ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

تحمل می کنم

چند روزی است که بیشتر معنی جاذبه زمین را می فهمم!!!!  تو با این بزرگ شدنت و تکاملی که در پیش داری تمام اعضای مرا با سنگینی خود به سمت زمین می کشی !!!فکر کنم یکی از بدترین احساساتی باشد که از اضافه وزن 6 کیلویی دارم این که تمام اعضای بدنم دارند به سمت پایین سقوط می کنند!!!گاهی دلم می خواهد تکانی به خود بدهی و خود را تا حد چانه ام بالا بکشی اما انگار بر عکس است همه چیز، چون با هر تکانی بیشتر به سمت پایین می روی و خود را به زمین نزدیک تر می کنی.... فکر کردن به آمدنت حتی این اضافه وزن و گاهی تنگی نفس و این دست درد و بی حسی  لعنتی که این روزها تمام انرژیم را گرفته  را برایم شیرین می کند هر چند که همیشه انتظار سخت است و به اینجای ک...
12 خرداد 1393

با هر تکانت بلا تکلیفم

  با هر تکانت این روزها  بلا تکلیفم .نمی دانم  خوشحال باشم و قربان صدقه ات بروم یا دلتنگ جای تنگت باشم...این جای تنگ را من و تو می فهمیم...تو که مجبوری در آن بچرخی و رشد کنی و من که کشش  پوستم را میبینم و کج و کوله شدن شکمم را!!! اما خوب می دانم آن کس که تدبیر این خلقت را  داشته فکر همه جایش را هم کرده...این روزها در کشمکش همین هستم که چقدر بنده حقیری هستم در برابر بزرگی خدا...این که او  فکرهمه جایش را کرده آن وقت من فقط نشسته ام و نگاه می کنم و شاید حتی گاهی اوقات فراموشم شود اصل موضوع را... هفته 31 ...
8 خرداد 1393

می خواهم باور کنی دوست داشتنم را پسرم...

حالا که دیگر شبها در حالت  بیداری می خوابم تمام فکر و خیالم دور این می چرخد که درست جا به جا شوم ،  درست بلند شوم تا مبادا جا را از اینی که هست برایت تنگ تر کنم .اما دلم می خواهد بدانی هر کاری می کنم  فقط و فقط برای این است که دوستت دارم برای این است که تو راحت باشی و هیچ منتی هم برای این کارهایم ندارم...چون می دانم وظیفه است هر چند خیلی سنگین باشد.... گاهی اوقات این تو هستی که صبح ها زودتر از من بیداری و وقتی چشم باز می کنم و می بینم که در حال  حرکتی فقط خودم و خدایم می دانیم که چقدر خوشحالم و شاد ...این روزها هم که کارهای جدیدتری یاد گرفته ای مثل ناخن کشیدن یا فرو کردن دست و پای کوچکت به این پوست کش آمده و شرحه ...
4 خرداد 1393

عکسهایه سه سالگی

سلام دوستان اینم چند تا عکس از تولد به سختی پیدا کردم اخه ملیکا اون شب بیشتر دوست داشت برقصه ملیکا عاشق پارک و تاب بازیه با خنده میریم پارک با گریه بر می گردیم ملیکا مزرعه بابا بزرگ(روز قبل از تولد) ملیکا در حال گریه چون خاله گوشی بهش نداده تا بازی کنه عکسهایه دیروز ملیکا که به همراه مامان جون و بابا جون و بقیه اومده بودیم پارک خارج از شهر   ...
2 خرداد 1393

سه سال است که مادرم

امروز تمام آن اتفاق شیرین و مهم سه سال پیش جلوی چشمانم رژه می رود..خسته ام انقدر خسته که نه دستی مانده برایم و نه پشتی که راستش کنم اما همه اش فدای یک تار مویت...شیرین زبانی تو جبران می کند همه ی دلتنگی ها و خستگی هایم را همان وقتی که با ناز عشوه همراه با شیطنتت خود را می چسبانی و می گویی دوستم داری... سه سال است که مادرم...سه سال است که متفاوت تر از قبل زندگی می کنم و گاهی بچه تر از بچگی هایم زندگی کردم...سه سال است که بیشتراز قبل شاکرم...خدایا شکرت..شکرت برای داشتن همه آن چیزی که بزرگی و کرمت را نشانم می دهد.. شکر برای تمام ثانیه های این سه سال برای تمام حرصی که خوردم و می خورم...برای همه اشکی که به خاطر نادانیم ریختم و می ریزم......
28 ارديبهشت 1393

تولدت مبارک دخترم

  سلام گل دخترم ببخشید که دیر اومدم این چند وقت خیلی کار داشتم و نتونستم بیام تا خاطرات قشنگت رو ثبت کنم ولی الان با یه مطلب خوب اومدم یکشنبه 28 اردیبهشت جشن تولد 3 سالگی ملیکا جون هست     تم تولد خاصی رو انتخاب نکردم و قرار هست خونه مامان جون مراسم جشن رو بگیریم البته به خاطر من و داداشی قرار شد که اونجا مراسم رو بگیرم تا کمتر اذیت بشم و امروز جشن بگیریم اخه روز 28 شیفت بابایی هست و نمی تونه خونه باشه واسه همین امروز جشن می گیریم خاله الهام اینا هم اومدن کلا 15 نفر هستیم امیدوارم که هم...
26 ارديبهشت 1393

مرد زندگیم روزت مبارک

همسر عزیزم ..... چه بنویسم که وقتی می خواهم از تو بنویسم ... نه ذهنم توان گفتن دارد و نه دستانم توان نوشتن... چه بگویم از زحماتی که برایم کشیده ای .... که آنقدر زیاد است که نه تو وقت خواندن داری و نه من وقت نوشتن.... تو خوبی ، مهربانی و صادق ومن چون کودکی تو را می آزارم ..... نخواستم از متن های دیگران استفاده کنم .... از دلم برایت نوشتم و کلماتی که به ذهنم آمد... ببخش اگر لایق تو نیست ..... عشق من از تو ممنونم به خاطر تمام زحمت هایت به خاطر تمام مهربانی هایت و تمام خوبی هایت... همسر عزیزم مرد زندگیم به ذهنم سپرده ام جز تو به کسی ...
23 ارديبهشت 1393