ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

دختر بابایی

   با تمام عشقی که به تو دارم گه گاهی دلم میگیرد مثلا وقتی که منو کنار می زنی تا بیای بغل بابایی و یا وقتی از اغوش بابایی بغل من نمیایی یا وقتی تو بغلش هستی ارومی و گریه نمی کنی و وقتی بغل من میایی نا ارومی می کنی  من احساس می کنم نکنه منو دوست نداشنه باشی.یا وقتی  صبح که چشمات باز می شه یه نفس میگی بابا  بابا.من از خودم می پرسم پس مامان چی؟وقتی هر روز دنبال بابات زار زار  گریه می کنی اما من که میرم بیرون گریه نمیکنی.آیا تو یه دختر بابایی هستی؟          ...
7 دی 1391

نظر سنجی 5

 سلام به تمام دوستان خوبم خیلی از مادرهایی که کودک‌شان در سنین بین 2 تا 5 سالگی به سر می‌برد، به موضوع فرزند دوم فکر می‌کنند. حتی اگر تکلیف‌تان را با خودتان کاملا هم روشن کرده باشید، ممکن است در مورد بعضی از دلایل هنوز تردید داشته باشید.راستش من خودم خیلی فکرم درگیره از طرفی بچه دوم خیلی دوست دارم مخصوصا اینکه مامان و بابام هستن و تو بزرگ کردنش بهم کمک می کنن ولی از طرفی من دلم می خواد واسه دکتری درس بخونم به کارم برسم مدرسه برم دانشگاه برم و حالا که ملیکا بزرگتر شده دلم نمی خواد دو باره دست و پا بسته بشم لطفا کمکم کنید که چکار کنم ؟ مشکل اصلیم اینه که چون فاصله سنیشون کمه دچار مشکل بشن؟! و مشکل بعدیم خودمم, م...
5 دی 1391

روزهایم پر شده ...

نمی دانم چرا این روزها اینقدر سریع و تند رد می شوند ...مدام ثانیه شماری را می بینم که تند تند شماره هایش زیاد می شود...گاهی می ترسم نه از افزایش سنم که از گذران وحشتناک زندگی و استفاده نکردن هایم...حالا خدا را شکر که با بودن تو حداقل خیلی از روزمرگی هایم کمتر شده...هر روز دنبال کار جدیدی هستیم تا یادت دهم...واین دلبستگیمان را بیشتر می کند...این که همبازی هم هستیم شیرین ترین لذت دنیاست... روزهایم پُر شده از تو...پر از "کلاغ پَر "و "لی لی لی لی حوضک" و اتل متل و ...و تنها خداست میانمان که می بیند و حس می کند لذت درونم را...از روز اول عاشق این دستان و انگشتان کوچک بودم همان ها که حالا خوب یاد گرفته ای چطور به کار بگی...
5 دی 1391

19 ماهگیت مبارک

        ماهگیت مبارک دخترم سلام ملیکای عزیزم ۱۹ ماهگیت مبارک باشه دخترم.باید سر به سجده بگذارم که خدا منت به سرم گذاشته و دخترم به این سن رسیده.سالم وسرحال....شاد و خوشحال.....میدونید هر روز روزها رو میشمرم  و بزرگ شدن گل خوشبوی خودم رو جلوی چشمهام میبینم.....لحظه شماری میکنم برای حرف زدنش ...برای دویدنش ...برای قد کشیدنش .....برای از دیوار راست بالا رفتنش .....برای شیطونی هاش          شاید بعضی کارهای جوجو کوچولو به نظر مردم ناخوشایند باشه ولی من از دیدن اونها هم کیف میکنم وقتی با کفگیر میزنه تو دیوار  یا با خودکار خطهای ذهنش رو روی هر...
1 دی 1391

یلدا مبارک

تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم  چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان که تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم ملیکا جان سفیدی برف را برای روحت سرخی انار را برای قلبت شیرینی هندوانه را برای عشقت وبلندی یلدا را برای زندگی قشنگت آرزومندم پیشاپیش یلدا مبارک. دوســــــــت جونــــــــــــــــــــــــــــــــــام اندوهتون را به برگ ها بسپارین تا باد پاییزی اونا را ببره آخرین لحظه های پاییزیتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ. یلدا بر هم...
30 آذر 1391

نظر سنجی 4

سلام دوستان خوبم شاید شما هم شنیده باشید که می گویند سال 2012  یک اتفاق خارق العاده در کره زمین می افتد ؛ البته هنوز هیچ کس از ماهیت واقعی آن خبری ندارد اما هر چه هست ، خبرهای موجود درباره این سال ، اصلا خوشایند نیست. این را ، هم پیشگویان و منجمان قوم مایا می گویند و هم دانشمندان ناسا.در هشدار ناسا و آکادمی ملی علوم آمده است که میلیونها نفر در سال 2012 بدون برق و در نتیجه بدون غذا و دارو خواهند ماند و تمام یخچالها، تلفنهای همراه و ماهواره ها خاموش می شوند. نمی دونم ولی خیلی نگرانم نه نگران خودم نه اصلا همش نگران ملیکا هستم که تازه پا تو این دنیا گذاشته وقتی بهش نگاه می کنم اشک تو چشمام جمع می شه می دونم احمقانه است که با...
30 آذر 1391

سرخوشیم هر دویمان

هر روز که می گذرد حضور خدا را به واسطه ی حضور تو بیشتر و بیشتر احساس می کنم...دوستت دارم به هزار و یک دلیل، اما مهم ترینش این است که یادم می اندازی روزی هزار بار شاکر خدا باشم به خاطر بودنت... می دانی هیچ وقت نمی توانم حس و حال این روزهایم را درست بیان کنم...آنقدر شاد می شوم با این قدم های سریع و کوتاه و پاهای لرزانت که زبانم نمی چرخد به گفتنش...آنقدر هیجان دارم از کارها و حرفهای این روزهایت که گاهی احساس می کنم دیوانه ام!!!مثلا وقتی صدایم می زنی مانی یا هنگامی که داری به همراه اهنگ هم خوانی می کنی یا وقتی که عاشقانه عروسکت را بغل می کنی و تاب می دی یا زمانی که می بوسیم  احساس می کنم تمام دنیا مال منه هر چه بگویم کم است . ...
24 آذر 1391

ملیکا کچل می شود

کوچولویه مامان در 1 سال 6 ماه 25 روزگی (سه شنبه21 اذر) موهای نرم و نازکت رو تراشیدم چقدر بی تابی و گریه کردی چقدر تلاش کردی تا از دست من و باباجون فرار کنی چقدر جیغ کشیدی.... اما نیاز بود عزیزکم.................... من به فدای قطره های اشک تو من به فدای نگاه هایه معصومانه ی تو نازدانه ی مادر من به فدای تک تک تار موهایت که تراشیده شد من فدای اون کله ی کچل و براقت چقدر ناز و خوشکل شدی چقدر دوست داشتنی تر شدی اندر حکایت سر تراشیدن : دیروز خونه مامان جون بودیم و ملیکایی حسابی بازی می کرد هوا هم سرد و بارونی بود چند  وقت بود که به خاطر کم پشتی موی ملیکا می خواستیم ببریم اریشگا...
22 آذر 1391