ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

بدون عنوان

سلام عسل مامان ماه به ماه میگذره و بزرگتر میشی و لباسهات برات کوچکتر میشه و تو دل مامانت قند آب میشه که دخترکش داره خانم میشه . یه خانم فعلا کوچک البته اینو بدون که هر چی بزرگتر بشی فکر نکن در نظر من دیگه  بزرگ شدی من خیالم راحت میشه ها نه ! اینو بدون که هر چه بزرگتر بشی فکر و ذهن من بیشتر مشغول مراقبت از تو و تربیت تو میشود . امیدوارم که بتوانم مربی خوبی از لحاظ تربیتی و اخلاقی برای تو باشم . من تمام سعی و تلاش خودم را خواهم کرد تا روزی که در توانم باشد از تو مراقبت خواهم کرد و تمام آنچه از پدر و مادر خود آموخته ام را به تو یاد خواهم داد و امیدوارم که در این راه موفق و سربلند باشم . و اما از تربیت از اینها که ...
21 بهمن 1390

لالایی که من واسه ملیکا زیاد می خوانم

ابنم یه لالایی خاطره انگیز گنجشک لالا... سنجاب لالا...آمد دوباره مهتاب  لالا... لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....لالا لالا لالایی... لا لا لالایی.... گل زود خوابید مثل همیشه    قورباغه ساکت خوابیده بیشه     گل زود خوابید مثل همیشه   قورباغه ساکت خوابیده بیشه   لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....لالا لالا لالایی... لا لا لالایی.... جنگل لالا لالا برکه لا لالا... شب برهمه خوش تا صبح فردا     شب بر همه خوش تا صبح فردا لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....لالا لالا لالایی... لا لا لالایی.... ...
18 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام قشنگم ببخش که مامانی یه کم با تاخیر خاطراتت رو می نویسه اخه خیلی کار داره . مامانی قول میده وقتی کارش تموم شد فقط واسه تو باشه و هر روز خاطراتت رو بنویسه . دیشب عروسی دعوت بودیم عروسی یکی از اشناهایه بابایی نمی دونستم برم یا نه اخه هوا خیلی سرد بود و من می ترسیدم خدایی نکرده سرما بخوری واسه همین می خواستم نرم ولی چون دیدم عمه هات هم دارن میان خوشحال شدم که تو عروسی تنها نیستم و کسی هست که تو نگهداری تو کمکم کنه واسه همین  با عمه عذری رفتیم عروسی همه اشناها بودن  دیشب تو من و خیلی اذیت کردی همش بغلم بودی و هر کی تو رو ناز می کرد و می خواست باهات بازی کنه می زدی زیره گریه از همه غریبی می کردی نمی دونم چرا اینجوری شده ...
18 بهمن 1390

عکسهای جدید

سلام ملیکا وقتی از حموم اومده بود بیرون اینم عزیزه مامانی فدات بشم اینم کوچولو ترین  کفش ملیکا تو این عکس درست ٨ماه و ٨ روز و ٨ ساعتش هست   ...
8 بهمن 1390

امروز تولد منه .....

امروز تولد منه... شانس خوبیست در   زمستان به دنیا آمدن مانند تمام روزهای دیگر و عاشق در  دنیا آمدن، زیستن با تمام مشکلات و با اجازه خداوند تا روز نهایی ماندن و…  دوباره هفت بهمن امد تا من به این فکر کنم که یکسال دیگر به عمرم اضافه شده و روزها و ماهها و سالها پی در پی از جلوی چشمم گذشته اند ... نمی دونم تا تولد اینده ام زنده ام یا ...خوشحالم یا ...خوشبختم یا ... خدا داند ... اما الان زنده ام به امید روز های بهتر ....  روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغه‌هایش می‌دود.  روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل ه...
7 بهمن 1390

همینجوری

سلام ملیکا تو این لحظه 8 ماه 8 روز 8 ساعتش شده همین الان اومدم تو وبلاگش دیدم بالا واسه سنش اینو نوشته خیلی خوشم اومد و تو وبلاگ اوردمش ...
5 بهمن 1390

یه جشن سه نفره

سلام فسقلی مامانی امروز یه عالمه کار دارم اخه می خوام بابایی رو سوپرایز کنم اخه اولین جشن سه نفره ی ماست . من هر سال تولد بابایی همه عمه عموها رو دعوت می کردم و حسابی بابایی رو غافلگیر می کردم ولی امسال واسه خاطر اینکه فردا وفات رسول اکرم و بعدش هم امام رضا درست ندونستم این جشن رو بگیرم واسه خاطر همین به کسی نگفتم البته مامان جون و خاله سمانه میان خونمون امسال با سالهایه پیش فرق داره اره امسال ما سه نفر شدیم و باید تو این شب من حسابی از خدای خودم  واسه دادن این دو هدیه ی زیبا اول بابایی و دوم ملیکا دختر قند عسلم تشکر کنم خدا جون دوستت دارم اینقدز زیاد که نمی تونم بگم ....خدایا بابت این نعمت هایه خوبت بابت سلامتی بابت خوشبختیم...
1 بهمن 1390

دو روز دیگه تولد باباییه

فضای خانه که از خنده های ما گرم است                      چه عاشقانه نفس می کشم ، هوا گرم است!                   به جای شمع غمهایت را به آتش میکشم و هدیه ام قلبی است کوچک     جواد جان،                                      &nbs...
30 دی 1390

اول 8 ماهگی و اولین دندون دخملی

سلام مامانی اولین دندون ملیکا جون سر زده اره تازه متوجه شدم درست وقتی 8 ماه داشت متوجه شدم الان 8 ماه و دو روزش هست میدونید چجوری متوجه شدم داشتم بهش با لیوان اب میدادم که دیدم یه صدایه قشنگ تق تق تق تق میاد بیشتر که دقت کردم دیدم یه کوچولو دندون پایین سمت راستش سر زده .  الهی دورت بگردم خیلی خوشحال شدم . ملیکا جون هر ماه منو غافل گیر میکنه اول 7 ماهگی شروع کرد به خزیدن و اول 8 ماهگی دندون دار شد خدایا یه عالمه شکرت چقدر لذت بخشه که بزرگ شدن دخترم رو می بینم خدایا فکر نکنم هیچ مادری از بزرگ کردن بچه اش به اندازه ی من لذت ببره نمی دونم چرا این فکر رو می کنم ولی خیلی مادر شدن لذت بخشه خدا نصیبه همه بکنه. یه وقتایی به صورت مع...
30 دی 1390