ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

اینم عکسایی که قولش رو داده بودم

اینم ملیکایی شب عروسی خاله الهام . عکس زیاد نتونستم ازت بگیرم اخه شانس اونشب بیشتر خواب بودی ملیکایی وقتی میامدیم از مسافرت ملیکایی شمال ملیکایی بعد از حمام کنار عروسکهاش خوابیده و به من شیر تعارف می کنه اینم پاهایه ملیکا وقتی واسه اولین بار لاک بهش زدم(1 سال و 4 ماه و 15 روزگی) ...
20 مهر 1391

ملیکای من

سلام سلام به دختر ناز و شیطونم که اصلا بهم اجازه نمیده پشت لب تاب بشینم سلام به دختر بازیگوشم که از بس مامانی رو اذیت می کنه مامانی مثل قبل جون نداره شب ها موقع خواب ملیکایی وبلاگش رو بروز کنه سلام به تمام دوستان راستی ملیکایی نهمین و دهمین دندونش هم سر زده و جالبیش به اینه که تا حال هر بار که دندون در اورده من متوجه نشدم و دوتا دوتا دندون در اورده بابایه ملیکا به مناسبت روز کودک واسش یه ماشین خریده که ملیکا خیلی دوسش داره و باهاش بازی می کنه البته الان نمی تونه خودش به تنهایی رانندگی کنه ولی می تونه صدایه بوق و اهنگش رو در بیاره و گوش ما رو کر کنه و هی دنده اش رو بزنه و ماشین حرکت کنه و خودش یه هو بترسه و فرار کنه و.... شبها موق...
20 مهر 1391

ملیکا و کاراش

سلام گلم اینروزا خیلی شیطون شدی و دائم داری خرابکاری می کنی از ریختن برنج از کیسه برنج گرفته تا پاره کردن پول و کاغذ و ... هنوز هم بد غذا هستی و بزور باید غذا دهنت کنم و هیشه حسرت می خورم که چرا تو مثل نی نی هایه فامیل خوب غذا نمی خوری . یه عالمه مامان جون واست عروسک خریده تو سیسمونیت ولی تو عاشق یه عروسک کچل هستی که اسمش رو نخودی گذاشتیم و دائم بغلت هست و تو نازش می کنی بغلش می کنی بزور غذا یا هر چی که می خوری دهنش می کنی و یه وقتایی هم شیرش می دی و یا به قول خودت دو دو دو بهش میدی و تا میگم پاشو نخودیت رو بیار از بین عروسکها میاریش این نشون میده تو تشخیص میدی نخودی کدومه که واقعا واسم جایه تعجبه جدیدا یاد گرفته دمپایی هایه من رو پاش ...
13 مهر 1391

لجبازی تا این حد

خیر سرم یک فیلم می خواستم که ببینم...ملیکایی میرود و تلوزیون را خاموش می کند...می گویم:" نکن مامان! دارم میبینم! "و دنگ!!! چشمش برق میزند که آخ جوووون! همون کلمه! یعنی دقیقا می دانم که توی دلش این را می گوید وقتی از دهنم می پرد که: "نکن" زیر لب می گویم لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود و تلوزیون را روشن می کنم...نیازی هست که بگویم دوباره خاموش می کند؟ از آن بدتر اینکه رویش را می کند به من و کاملا شیطانی طوری می خندد! یک طوری که یعنی:" تو که باز نشستی سر جات! نمیخوای ازم تقدیر به عمل بیاری بابت این کار بامزه ام؟!!" لجم می گیرد...کنترل را بر می دارم...هی خاموش می کند و هی من روشن می کنم...یعنی حدود 20 بار تکرار می کنیم...ها؟ کی آخر کو...
8 مهر 1391

بدون عنوان

مادری کردن اولین چیزی که لازم داره و هر مادری بعد از به دنیا اومدن بچه ش از همه چیز زودتر متوجه ش میشه صبوریه! اینکه صبر کنی...اینکه وقتی خسته ای...بی اعصابی...تنهایی...غمگینی...حتی گرسنه ای یا خوابت میاد...در تمام این وقت ها باید صبر کنی...گاهی دیگه این صبوری کردن بدجور روی مخ آدم میره...یعنی از صبر کردن خسته میشی...دوست داری داد بزنی...حرصت را خالی کنی...بخوابی...بری یه طرفی گم و گور بشی...  برای ما دهه 60ای ها که اصولا تک و توک صبوریم این صبوری وقعا کار سختیه. برای من که کلا آدم عجول و هیجان طلبی بودم این صبوری انگار غیرممکن بود! یعنی توی زندگیم همیشه دوست داشتم صبور باشم و هیچ وقت نبودم! همیشه اون وقتی که عصبانی بودم داد میزدم و ت...
7 مهر 1391

درمان جدید

  من یه کشفی کردم به اسم "خسته درمانی"...   روش اش هم این جوریه که بچه رو یه بار صبح و یه بار هم بعداظهر ببرید پارک و بگذارید تا میتونه بدو بدو کنه... بعدش ظهر و شب، بدون اینکه از سر و کول تون بره وبالا و همه اجدادتون را جلوی چشم تون ردیف کنه موقع خواب، راحت می گیره می خوابه... اون وقت شما هم میتونید تشریف بیارید و با خیال راحت وبلاگ تون را آپ کنید!!!!
7 مهر 1391

عاشقانه هایه مادرانه

  سرم رو گذاشتم روی بالشت کنار سرش. و ملیکایی رو کنار خودم خوابوندم و شیرش میدم وخودم رو زدم به خواب و منتظرم خوابش ببره، برم به کارهام برسم. یواشکی لای چشم چپم که روی بالشته رو باز میکنم. از لای  موهاش مژه هاشو می بینم که بهم میخورن. عین دنگ دنگ ساعت. دوباره شروع می کنه به شیر خوردن و مژه هاش بهم میخورن. کم کم پلکش سنگین می شه و بعد یهویی چشمش رو می بنده. چشم راستم رو هم باز می کنم. نفسم می خوره توی صورتش. فکر می کنم به اینکه این دختر منه. این فسقلی 16 ماهه همه امید من به زندگیه. پوستش رو بو می کنم و نفسم رو توی سینه حبس می کنم. هیچ وقت توی زندگی این قدر احساس خوبی نداشتم.  شیرش رو اروم ول می کنه و از دهنش می اف...
7 مهر 1391