ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

باید صبور باشم

سلام دختر و پسر نازم این با هم بودنمان نتایج خوب اخلاقی دارد برایم...این که شما یادم دادید تا صبور باشم، چیز کمی نیست برای آدمی که شاید تا قبل از مادر شدن خیلی معنی صبر را نمی فهمید..  می دانم که اگر از صبح تکانی به خود ندادی باید منتظر باشم تا شب .باید صبور باشم تا تو با این جثه کوچکت من و پدر را به این نقطه برسانی که رهایت کنیم تا بخوابی و هرگاه خواستی گوشه ی چشمی هم به ما داشته باشی...هر چه بزرگتر می شوی وابستگیمان را بیشتر و بیشتر می کنی. پدر که تا همین چند وقت پیش همیشه مرا دلداری می داد حالا من باید او را دلداری دهم که حالت خوب است و تعداد تکانهایت را شمرده ام و کلا یک جورهایی جایمان عوض شده!! این رو...
14 ارديبهشت 1393

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو...

تکلیفم نه با خودم معلوم است نه با تو..نمی گذاری برسم به آن قله ای که در خیالاتم می بینم..بگذار شیرینی و راحتی بزرگ شدنت را بچشم دختر جان...چند روزی خیالم راحت بود..چند روزی پُزی داشتم برای همه دوستانم، که آی ملت خبر دار شوید دخترم بزرگ شده..خودش سر خودش را گرم می کند..می نشیند در اتاقش نقاشی می کشد، آشپزی می کند و برایم خورشت قیمه خیالی می پزد و می آورد می خوریم و به به وچه چه می کنیم با هم...من با خیال راحت می نشینم پای تلفن با خیال راحت برایش شال و کلاه می بافم و نقشه بافت شال و کلاه پدرش را می کشم...اما دریغ ..دریغ که چند روزی این لذت مهمان خانه ام بود..کله ام پر از صداست..پر از گریه پر از نق نق..پر از غرغرو خالی از هرنوع سکوتی...شده ام ...
14 ارديبهشت 1393

پسر دار می شوم

از وقتی جنسیتت را به ما نشان دادی شرایط برایمان فرق کرده ...تو بالاخره خودت رو نشان دادی درست در 18 هفتگی ....چقدر شیرین است این مرحله به مرحله پیش رفتنمان اینکه تو پله پله و قدم و قدم من و بابایی را با خود همراه می کنی تنها خدا می داند که در این دوران شیرین همیشه ارزویم بوده و هست که سالم باشی و کمتر به جنسیت فکر کردم و همه چی رو به خدا سپرده ام .... از وقتی فهمیدم تو پسری دقیقا حال انسانی رو دارم که مجبور است برنامه ریزی های جدی تری را داشته باشد میدانم که خدا کمکم می کند ... فهمیدن هم جنس بودنت با بابایی شیرینی دارد غیرقابل بیان اما می دانم که حتی اگر همجنس من بودی این شیرینی برایم وجود داشت. فکرش را بکن حالا شدیم دو به دو دیگر...
5 ارديبهشت 1393

دلخوشی من با دختر سه ساله ام

روزها انقدر با شتاب میگذرند که باورم نمیشود سه سال پیش ملیکا نوزادی  بیش نبوده ولی اکنون ... خانم خانه ام است! با هم ظرف میشوریم، او به گفته ی خودش " کف کفی " میکند و من میشورم. روزی چندین بار میز شیشه ای را با شیشه پاک کن (شما بخوانید آب) و دستمال پاک میکند. باقالی پاک میکنیم، و حتی چند روز بعدتر میگوید: دیگه نداری پاک کنم؟! ظرف های ظرفشویی را به دستمان میدهد که سر جایش بگذاریم. هنگام سفره انداختن پا به پایه من کمک می کند اصلا هر کاری من شروع می کنم میاید و خودش را دخالت می دهد و بیشتر وقتها کارمان به دعوا می رسد که دختر نکن نریز نپاش .... تفریح سالممان این است که عصرها چایی درست کنم و با هم بریم رو حیاط و چای بیسکوی...
3 ارديبهشت 1393

هفته 24 ام

هفته 24ام حالا دیگر از حس یک تنگ کوچک به احساس یک دریا رسیذه ام ....دریایی که یک موج سوار ماهر را در روی موجهایه خود دارد.....اما فرق من با دریا این است که دریا موج سوار خود را می بیند اما من فقط و فقط این موجها رو می بینم حالا بماند که من راضیم به دیدن همین موجها که دیگر موج سوارش نه شب و روز می شناسد و نه خواب و بیدار..... دیگر بزرگ شده ای این را می شود از این حرکات عجیب و غریب و وول خوردن های بسیارت فهمید ...راستش دلم می گیرد وقتی به این جای تنگ تو فکر می کنم اما گاهی اوقات به تو حسودیم هم می شود ...راحتی از این همه هیاهوی بیرون از این همه گرفتاری که ما ادمها را درگیر خود کرده از این همه ....استفاده کن از این ارامشت ....قول می دهم تا ...
3 ارديبهشت 1393

مامانی روزت مبارک

میخوام بهت بگم به خاطر همه کارای بدم معذرت میخوام... میخوام بهت بگم بیشتر از هر کسی دوست دارم.... میخوام بگم وقتی فکرشو میکنم که یه روز نیستی مثل ابر بهار گریه میکنم... میخوام بگم اگه دعای تو نباشه من یه لحظه ام زنده نمیمونم... میخوام بگم اگه همه دنیا رو بدن تا بی خیال تو بشم تو رو میگیرم و بی خیال دنیا میشم... میخوام بگم: مامانی دوستت دارم  روزت مبارک
31 فروردين 1393

روزم مبارک

امسال سومین سالیه که من یه مامان خوشبختم مامان ملیکا خوشگله البته مامان دو تا نی نی هستم که یکیش هنوز تو وجودمه و با هر روز تکون خوردنش همه ی دنیا رو به من می ده راستی مامانی روز مادر میخوای برام چی هدیه بگیری؟دیروز ازت پرسیدم وقتی بزرگ شدی واسه مامان کادو می خری اولش گفتی نه ولی بعدش گفتی واست پفک می خرم و البته می دونم الان پفک رو خیلی بیشتر از من دوست داری واسه همین فهمیدم منو خیلی دوست داری   البه بابایی عزیز حسابی ما رو سورپرایز کرد ولی از ملیکا جونم هم قبوله ایشالله سالهای بعد خودتو بابایی با هم سورپرایزم میکنین ولی جدای از اینها همین که تو و بابایی گل رو دارم برام بهترین هدیه است داشتن شما برام از هزار تا ...
31 فروردين 1393

عید 93

سلام بچه هایه گلم دختر نازم نی نی عسلم سلام علت این همه تاخیرم یه مسافرت یکدفعه ای شد که خیلی هم خوب بود هم واسه من و هم واسه ملیکا خانم امسال اصلا قصد مسافرت نداشتیم مخصوصا از وقتی که اومدی به این شهر و تازه مسقر شدیم نمی خواستیم جایی بریم و من در تکاپویه اماده کردن سفره عید و تدارک عید بودم مامان اینا به همراه خاله سمانه و دایی مرتضی می خواستن برن کرج واسه عقد دختر داییم منم دوست داشتم برم ولی کار همسرم اجازه نمی داد که بریم نزدیک هایه سال تحویل بود که تنها با ملیکا تو خونه نشسته بودیم و بابایی سر کار بود هی خاله سمانه و مامان جون زنگ می زدم که باهاشون برم ولی من با وجود ملیکا و بارداریم نمی خواستم تنها و بدون همسرم برم و می گفتم ن...
21 فروردين 1393

سفره ی هفت سین عید 93

سلام هنوز سفره رو رویه میز ننداختم اونم فقط به خاطر شیطونی هایه ملیکا ولی تمام وسایلش رو اماده کردم و کلی ابتکار به خرج دادم و سبزه رو تو تخم مرغ کاشتم و جا شمعی هم درست کردم اینم عکساش اینم ابتکار من که می شه به عنوان جاشمعی استفاده کرد . روشن شده اش رو هم بعدا می زارم یه تور اکلین دار زیبا خریدم که بندازم رو میز و سفره عید رو روش بچینم فکر کنم قشنگ بشه عکسش رو واستون میزارم ...
28 اسفند 1392