کارایه ملیکا تو اواخر 9 ماهگی
سلام عسل مامانی این 3 روز که نیومدم واست بنویسم خونه نبودیم اخه بابایی کاری واسش پیش اومد و می بایستی بره اصفهان واسه همین ما رو خونه ی مامان جون گذاشت و ما این چند روز اونجا بودیم و تو حسابی شیطنت کردی نکه خونه ی مامان جون مثل خونه ی خودمون امن نیست همش می بایستی دنبالت باشم و هی تو رو از جاهایه خطرناک بگیرم مخصوصا اینکه اونجا پله داشت و تو همش می خواستی از پله ها بالا بری در کل حسابی اونجا کیف می کردی و بابا جون و مامان جون هم حسابی باهات بازی می کردن از بس تو رو تاتی تاتی می کردن خسته می شدی و شب راحت تر می خوابیدی الهی دورت بگردم دیگه حتی برای یک لحظه هم نمی تونم زندگی بدون تو رو تصور کنم. من هم مثل همه مامانا فکر می...




