ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

ملیکا و بابایی

سلام شیطون مامانی چند روز پیش من کلاس داشتم ولی خاله سمانه و ستاره نبودن مامان جون هم سر کار بود واسه همین مونده بودم چکار کنم می خواستم نرم مدرسه ولی بابایی اومد خونه و از من خواست تا نگهت داره من هم از خدا خواستم و بهت حسابی شیر دادم پوشکت کردم و خوابت کردم و رفتم سر کلاس وقتی برگشتم دیدم تو اروم خوابیدی و بابایی هم کنارت خوابه خیلی قشنگ خواب بودین بعد که دقت کردم دیدم لباست عوض شدن داشتم که نگات می کردم بابایی بیدار شد و به من خندید و گفت حسابی از تو راش در اومدی گفتم چی شده  بعد فهمیدم خرابکاری کرده بودی و بابایی واسه اینکه پات اذیت نشه خودش تو رو شسته بودو پوشکت کرده بود و لباساتو عوض کرده بود و تو رو بغل کرده بود تا خواب بر...
13 آذر 1390

ملیکا و مراسم علی اصغر

سلام کوچولویه مامان دیروز یه مراسم واسه شیر خواره ی امام حسین برگزار شده بود و من از انجایی که نذر کرده بودم تو رو  به همراه مامان جون خاله سمانه و خاله ستاره و ننه سکینه بردم. باباجون واست یه چپیه قشنگ داده بود بابایی هم واست پیشونی بند یا ابوالفضل گرفته بود اونا رو سرت کردم خیلی ناز شده بودی بقول مامان جون از تمام نی نی ها ناز تر بودی وقتی اونجا رسیدیم تو خیلی اروم بودی و همه جا رو نگاه می کردی رفتیم اون جلو ها نشستیم و من تو رو بغل کردم و تو کنجکاو از دیدن این همه جمعیت لذت می بردی تا اینکه مراسم شروع شد و تو با اولین لالایی خوابیدی من تو رو بغل کرده بودم و اروم اروم تاب می دادم تو خیلی معصوم خواب رفته بودی به تو که نگاه می کرد...
13 آذر 1390

وقتی برای اولین بار ....

دختر عزیزم یادش بخیر پارسال محرم تو در وجودم بودی من از خدا خواستم سالم باشی و نذر کردم تو را به مراسم 6 ماهه امام حسین ببرم و حال تو در اغوشمی و دوباره محرم شد . پارسال این روزها هنوز به دنیا نیامده بودی. چه روزهایی گذشت. چه روزهای سخت و آرام. چه روزهای پر درد و بی درد. چه روزهای پر استرس و بدون استرس. چه روزهای شیرینی. پارسال تو در وجودم بودی و امسال در بغلم . ولی هنوز در وجودمی. درون قلبم. چه روزهای پر از انتظاری بود. تا روزی که در بیمارستان دیدمت. برای اولین بار. با چشمانی خواب آلود که سعی میکردم بر خواب غلبه کنم تا یک لحظه از دیدنت را از دست ندهم. نمیخوابیدم و میبوییدم و میبوسیدمت. در کنارم گرفتمت. با تو بودم و فقط با تو. با تو ک...
11 آذر 1390

تمام لحظه هام با تو شیرینه

سلام فندق مامان این روزا سرم خیلی شلوغه خیلی کار دارم تازه تو هم شیطونی هات بیشتر شده واسه همین یه کم دیر میام تا به روز کنم واقعا منو ببخش ملیکای مامان تازگیها دستت رو می بری بالا و هی محکم می زنی به پات و یه وقتایی این کارو با ذوق می کنی یعنی می خندی و هی دستت رو بالا پایین میاری خیلی دوست داشتنی هست این کارت من یه وقتایی دستم رو می زارم رو پات و تو هی با دستت می زنی به دست من عزیزم موقع شیر خوردن گردنبند منو محکم می گیری و هی تکون تکونش می دی ماشالله اینقدر دستت قوی شده که دردم می گیره ولی تحمل می کنم تا تو شیرت رو بخوری . الهی مامانی فدات امروز می خوام  گل گوشت رو در بیارم و گوشواره هات رو که عمه عذری واست خریده گوشت کنم . چ...
9 آذر 1390

عکس عشق مامان

سلام فندق مامان وقتی دیروز از خواب بلند شده بود عسلی مامان در حال بازی با عروسکش ملیکا تو این عکسا 6 ماه و 8 روزش هست ...
5 آذر 1390

خدایا بابت این لذت زندگی شکرت

سلام تنها بهونه واسه زندگیم (البته بعد بابایی) تو بزرگ می شی و بازی هامون هر روز که نه اما هر چند وقت یه بار با این رشد عوض می شه...دیگر نمی شه با بازی هایی که تا هفته پیش شادت می کرد سرت رو گرم کرد... دوست داری بخندی اینو می شه از زوری که برای قهقه های الکیت می زنی فهمید...دوست داری بی دلیل بخندی...حتی اگر شده از صدای مچاله شدن کاغذ باشه... به صداها خیلی خوب واکنش می دی ..بابا که کلید می چرخونه دست و پا زدن هات شروع می شه . این یعنی تو منتظرش هستی!!! تعجب می کنم خدایا چه طور موجود به این کوچیکی تمام محیط رو می شناسه ؟!  چه طور می شه تویی که تا همین چند ماه پیش حتی منو هم نمی شناختی حالا با دیدن ...
5 آذر 1390

وای که چقدر خوشبختم

بدنیا آمده ام تا دست مریزادي باشم براي آفریدگارم...   دخترم  وقتی با دو دستانت صورتم را میگیری    و معصومانه نگاهم میکنی   دستان کوچکت را روی دو چشمانم میگذارم ودانه دانه انگشتانت را میبوسم .. ...    آن همان لحظه ایست که می‌خواهم...   از اشتیاق بمیرم واای که چقدر خوشبختم   چرا که مرا   به اندازه اسباب بازیهایت دوست داری...   ...
5 آذر 1390