ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

دخترم هوای دل بابایت را داشته باش

تا می توانی هوای پدرت را داشته باش دختر جان..پدر جواهری است که برای مادخترها نبودنش به هیچ طریقی جبران نمی شود...دختر که باشی و پدر که داشته باشی پشتت گرم است..مطمئنی که اگر همه دنیا پشتش را به تو کرد یکی هست که عاشقانه حمایتت می کند ومطمئنی کسی هست بعد از مادرت و گاهی بیشتر از مادرت هوای دل دخترانه ات را دارد...هوای دلش را داشته باش..آنقدر خوب هست که دلت بخواهد برای همه عمرت داشته باشیَش... پدرم را عاشقانه و خالصانه دوست دارم...آنقدر که وقتی می بینم غصه ای دارد انگار کسی تمام وجودم را می خراشد..درد می افتد به تمام جانم...از احساساتی شدن و دل نازکش احساساتی می شوم و اشکم در می آید ناخود آگاه..غصه می خورم  برای غصه هایه ...
22 ارديبهشت 1393

ووووووویییی

سلام پسر نازم بزرگ شده ای ،اینقدر که میتوانم دست و پا و سرت را از هم تشخیص دهم .حس خوبی است این که چیزی دارم و چیزی را حس می کنم که هیچ کس نمی تواند ببیند...دوست دارم این خلوت دو نفره مان را...درست است که گاهی آنچنان ارتباط برقرار میکنی که برق سه فاز از سرم می پرد و مجبورم میکنی که یا از خواب بیدار شوم یا از حالت خوابیده به حالت نشسته درآیم ، اما می دانم که حتی دلم برای این کارهایت هم تنگ می شود وقتی بیایی!!! جالب است این که وقتی برای پدر  توضیح می دهم که این کجای بدن توست مبهوت و با هیجان تو را لمس می کند و فکر میکنم این صدای آشنایی برای تو باشد که  با هیجان فریاد میزند ووووووووووویییی و آن وقت است که من می خندم و از حرکات ش...
18 ارديبهشت 1393

عکس

با سلام ملیکا خانم در عقد سیما جون ملیکایی در حال قدم زدن خرگوش مامانی ملیکای در باغه باباجون عکسهایه دیروز ملیکا در پارک   ...
15 ارديبهشت 1393

باید صبور باشم

سلام دختر و پسر نازم این با هم بودنمان نتایج خوب اخلاقی دارد برایم...این که شما یادم دادید تا صبور باشم، چیز کمی نیست برای آدمی که شاید تا قبل از مادر شدن خیلی معنی صبر را نمی فهمید..  می دانم که اگر از صبح تکانی به خود ندادی باید منتظر باشم تا شب .باید صبور باشم تا تو با این جثه کوچکت من و پدر را به این نقطه برسانی که رهایت کنیم تا بخوابی و هرگاه خواستی گوشه ی چشمی هم به ما داشته باشی...هر چه بزرگتر می شوی وابستگیمان را بیشتر و بیشتر می کنی. پدر که تا همین چند وقت پیش همیشه مرا دلداری می داد حالا من باید او را دلداری دهم که حالت خوب است و تعداد تکانهایت را شمرده ام و کلا یک جورهایی جایمان عوض شده!! این رو...
14 ارديبهشت 1393

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو...

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو..نمی گذاری برسم به آن قله ای که در خیالاتم می بینم..بگذار شیرینی و راحتی بزرگ شدنت را بچشم دختر جان...چند روزی خیالم راحت بود..چند روزی پُزی داشتم برای همه دوستانم، که آی ملت خبر دار شوید دخترم بزرگ شده..خودش سر خودش را گرم می کند..می نشیند در اتاقش نقاشی می کشد، آشپزی می کند و برایم خورشت قیمه خیالی می پزد و می آورد می خوریم و به به وچه چه می کنیم با هم...من با خیال راحت می نشینم پای تلفن با خیال راحت برایش شال و کلاه می بافم و نقشه بافت شال و کلاه پدرش را می کشم...اما دریغ ..دریغ که چند روزی این لذت مهمان خانه ام بود..کله ام پر از صداست..پر از گریه پر از نق نق..پر از غرغرو خالی از هرنوع سکوتی...شده ام ...
14 ارديبهشت 1393

پسر دار می شوم

از وقتی جنسیتت را به ما نشان دادی شرایط برایمان فرق کرده ...تو بالاخره خودت رو نشان دادی درست در 18 هفتگی ....چقدر شیرین است این مرحله به مرحله پیش رفتنمان اینکه تو پله پله و قدم و قدم من و بابایی را با خود همراه می کنی تنها خدا می داند که در این دوران شیرین همیشه ارزویم بوده و هست که سالم باشی و کمتر به جنسیت فکر کردم و همه چی رو به خدا سپرده ام .... از وقتی فهمیدم تو پسری دقیقا حال انسانی رو دارم که مجبور است برنامه ریزی های جدی تری را داشته باشد میدانم که خدا کمکم می کند ... فهمیدن هم جنس بودنت با بابایی شیرینی دارد غیرقابل بیان اما می دانم که حتی اگر همجنس من بودی این شیرینی برایم وجود داشت. فکرش را بکن حالا شدیم دو به دو دیگر...
5 ارديبهشت 1393

دلخوشی من با دختر سه ساله ام

روزها انقدر با شتاب میگذرند که باورم نمیشود سه سال پیش ملیکا نوزادی  بیش نبوده ولی اکنون ... خانم خانه ام است! با هم ظرف میشوریم، او به گفته ی خودش " کف کفی " میکند و من میشورم. روزی چندین بار میز شیشه ای را با شیشه پاک کن (شما بخوانید آب) و دستمال پاک میکند. باقالی پاک میکنیم، و حتی چند روز بعدتر میگوید: دیگه نداری پاک کنم؟! ظرف های ظرفشویی را به دستمان میدهد که سر جایش بگذاریم. هنگام سفره انداختن پا به پایه من کمک می کند اصلا هر کاری من شروع می کنم میاید و خودش را دخالت می دهد و بیشتر وقتها کارمان به دعوا می رسد که دختر نکن نریز نپاش .... تفریح سالممان این است که عصرها چایی درست کنم و با هم بریم رو حیاط و چای بیسکوی...
3 ارديبهشت 1393