ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

بدون عنوان

سلام دخترکم قشنگ مامان سلام دیشب من و بابایی تو رو بردیم دکتر تا گوشایه خشکلت رو سوراخ کنیم الهی دورت بگردم خیلی گریه کردی باورت نمی شه ولی اصلا طاقت دیدن گریه ات رو نداشتم همش دعا می کردم زود تموم بشه . تو بغل بابایی بودی و من هی باهات بازی می کردم تا نترسی هی باهات حرف می زدم و تو با چشمان معصومت از من می خواستی تا بغلت کنم و از دست دکتر نجاتت بدم ولی ....اخر تموم شد و تو حسابی گریه می کردی بابایی خیلی نازت می کرد وچون گریه می کردی دیشب رفتیم خونه مامان جون اینا تا اروم بشی و تو اونجا کم کم حالت خوب شد و شروع کردی به خندیدن دخترم الان با اون گل گوش ها خیلی نازو خوشکل شدی قربونت برم عسل مامان ...
24 مهر 1390

عاشقانه هایه مادرانه

دخترم، عزيزم ، قشنگم ، گل ماماني براي تو مي نويسم براي تو كه شادي زندگيمان را چندين برابر كردي براي تو كه بداني چقدر دوستت دارم  . نمي دانم  همه  مامانهاي دنيا اينقدر عاشقند ؟ اينقدر از لحظه لحظه بودن با دلبندشان لذت مي برند ؟ اينقدر  خدا را شكر گذارند كه موهبت داشتن فرزند  نصيب  آنها شده است  بي خود نيست كه مي گويند بهشت زير پاي مادران است بهشت همين زندگي شيرين است كه با وجود تو داريم . بهشت  اين است كه هيچ غصه اي در قصه مان نداريم . عزيزكم ، نفسم ، عسلم هر روز به شوق ديدار تو ، بوييدن تو ، گفتن صبح بخير و ترانه هميشگي صبحگاهي بيدار مي شويم ، به شوق بودن با تو روز را در دوريت سر مي كنيم و شبها از...
22 مهر 1390

عکس های 4 ماهگی ملیکا

این خرس رو خاله ستاره واسه ملیکا خریده بود اینم عکس دیروز ملیکا وقتی از حموم اومده بود بیرون این عکس از مطالعه کردن دخملم هههههههههههههههههه دخملم خودش شیشه می خوره جووووووووووووووووون این لباس قرمزو خاله سمانه واست خریده ...
18 مهر 1390

من و ملیکا

سلام عشق مامان ملیکا جون من وتو همیشه کنار هم هستیم و خیلی به هم وابسته شدیم خیلی زیاد  نمی دونم این وابستگی خوبه یا ......نمی دونم....تمام فکر و ذکرم حول و حوش  تو و خواسته هایه توه ...همش به این فکر می کنم الان چی احتیاج داری .... و اصلا کاری به خودم ندارم ...گلم دیگه وقت ازاد ندارم ... نمی خوام گلایه کنم نه  می خوام بگم تو همه زندگیم هستی ملوسکم امروز بردمت حموم خیلی دوست داری اب بازی کنی خیلی با هم بازی کردیم حسابی خسته شدی و الان خوابیدی . مامانی پایان نامه ی ارشدم مونده و باید تو این ترم تمام کاراش رو بکنم خیلی کار داره حسابی گیجم نمیدونم با وجود تو چجوری برم دانشگاه وای خدایا کمکم کن عزی...
17 مهر 1390

عسل طلای مامان

عسل طلای مامان . فرشته مامان می تونم بگم که قد دنیا می پرستمت خوشحالم    از داشتن نگاههای قشنگت وقتی خوشحالی توشون موج میزنه   عاشق بوی تنتم  وقتی مامانی سرش و نزدیک تنت می کنه دیوووونه اتم          دیونه خنده های نازت                           دیونه نگاهای خوشگلت                       ...
17 مهر 1390

برای دخترم ملیکا

برای دخترم ملیکا می نویسم برای دخترم چون معتقدم بچه ها وقتی بزرگ می شوند بیشتر از اینکه چیزی بهشون اضافه بشه چیزی ازشون کم میشه می نویسم چون معتقدم انسان خوشبخت کسی که تا حد امکان کودک بمونه می نویسم و حالات کودکی دخترم را در حد امکان ثبت می کنم و از افکار و عقیده های خودم میگویم تا یاد آوری و درسی باشه برای خودم یادگاری باشه برای دخترم برام هیچ حسی شبیه تو نیست                                       تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه ...
16 مهر 1390

چقدر زود می گذره

چقدر زود میگذره !!!!! تند تند تند تند... انگار همین دیروز بود توی بیمارستان تو رو بغل کردم ! باورم نمیشه الان اینقدر بزرگ شدی...! هر روز شیرین تر از روز قبلی   بزرگ شدنتو دوست دارم فندقم...     وقتی شیر می خوری ذول میزنی تو چشمام و با دستایه کوچیکت با دستایه من بازی می کنی یه حس خیلی خیلی خوبی بهم دست میده که اگر خسته و ناراحت باشم وقتی معصومیت تو رو میبینم همه چی یادم میره خیلی دوستت دارم   ...
12 مهر 1390