ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

نظر سنجی 3

نظرتون راجع به این جمله چیه؟      باید یکی باشه که وقتی می خنده دل ادم بلرزه ,وگرنه زندگی چیز بی خودیه !   در ضمن او یکی تو زندگیتون کیه ؟   پاورقی :("اون یکی "می تونه شوهر بچه و یا هر چیزه دیگه ای باشه که تو زندگی واستون ارزشمنده)     ...
16 آذر 1391

علت نبودم در دوسه روز اینده

سلام دوستان گلم یکی از دوستایه خانواده گیمون یه امتحان داره که به لب تاپ من احتیاج داره و چون از ما خواسته بابایی هم قبول کرده و قرار امروز عصر بیاد و ببرتش و 19 ام که امتحانش تموم شد واسم بیارتش . دوستان عزیزتر از جانم دو سه روزی فکر نکنم بتونم بیام و وبلاگم رو بروز کنم خیلی ناراحتم ولی از شما می خوام که ما رو تنها نزارید و با نظراتتون همراهمون باشید دلم می خواد وقتی لب تابم به دستم رسید و وقتی وبلاگم رو باز کردم یه عالمه نظر ببینم همتون رو می بوسم . دلم می خواد یه نظر سنجی بزارم تا در نبود من وبلاگ فعال بمونه پس تو پست بعدی یه نظر سنجی میزارم
16 آذر 1391

حرص می خورم از کارهایت

کار دیروز و امروزم نیست...آن قدر وابسته کارهایت شده ام که اگر تو یادت برود خودم یادآوریشان می کنم...جای دستان چرب و چیلیت روی دیوار های این خانه ذوق زده ام می کند...می فهمم هستی و دل خوش تر می شوم به بودنت...اوایل وسواس پاک کردنشان را داشتم اما حالا دوستشان دارم...خوشم می آید و لذت می برم از دیدن جای آن انگشتان کوچک روی در و دیوار خانه ....چقدر شیرین است و حرص در آور بودن با تو!!!!خدا می داند که چه اندازه در طول روز حرص می خورم از کارهایت...از وقتی که خودت را می چسبانی به شیشه تلویزیون یاوقتی لب و دهنت رو چسباندی به اینه و داری با خودت حرف می زنی یا وقتی که می بینم آن خرده شیشه چند میلی متری را که دستت گرفته ای و قصد خوردنش را داری یا...
14 آذر 1391

عکسهایه ملیکا در اواسط 18 ماهگی

سلام به تمام دوستان گلم سلام به دختره ناز و عسلم اینم ملیکا قبل از رفتن به دَدَ ملیکایی راحت دراز کشیده و تی وی نگاه می کنه عکس دیروز ملیکا وقتی کاپشن دایی مرتضی رو پوشیده. تویه این عکس ملیکا 1 سال و 6 ماه و 15 روزش هست   ...
13 آذر 1391

به تو عادت کرده ام

آنقدر روزهایم پر شده از تو و با تو که نمی توانم حتی خواب بودنت را باور کنم...تمام مدت خواب و بیداریت برای من بیداری است...آنقدر عادت کرده ام به با تو بودن و دیدنت که نبودنت را نمی توانم باور کنم... نماز که می خوانم اگر بیدار باشی هیچ نمی فهمم از خواندم ...یا جا نمازم را بر می داری و در می روی، یا زیر چادرم  آنقدر وول می خوری و دالی بازی می کنی که تمام حواسم به توست...بیدار که هستی مُهر در دستانم به نمازم ، خواب هم که باشی از روی عادت مُهر به دست می گیرم...چقدر خوب است این عادت های سر راهی...دوست ندارم ترکشان کنم  که مرضی به جان بگیرم!!! ...
12 آذر 1391

با امدنت همه چی عوض شده

با آمدنت خیلی چیزها در این خانه عوض شد...از حال و هوای دو نفره بودنمان تا حتی وسایل خانه...دیگر این خانه آن خانه ی تمیز و جمع و جور نیست اصلاً...شکل خانه عوض شده..چیدمانش هم...با این که هیچ چیز سر جایش نیست اما هنوز دوستش دارم...هنوز وقتی خسته می شوم آرامش می گیرم در گوشه گوشه اش...اوایل برایم درک داشتن خانه ی ریخت و پاش دشوار بود اما حالا وقتی جمع و جور است انگار برای خود من هم غریب است...گاهی فکر می کنم یعنی قبلناً وسواسی بودم...!!! عادت کرده ام به این که راه بروم و چیزی به پایم گیر کند ...این خانه برای خودش میدان مینی است به تمام معنا!!!هر جا قدم بر می دارم صدای عروسک و اسباب بازی است که بلند می شود...یا صدای اسباب بازی هاست که به...
9 آذر 1391