ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

تو همیشه خوب بمون

سلام چه روزهای سختی شده چقدر هضم این شرایط کرونایی واسه منی که ۳ تا بچه شیطون دارم و یه خونه کوچیک سخته چقدر بچه ها اذیت می شن و چقدر من ... خدای خوبم چی رو می خوای ثابت کنی چی رو اینکه قدرت مطلق تویی که می دونم هستی اینکه همه چی دست تو هست اینم می دونم اینکه به همه ثابت کنی عمرمون جونمون همه ی عزیزامون همه و همه رو تو لحظه از زندگی می تونی ازمون بگیری اینم می دونم پس چی رو می خوای ثابت کنی خدای خوبم من تو رو قشنگ می شناسم می دونم مهربونی هات زیادن بخشندگیت بی نهایت عدلت فراوان گذشتت باور نکردنی دلسوزیت همیشگی و هزاران صفت خوب دیگه خدای مهربونم دوست همراهم رحمی به دلهای ما کن از گناه های ما بگذر به خاطر دل پاک بچه هامون .... خد...
21 آبان 1399

عکس اخر سال فرشته های من

اصلا حس و حال عید رو ندارم مثل هر سال نیستم ولی به خاطر بچه ها باید ذوق داشته باشم باید شاد باشم باید خوب باشم باید حال دلم خوب باشه باید مثل همیشه سر زنده باشم حتی تو قرنطینه ی خانگی پسرکم عشقم شاد باش و همیشه بخند ...
29 اسفند 1398

...

سلام سلام سلام اومدیم کرج و بچه ها حسابی درگیر بازی و شیطونی هستن روزا میریم حمیدیه و بچه ها کلی شنا می کنن و شب ها خسته می شن و میاییم خونه خاله محدثه می خوابن کلا روزهای خوبی داریم خدایا شکرت
4 شهريور 1398

خاطرات یه روز دیگه

سلام دوستان همراه قول داده بودم خاطرات امروز رو بنویسم طبق روال هر روز ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و واسه ملیکا و آریان واسه رفتن میوه و ساندویچ اماده کردم و ساعت ۷ ملیکا رو بیدار کردم و ۷:۳۰ با سرویس رفت مدرسه رفتم تو اشپزخونه و یه سری کارهای مونده از شب رو انجام دادم امروز آریان رو از طرف مهد می بردن اردو واسه همین کمی خوراکی بشتر بهش گذاشتم و اومد یه چرت کوچیک نیم ساعته زدم و اریان رو بیدار کردم و اماده و با خاله سمانه که هر صبح میاد دنبالش فرستادم رفت تو همین هین آنیتا بیدار شد و بردمش دستشویی و یه شیشه شیر بهش دادم تا بخوابه و بعد همسرم رو بیدار کردم که بره سر کار بعد از رفتن همسرم رفتم سر وقت نهار می خواستم آبگوشت درست کنم گوشت رو گذاشتم ...
9 ارديبهشت 1398