دلنوشته
ای کاش می شد یاد گرفت از تو ...ای کاش می شد یادم بماند مثل تو باشم ...ای کاش می شد یادم بماندکه هر روز یاداوریت کنم که بمان همین طور ساده ...ای کاش می شد دلم را کنار دلت بگذارم تا یاد بگیرد که هر چیزی را نگه ندارد درونش ...یاد بگیرد لحظه ای که پر از درد و غصه است می گذرد و نمی ماند و درست چند ثانیه بعد از دردمند بودن پر از شادی شود ...ای کاش می شد چشمانم را کنار چشمانت بگذارم و یادشان دهم که گریه بس است نوبت دیدن و خندیدن و فراموشی است ...یادشان بدهم که اگر از اشک قرمز و کوچک شده اند در اینه هیچ کدامشان را نمیبینند و حواسم را پرت لب و لوچه ی کاکائویی کنند...ای کاش می شد اینقدر گیر نمی کردم قاطی این همه درگیری به جان و روح افتاده ام ... ای ...






