمه های بهشتی نظاره گر تصویر خودم هستم... ولبهایی که همچون فرشتگان راوی داستانهای زیبایی هستند که گویا با حروف راز بیان میشوند و تنها مفهومشان را من میفهمم و برای دیگران ترجمه میکنم و خدا میداند که چه لذتی دارد. باید مادر باشی تا بدانی مفهوم ساده حرفهای نامفهومم را... دو سه روزیست اولین فعل را میگویی و آن "بیا" است، به خیالم آمدنم را دوست داری که اینقدر زیبا احضارم میکنی، هر چند هنوز جملات بی فعلت شکل ادبی نیافته اما به وضوح...
9 آبان 1391

چشمانت اینه ی من است

دختر عزیزم  وقتی در چشمهایت مینگرم نظاره گر چشمهای خودم هستم و زمانی که دقتم را بیشتر میکنم میبینم چشمهای سیاهت آینه ای تمام نماست که میتوانم تماشاگر تصویر خودم در آن زیبایی مطلق باشم... چرا تا امروز دقت نکرده بودم... کودک دلبندم تو به من یاد آوری کردی آنچه را که از خاطر برده بودم.... این روزها وقتی در چشمهایت زل میزنم با شیطنتی شیرین چند لحظه ای نگاهم میکنی و سپس با دقت تمام به چشمهایم اشاره میکنی  در این لحظه است که میدانم خودت را در چشمهای من یافته ای و من در عرش سیر میکنم و حالم نگفتنی است.... و به یقین میدانم که آینه چشمهایمان زیباترین آینه روزگار است... و تلاقی این نگاهها عجیب دوست داشتنی است. پروردگارا چه عظمتی است ا...
7 آبان 1391