خاطرات سفر
سلام دوستایه گلم امروز اومدم که از خاطرات سفرمون واستون تعریف کنم 17 شهریور عروسی خاله الهام بود و از اونجایی که خیلی واسم عزیز بود راهی کرج شدیم البته مامان جون اینا و خاله سمانه هم اومدن . ما درست روز عروسی رسیدیم و خونه مادر بزرگم حسابی شلوغ بود ولی مادربزرگم یه اتاق رو واسه ما اماده کرده بود تا ملیکا اذیت نشه اونشب خیلی خوش گذشت جشن زیبایی بود خاله الهام هم قشنگ شده بود تازه اون شب دوستم نازنین هم اومده بود که شادی من رو دو چندان کرده بود روز بعد از عروسی من و بابایی و ملیکا و نازنین رفتیم بیرون و گشتیم و شبش رو هم به همراه خاله سمانه و دایی مرتضی و خاله الهام و اقا ابوالفضل و بقیه رفتیم پارک که حسابی به هممون خوش گذشت خاله الهام و شوه...









