ملیکا و کاراش
آخ که چه شیرین شدی عزیز مادر کارهای جدید کلمات جدید شیرینکاری های جدیدچه کیفی میده بشینی کاراهای این دخمل رونگا کنی تو کارا به مامانی کمک میکنی عشق ماشین لباس شویی داری و لباسهایه کثیف رو میزاری توش (البته با کمک هم)یه وقتایی هم عروسک و هر چیز رو که دوست داشتی میندازی توش که من همش باید هواسم باشه و تو لباس ها رو چک کنم آواز میخونی . و همین که اذان یا صدایه قران می شنوی خیلی سراسیمه میری سراغ چادر نماز و سجاده و شروع می کنی به نماز خوندم که البته به نمازت قنوت هم اضافه شده نمیدونی چه لذتی داره که ازدور بهت میگم ملیکا بدو بغل مامان دستاتو بازمیکنی با سرعت خودتومیندازی اون لحظه میخوام زم...
بهشت خدا به زمین امده است
دختر عزیزم، این روزها گمان ساده من این است که بهشت خدا به زمین آمده است و در دستهای کوچکی خلاصه شده تا زمانی که آنها را میبویم بوی رحمت پروردگارم را استشمام کنم... وچشمهایی هستند که وقتی در آنها مینگرم به گمانم در چشمه های بهشتی نظاره گر تصویر خودم هستم... ولبهایی که همچون فرشتگان راوی داستانهای زیبایی هستند که گویا با حروف راز بیان میشوند و تنها مفهومشان را من میفهمم و برای دیگران ترجمه میکنم و خدا میداند که چه لذتی دارد. باید مادر باشی تا بدانی مفهوم ساده حرفهای نامفهومم را... دو سه روزیست اولین فعل را میگویی و آن "بیا" است، به خیالم آمدنم را دوست داری که اینقدر زیبا احضارم میکنی، هر چند هنوز جملات بی فعلت شکل ادبی نیافته اما به وضوح...
چشمانت اینه ی من است
دختر عزیزم وقتی در چشمهایت مینگرم نظاره گر چشمهای خودم هستم و زمانی که دقتم را بیشتر میکنم میبینم چشمهای سیاهت آینه ای تمام نماست که میتوانم تماشاگر تصویر خودم در آن زیبایی مطلق باشم... چرا تا امروز دقت نکرده بودم... کودک دلبندم تو به من یاد آوری کردی آنچه را که از خاطر برده بودم.... این روزها وقتی در چشمهایت زل میزنم با شیطنتی شیرین چند لحظه ای نگاهم میکنی و سپس با دقت تمام به چشمهایم اشاره میکنی در این لحظه است که میدانم خودت را در چشمهای من یافته ای و من در عرش سیر میکنم و حالم نگفتنی است.... و به یقین میدانم که آینه چشمهایمان زیباترین آینه روزگار است... و تلاقی این نگاهها عجیب دوست داشتنی است. پروردگارا چه عظمتی است ا...
عکس هایه جدید ملیکا در 1 سال و 5 ماه و 8 روز
اینم ملیکایی در جشن تولد دختر عمو نیایش ...
عید سعید قربان مبارک
سلام دوستان عزیزم امیدوارم همگی خوب باشید خواستم عرض تبریکی داشته باشم برای این عید بزرگ عید قربان . از خدا می خوام به برکت این عید به همتون سلامتی و تندرستی و برکت روزی عطا کنه و تمام ارزوهاتون رو براورده کنه البته اگر به صلاحتون باشه . وسلام عشق مامانی یادت هست پارسال تو همین روز یعنی عید قربان پای بابایی شکست تو اون موقع 5 ماه بیشتر نداشتی و متوجه نمی شدی ولی الان واسه خودت خانمی شدی . گفته بودم که هر سال بابایی به خاطر مادرش که خدا بیامرزتش واقعا زن پاک مهربونی بود چیزی رو قربونی می کنه امروز هم طبق هر سال قربونی کرد ولی من به خاطر شما خونه موندم تا از خواب بیدار شی تا بریم خونه بابا بزرگت(...
نویسنده :
مامان
9:11
بخاطر وجود دخترم خدایا سپاس
دختر عزیزم آنچنان به زندگی ام رنگ و بوی دلنشینی بخشیده ای که به خاطر نمیاورم زمانی که تو را نداشتم لذت های دنیایم چه بوده است؟؟؟ خداوندا چگونه شاکر باشم نعمتی را که از به خاطر آوردن تک تک لحظاتش اشک در چشمانم حلقه میبندد! لحظات شیرین و تکرار نشدنی شیطنت های دختر عزیزم که گهگاه صبرم را نیز بر هم میریزد! لحظات به خواب رفتنش که آنقدر خودش را در آغوشم جابجا میکند و آنقدر پوست لطیف بی همتایش نوازشگر دستهای خسته ام میشود که گاه من زودتر از او به خواب میروم! لحظات خاطره انگیز و پر لذتی که ملیکای دلنشین قهقه های کودکانه اش تمام فضای خانه را پر میکند و هر چقدر خسته باشیم لبخند بی مقدمه بر لبانمان جاری میگر...
بغل
صدایم میزنی میایی دستم را می گیری و هی می کشی و می گویی "بیا بَ بَ " یعنی بیا بغل من هم میایم آخرش نفهمیدم من به بغل تو میایم یا تو به بغل من؟ آغوش هر کدام که باشد نتیجه اش یکی است: برای لحظه ای من و تو همچون یک نفر میشویم و آنجا نقطه ای از بهشت است ...
چقدر سخت است
گاه و بیگاه دلم میگیرد از فکرهایی که بی دلیل آزارم میدهند! "اگر چنان شود"ها دیگر امانم را بریده اند! از بعد از تولد دلبندم عجیب جان عزیز شده ام! و همه اش بخاطر گوهر وجود فرزندم است... این روزها حال این سالهای مادرم را درک میکنم! چه شبهایی را به صبح رسانیده است بی آنکه حتی ذره ای از آن را احساس کرده باشم! غمگینم... کاش می توانستم قسمت کوچکی از محبت هایش را جبران کنم! چقدر مادر بودن سخت است! وقتی بدانی دلبندت کسالت دارد گویی بند بند وجودت را به آتش کشیده اند! ممکن است شب تا صبح را فقط اشک بریزی بی آنکه کسی حالت را بفهمد! دیگران برچسب حساس بودن بر پیشانی ات مینشانند! چقدر سخت است مادر بودن! گاهی نه میتوانی و نه میخواهی به عقب برگردی و نه ...






