ملیکا در 18 ماهگی
سلام قشنگ مامان چند وقتی هست که از تو و کارات و پیشرفتهات چیزی نگفتم امروز اومدم که بیشتر در مورد شیرین کاریهات بنویسم در مورد دلبریهات بازیگوشیهات و .... الهی دردت به جونم که اینقدر شیرین و خوردنی شدی . هر روز که می گذره تو درکت بالاتر می ره و حرف گوش کن تر می شی البته بعضی وقتا هم حسابی از تو راه مامانی در میایی پریشب بابایی بهم زنگ زد که تو رو اماده کنم تا باهاش بری حسینیه ولی تو اصلا همراهی نمی کردی و نمی خواستی لباس بپوشی زورت هم زیاد شده و شروع کردی به اذیت کردن تا من نتونم لباس تنت کنم و یک دفعه سرت رو زدی به لب من و کمی دندونم خون شد و من حسابی خسته و ناراحت شدم و زدم زیر گریه اخه خیلی بد شده بودی ولی تو تا گریه ی منو دیدی...






