ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

همسرم تولدت مبارک

    همسرم...  جواد من... تو انقدر بزرگی... انقدر خوبی... انقدر به گردن من حق داری که من نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم... واقعا محدوده ی حرف زدن انقدر کمه که نمی دونم چه جوری عشق م بهت رو بیان کنم... تو به من خوشبختی دادی... بهم جرأت دادی... امید دادی... بهانه واسه نفس کشیدن دادی... 3 سال صادقانه و عاشقانه کنارم بودی و هرروز زندگی منو شیرین تر کردی... عشق من... ممنونم که مال منی... کنار منی... همسر من... جواد  من ... تولدت مبارک... اندر حکایت امروز:امروز ساعت 2 مامان جون وقتی داشت از سرکار می رفت خونه اومد دنبال تو و با هم رفتید خونه ماما...
3 بهمن 1391

ملیکایی سرما خورده

سلام کوچولویه مامانی دو سه روزی می شه که عسل مامانی سرما خورده و با هر بار سرفه کردنش بدن منو می لرزونه خیلی سخته که پاره ی تنت دخترت عسلت کوچولوت سرما بخوره و بدتر از اون سرفه هاشه اونم نصفه هایه شب که از خواب ناز بیدارش کنه دیشب دو سه بار بابت سرفه هاش بیدار شد و بدنش هم داغ بود و عاجزانه میامد بغلم و فکر می کرد اگه شیر بخوره خوب می شه منم تا صبح بغلش کردم و نازش می کردم و شیرش میدادم اخه شنیدم که شیر خیلی تاثیر داره و البته محبت باعث می شه سرماخوردگی زودتر خوب بشه (البته دارو هم بهش دادم) از خدا می خوام دخترم زود حالش خوب بشه فعلا میرم اخه می خوام خونه رو مرتب کنم و کارهامو بکنم راستی واسه تولد یه کارهایی انجام دادم بعدا میام می...
1 بهمن 1391

دوستان ایده بدید

سلام دوستای گلم 2 بهمن تولد همسری هست و من هیچ کاری نکردم موندم چکار کنم حتی نمی دونم چه کادویی بخرم .تو سال های قبل چند سری تمام خانواده همسری رو دعوت می کردم به همراه خانواده ی خودم کلی هم خوش می گذشت و پارسال هم ققط خانواده ی خودم رو دعوت کردم با خاله سمانه اینا امسال می خواستم دوستایه همسری رو دعوت کنم که نشد  .امسال می خوام یه جشن سه نفره بگیرم که واسه همسری تکراری نباشه  .دوستای خوبم کمک کنید ایده بدید تا یه تولد سه نفره و یه شب عالی با همسرم داشته باشم منتظر پیشنهادات و ایده هایه خوبتون هستم .
30 دی 1391

ملیکای من

نمی دونم چرا چند وقته اصلا نوشتنم نمیاد با اینکه خیلی هم حرف دارم برای گفتن الان نگاه کردم دیدم چند وقتیه که نیومدم تو وبلاگ  نازم ملیکا هر روز با مزه تر از روز قبلش میشه  هر روز داره منو عاشق تر از روز قبلش میکنه هر روز دارم دیوونه ترش میشم خیلی خیلی دوستش دارم با اینکه خیلی باباییه و اگه باباییش باشه زیاد منو تحویل نمی گیره اما همونکه هست و دارم از شنیدن صدای نازک و نازش و جیغ های گوشخراشش لذت میبرم                                    &...
26 دی 1391

عکسهایه ملیکا در حال تلفن صحبت کردن

سلام عسل مامان ای جون که مثل ادم بزرگا می خوای با تلفن صحبت کنی . تو این عکس ملیکا داره با مامان جون حرف می زنه البته به همراه صحبت کردن شکلات می خوره با اون دستای چسبوکش دست به همه چی مخصوصا دکمه های لب تاب می زنه به صفحه لب تاب نگاه می کنه . ای جوووووووووووووون ...
21 دی 1391

عکس هایه 19 ماهگی

ملیکا در حال اپ کردن وبلاگش ملیکا در حال پوس کردن نارنگی و کردن در بلوزش و حالا یکی دیگه هوراااااا و اما تویه این عکس رژ لب من رو برداشته و یواشکی ارایش می کنه که من مچش رو گرفتم ولی اینقدر با مزه شده بود که از دلم نیومد ازش عکس نگیرم نمازش هم سر جاش   ...
17 دی 1391