ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 12 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

مهمونی خونه ی خاله

سلام عروسکم دیشب خونه خاله سمانه دعوت بودیم همون لباس قرمزه رو تنت کردم خیلی ناز شده بودی مامان جون اینا هم دعوت بودن تو خیلی خوشحال بودی اخه مامان جون و بابا جون تو رو تاب می دادن  می دونی چجوری تاب میدادن؟پتو صورتی رو پهن می کنن و یه طرفش رو بابا جون می گیره و یه طرفش رو مامان جون و تو رو میزارن توش و تاب میدن تو این کار رو خیلی دوست داری و بلند بلند می خندی و ذوق می کنی .دیشب تو همش خونه ی خاله قل می خوردی و می بایستی تو رو از زیر مبل و میز بکشم بیرون خیلی سریع حرکت می کنی تو یه چشم بهم زدن خودت رو از این طرف میرسوندی طرف دیگه و با خودت بازی می کردی تازه یه کار هم یاد گرفتی یعنی خاله سمانه یادت داد خاله سرش رو می اورد جلو...
4 آذر 1390

عکسایه جدید دخمل مامان

اینم یه ژست هنری از ملیکا خانم اینم یکی دیگه اینم یه عکس از وقتی که ملیکا رو می خوام خواب کنم حالا ببینید من چی می کشم تا خوابش می کنم جووووووووووووووووووووون دوستت دارم فندق مامانی نفس مامانی تو لباس گرم که خودم واسش خریدم ...
3 آذر 1390

تب بعد از واکسن 6 ماهگی

سلام فرشته ی مامان دیروز که واکسن زدی خیلی بد حال شدی همش گریه می کردی و بدنت داغه داغ بود تو دوره های قبل اینجوری نشده بودی خیلی نگران بودم نمی دونستم چکار کنم تازه قطره تب بر هم که می خوردی بالا می اوردی و بدتر می شدی  خیلی نگرانت بودم واسه همین شب تا صبح بیدار بودم و پاشوات می کردم تا تبت بیاد پایین بابایی هم نگرانت بود ولی همش من و دلداری میداد تا گریه نکنم  عزیزم از خدا می خواستم تمام درد و تبت رو بده به من تا تو درد نکشی. تازه دیشب فهمیدم چقدر مادر و پدرم واسه من زحمت کشیدن و چه شبهایی رو به خاطر من بیدار بودن ............. تا امروز بعد از ظهر حالت بد بود ولی کم کم خوب شدی و تبت پایین امد و شبی کاملا خوب شدی خدا...
3 آذر 1390

عکسایه 6 ماهگیه ملیکا قند عسل

اینم عشق مامان وقتی از خواب بلند شده تو عکسایه پایین فندق مامان داره با عروسکش بازی می کنه حالا دیگه داره عروسکش رو می خوره دیگه حسابی خسته شده و اما دستش خوشمزه تر از عروسکش است   بازم دست خوردن ملیکا ی مامان اینم عشق مامان       ...
1 آذر 1390

واکسن 6 ماهگی

سلام قشنگ مامان امروز من و بابایی بردیمت مرکز بهداشت تا واکسن ٦ ماهگی بزنی خانم دکتر مجوز خوردن سوپ و حریره و فرنی رو داد گفت مثل همیشه همه چی دخترم نرماله خداروشکر . الهی مامان فدات بشه تو جفت پاهات واکسن زدن بابایی پاهات رو گرفت و من نازت می کردم با اون چشمایه معصومت به ما نگاه می کردی وقتی خانم دکتر شروع کرد به زدن واکسنت زدی زیر گریه و منو نگاه می کردی توقع داشتی نجاتت بدم ولی من فقط نازت می کردم وقتی کارش تموم شد حسابی اشک ریخته بودی بغلت کردم و تا اومدی تو بغلم اروم شدی بعدش با بابایی رفتیم خونه مامان جون اخه پدر بزرگ و مادر بزگ من هم از کرج اومده بودن خونه مامان جون واسه همین نهار رفتیم اونجا تو یه کم تب کرده بودی و یه کم ...
1 آذر 1390

اولین دست نوشته ی ملیکا

ق                      لللذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ختتتتتتتتتتتتتتتتتتتت           م0.ووووووو مظظظظظظظظظظظینتد          ذذذذد  ذذذذذ و000پچئ                    تاذ                             &nb...
1 آذر 1390

روز های من و ملیکا

سلام فندق مامان عزیزم هر روز شیرنتر از روز قبلی و هر روز کارایه تازه تری انجام می دی گلم الان خیلی سریع عقب عقب میری و هر چیزی رو که جلوت باشه به طرف خودت می کشی دیگه شبا مثل قبلا راحت خواب نمیری یه کم اذیتم می کنی  دم دمای صبح بیدار می شی و شیر می خوری و دوباره می خوابی من هر زمان که تو بخوای شیرت میدم . فندق مامان موقعی که شیر می خوری اگه کوچکترین صدایی بشه روت رو برمی گردونی چندین  بار این کار رو می کنی وقتی مطمئن می شی همه چی ارومه  کنجکاویت تموم می شه و تمام توجه ات رو میدی به شیر خوردن وبا دو چشمایه قشنگت به چشمایه من زل می زنی و با دقت به من نگاه می کنی و من می تونم اون احساس امنیت و ارامش رو تو چشمات ببین...
28 آبان 1390

6 ماهگیت مبارک

٦ ماهگیت مبارک قشنگ مامان                               با اومدنت ، گذر زمان شدیداً از دستمون در رفته!!! حساب روزها و دقایق و لحظات تو رو داریم اما گذران عمر خودمونو  نه... 6 ماه گذشت... 6 ماه شیرین و پر دردسر... ملیکا عزیزم دوستت داریم   ...
28 آبان 1390

دلیل دو روز تاخیرم

سلام سلام سلام ببخشید با تاخیر اومدم اخه این دو روز خونه نبودیم شب اول عروسی دعوت بودیم و من و ملیکا خانم با مامان جون اینا رفتیم عروسی بعد از عروسی با بابا جواد رفتیم خونه خاله ی جواد اخه اش داشتن اره نذر اش حلیم واسه همین از شب اش رو می زارن و نزدیک سحر و دم دمای صبح درش رو بر می دارن و بین همه دوست و اشنایان تقسیم می کنن اون شب رفتم سر دیگ اش و حسابی هم زدم خیلی از خدا بابت دخمل نازم تشکر کردم و حسابی با خدایه خودم حرف زدم ........... تا صبح اونجا موندیم بابایی رفت سر کار و من و ملیکا رفتیم خونه مامان جون نهار خونه مامان جون بودیم و حسابی خوابیدی اخه شب که خونه خاله بودیم خیلی من و اذیت کردی من تا صبح بیدار بودم و تو رو بغل می کر...
27 آبان 1390