ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

دلیل دو روز تاخیرم

سلام سلام سلام ببخشید با تاخیر اومدم اخه این دو روز خونه نبودیم شب اول عروسی دعوت بودیم و من و ملیکا خانم با مامان جون اینا رفتیم عروسی بعد از عروسی با بابا جواد رفتیم خونه خاله ی جواد اخه اش داشتن اره نذر اش حلیم واسه همین از شب اش رو می زارن و نزدیک سحر و دم دمای صبح درش رو بر می دارن و بین همه دوست و اشنایان تقسیم می کنن اون شب رفتم سر دیگ اش و حسابی هم زدم خیلی از خدا بابت دخمل نازم تشکر کردم و حسابی با خدایه خودم حرف زدم ........... تا صبح اونجا موندیم بابایی رفت سر کار و من و ملیکا رفتیم خونه مامان جون نهار خونه مامان جون بودیم و حسابی خوابیدی اخه شب که خونه خاله بودیم خیلی من و اذیت کردی من تا صبح بیدار بودم و تو رو بغل می کر...
27 آبان 1390

بابایی دوستت دارم

سلام  دیروز ساعت 30/2تا 30/6 تو دانشگاه تدریس داشتم و مونده بودم با تو چکار کنم واسه همین تو رو بردم خونه مامان جون به خاله سمانه هم زنگ زدم و گفتم بیاد اونجا تا تو نگهداری تو کمک کنه تازه خاله ستاره هم بود . من حسابی بهت شیر دادم و یه کم حریره درست کردم و تو رو گذاشتم و رفتم. تو کلاس همش فکرم به تو بود واسه همین زود کلاسم رو تموم کردم تا بیام کنارت گلم وقتی اومدم تو اروم بودی و مامان جون گفت همش بغل بودی اره تو حسابی اذیت کرده بودی و کلی بغلی گرفته بودییییییییییی . امروز عیده اره عید غدیر عزیزم عیدت مبارک بابایی به مناسبت این عید واسه دوتامون کادو گرفت تازه واسه من یه شاخه گل هم خریده بود واسه تو یه عروسک قشنگ گرفته که گذاشتمش...
24 آبان 1390

با هم رفتیم خرید

سلام عسل مامان دیروز من و تو و خاله سمانه رفتیم بازار تا واسه تو لباس گرم بخریم الهی دورت بگردم اصلا مامانی رو اذیت نکردی   همش کنجکاو بودی هی اطراف رو نگاه می کردی و حسابی واست خوش می گذشت واست یه سری لباس گرم قشنگ خریدم راستش می خواستم واست ببافم ولی کلاس هایه دانشگاه و مدرسه و پایان نامه ام این اجازه رو بهم نداد واسه همین مجبور شدم بخرم . خیلی لباس هایه قشنگی واست خریدم یه شال با کلاه ناز هم گرفتم  .  ملیکایه من چقدر شیرینه که واسه تو لباس بخرم خدایا چه لذتی داره که ادم واسه دختره نازش خرید کنه خدایا خیلی دوستت دارم که ملیکا رو به من دادی خدایا شکرت          ...
23 آبان 1390

عکسایه عشقم

تو این عکس ملیکایه مامان موهاش و شونه کرده وقتی ملیکا مامانی رو اذیت می کنه می ذارمش تو کالسکه اش و دوره خونه می چرخونمش الهیییییییییییییییی دورت بگردم جووووووووووووووووووووووووونم اینم ملیکا در حال عقب عقبی رفتن ببین چقدر ناز شده تو این لباس   ...
22 آبان 1390

پایه بابایی شکست

سلام دخترم دیروز من و ملیکا رفتیم خونه پدر بزرگ ملیکا و همه اونجا بودن خیلی خوش گذشت ملیکا هم حسابی خوب بود و تمام بچه هایه عمو و عمه هاش باهاش بازی می کردن دیروز بابا جواد واسه ملیکا هم قربونی کرد همه چی خوب بود که ....وقتی نهار خوردیم بابا جواد رفت سر کارش و دو سه ساعتی ازش خبر نشد منم اصلا حواسم نبود بهش زنگ بزنم من تو اتاق با ملیکا بودیم که یکی اومد گفت : دایی جواد پاش شکسته ....اره بابایی دیروز پاش شکست و الان پاش تو گچه . خدایا می دونم همیشه هواست به من و خانواده ام هست می دونم دیروز می خواسته یه اتفاق خیلی بدتر از این بیافته ولی تو نذاشتی و به خیر گذشت و پایه بابا جواد هم به همین زودیا خوب می شه خدایا همه ی اینارو م...
17 آبان 1390