ادامه خاطرات
سلام به همگی روز پنجم بود که تو بیمارستان به همراه تو بستری بودم دختر گلم به همراه پرستاری که بابایی واسم گرفته بود شبش تنها شبی بود که تب نکرده بودم و لرز هم نداشتم دکتر متخصص عفونت اومد تو اتاقم و گفت تو آزمایشها و سونوگرافی ها و عکس ها هیچ موردی دیده نشد من از روی حدس خودم داروها رو واسه عفونت خط بخیه دادم که خدا رو شکر جواب داد و مطمئنا شما عفونت خط بخیه داری از داخل و واسم سونوگرافی خط بخیه نوشت همون روز رفتم سونوگرافی و دکتر گفت بخیه هات از داخل آبسه زدن که باید با سرنگ خارج بشن روز ششم روز خوبی بود چون بابا جواد به همراه آریان و ملیکا و خاله محدثه خاله سمانه و مامان جون آمدن ملاقاتم راستش دو روزی که پرستار کنا...
نویسنده :
مامان
20:12
خاطرات بعد زایمان
ادامه سلام به همه بعد زایمان اومدیم خونه خودمان و خیلی زود خودم تونستم کارآمد رو بکنم ولی از روز پنجم تب لرزم شروع شد اولشو فکر کردم تب شیر هست و تحمل می کردم ولی دیدم تموم بشو نیست و هر روز بدتر از روز قبل بودم روزها خوب بودم ولی شب ها تب و لرزم شروع می شد همش خدا خدا می کردم تو آون ساعت تو خواب باشی و آریان و ملیکا هم ادیت نکنند آخه بیشتر شب ها تنها بودم و وقتی تب و لرز می کردم مخصوصا لرز قادر به انجام کاری نبودم و همش رو خودم پتو می انداختم خیلی بد بود یه شب تب و لرزم شروع شد ساعت ۸ شب و نتوانسته طاقت بیارم و زنگ زدم بابا جواد و آون هم سریع اومد و تازه متوجه شد که اوضاع خیلی وخیم هست اخه من تب و لرز رو جدی نمی گرفتم و بهشون درست نگفت...
نویسنده :
مامان
19:48
خاطرات زایمانم
سلام باز هم با تاخیر آوردم ولی بهم حق بدید خیلی سرم شلوغ شده اصلا وقت هیچ کاری ندارم الان هم به سختی وقت کردم بیام.بگذریم آوردم خاطرات زایمان سومی رو هم بنویسم تا دخترم وقتی بزرگ شد بخونه و بدون چقدر واسه ما ارزشمند هست اینبار به همراه بابا جواد و مامان جون و خاله ستاره و آریان و ملیکا رفتیم خونه خاله الهام شب اونجا خوابیدیم و صبح روز ۱۷ مرداد به بیمارستان مرتاض رفتیم برای بستری شدن روال کار رو میدونستم واسه همین وقت کارا ادرار و امضا کاری ها تمام شد بقیه رفتن و رفتم واسه انجام آزمایش و سونوگرافی و بقیه کارها ...ساعت نزدیک ۱۲ بود که من رو بردن تو اتاقم و لباس پوشاندن همین که می خواستم روی تخت استراحت کنم پرستار اومد و گفت دکتر عمل اورژا...
نویسنده :
مامان
16:13
عکس های دو سالگی اریان و 5 سالگی ملیکا
بدون عنوان
سلام دوستان خوب و همیشه همراهم سلام دخترای گل و پسر قند عسلم اینروزا فقط روز شماری می کنم تا دختر خوشکلم رو تو اغوش بگیرم ملیکا هم خیلی دوست داره ابجی کوچولو بدنیا بیاد و هر روز می پرسه کی ابجی میاد روزهای سختی هست ولی خدای بزرگ و مهربونم توانایی تحمل رو بهم داده اریان فردا تولدش هست که به خاطز وضعیتم قرار شد اخر هفته یه جشن کوچولو بگیریم دیروز با اریان و ملیکا رفتیم اتلیه و کلی عکس از وروجک ها گرفتم خیلی خیلی اذیت شدم چون اریان اصلا همکاری نمی کرد و فقط بازیگوشی می کرد و ملیکا هم اصلا هواسش به عکسی و زست گرفتن نبود فردا میرم عکس ها رو میریزم رو فلش و میزارم وبلاگ خدا کنه خوب شده باشن فعلا خیلی زود برمی...
نویسنده :
مامان
15:31
عکس های یک سالگی اریان و 4 سالگی ملیکا با کلی تاخیر
تولد 5 سالگی ملیکا
سلام دختر نازم سلام عشق مامان مونس مامان همدم مامان امشب واست جشن تولد 5 سالگیت رو گرفتم با هر سختی که بود اخه داداش اریان سرما خوره و تب داره از دیشب اینجور شده دیشب تا صبح پاش بیدار بودم تا تبش بالا نره الان هم بیدارم و شما همگی خواب هستین . امشب خیلی خسته شدم اجی کوچولو تو دل مامان هم خسته شده اخه امروز کلی کار داشتم واسه تولدت دخترم از تزیین و تمیز کردن خونه گرفته تا رسیدگی به داداش اریان خیلی خیلی خسته ام اما نباید بخوابم اخه میترسم داداشی تبش بره بالا از خدا می خوام بهم انرزی مصاعف بده تا بتونم با همه این شب بیداری ها کنار بیام داشتم می گفتم دختر قشنگم امشب تو شمع 5 سالگیت رو فوت کردی و یک سال بزرگتر شدی دیگه وا...
نویسنده :
مامان
4:43
سلام دخترم سلام پسرم و سلام مهمان دل مامان
سلام بچه های من سلام دخترم سلام پسرم و سلام ...نمی دونم چجوری اینقدر زود گدشت همین دیروز بود که داشتم با اسباب بازی هایی که مامانم واسم خریده خاله بازی می کردم و چقدر دوق داشتم که بشقاب و فنجان و گاز پلاستیکی دارم چقدر واسه عروسک هایم تشک و متکا می دوختم وای چقدر زود گدشت وقتی به گدشته فکر می کنم دلم می گیرد و اشک چشمانم را پر می کند و بعص می کنم که چقدر زود بزرگ شدم الان 7 سال از زندگی مشترکم می گدرد و این دوره عین برق و باد گدشت الان دختر 6 ساله ای دارم که مثل خودم زودرنج و پر توقع هست که نمی توانم هم پایش بازی کنم و نفس کم میارم و پسری دارم که نگو از شیطنت هایش که امانم را بریده و حال یک تو راهی هم دارم ...........
نویسنده :
مامان
21:45







