ملیکاملیکا، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آریانآریان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

یک مامان هستم ک شیطونی دخترا و پسرم اینجا می نویسم

7 ماهگیت مبارک

       ماهگیت مبارک فندقم چقدر زود میگذره !!!!! تند تند تند تند... انگار همین دیروز بود توی بیمارستان تو رو بغل کردم ! باورم نمیشه الان اینقدر بزرگ شدی...! هر روز شیرین تر از روز قبلی   بزرگ شدنتو دوست دارم فندقم...    ...
28 آذر 1390

ملیکا

سلام قشنگ مامان الان دو سه روزه که با دهنت صداهایه جدیدی در میاری با اب دهنت بازی می کنی و حسابی تف بازی می کنی و می گی بو.....واو.....بوو......واو  (انگاری صدای ماشین ) اینقدر این صدا رو در می اری و می خندی که منم همراه تو صدا در می ارم و تو حسابی ذوق می کنی . ...
26 آذر 1390

نشستن ملیکا و سرگرمی من

سلام عسلم حالا که اینقدر بزرگ شدی که می تونی بشینی،  یکی از سرگرمیهای من اینه که سرم رو روی پاهای کوچیکت بذارم که حتی جای نصف کله ام هم نمی شه!!! این بازی بیشتر از اون که برای من شادی آور باشه برای توست که با خیال راحت به دسته های مو دسترسی داری خیلی راحت می تونی تار تارشون رو بکشی و از من جز جیغی و از تو جز قهقه ای به گوش نمی رسه .  اون موقع...دوست دارم بازی گوشیهات رو...شیفته نگاه های شیطنت آمیز که نه اما اون نگاهی که معلومه پشتش یه دنیا سوال و شیطنت ه ...
24 آذر 1390

ملیکای شیطون

ملیکا خانم عاشق کنترل تلویزیون ، گوشی موبایل ، سیم و شارژر ، زیر صندلی و این جور چیزاست...چند روز پیش که بنده غافل شدم اومدم دیدم موبایلم تو دهنه ایشونه و پر از آب شده ، حالا هم صداش درنمیاد و اصلا شارژ نمی شه هههههههههههههههه...  هنوزهم عشق کتاب و روزنامه داری من باید یواشکی درس بخونم چون اگه تو ببینی زودی غل غل می خوری و میایی سمتم و نمی زاری درس بخونم و شروع می کنی به گریه چند شب پیش بهت کتاب رو ندادم و تو شروع کردی به گریه ولی بابایی دلش سوخت و یه مجله اورد و داد دستت تو یه دفعه گریه ات بند اومد و شروع کردی به خندیدن خیلی بامزه شده بودی اخه هنوز چشمای قشنگت خیس اشک بود که با دیدن مجله حسابی ذوق کرده بودی و سر چند دقیقه ت...
24 آذر 1390

دعایت می کنم دخترم

سلام عسل مامانی خداوندا گل زیبایم را به دستان پر مهر تو میسپارم تا بهتر از من آنگونه که شایسته وجود شکننده اش است از او نگهداری کنی... و من را وسیله ای قرار دهی تا بتوانم دخترکم را از گزند بلاهای کوچک و بزرگی که در انتظارش هست در امان دارم... گاهی چنان خطرهای بزرگی از پیش چشمان غافلم عبور میکند و  از کنار گوش دخترکم می گذرد که مرا بار دیگر به یاد بزرگی خدایم می اندازد که چگونه فرزندم را از چنین بلایی در امان داشت...  و  فکر  آن "اگر چنان میشد" ساعت ها و روزها آسایش ام را از من میگیرد. آوای خوش بهار زندگی ام: دعایت میکنم خوشبخت باشی...  ...
22 آذر 1390

شب زنده داری ملیکا

سلام الان ساعت یک و ده دقیقه ی نصف شب هست ولی ملیکا بیداره و حسابی پر انرژی نمی دونم چجوری خوابش کنم . الان داره غل غل می خوره و اصلا انگار نه انگار که وقته خوابه تازه اواز هم می خونه چند لحظه پیش اومد کنار من و با دیدن نور لب تاپ اینقدر ذوق می کرد و دستش رو محکم می زد رو لب تاپ خیلی دوست داشتنی از این ظربه زدن لذت می برد و به من نگاه می کرد و خندید خودم یه کم حالم بده اخه سرما خوردم و چون عصری 4 ساعت کلاس داشتم واسه همین حسابی خسته شدم کاشکی ملیکا خواب میرفت کاشکی ولی فکر نکنم اینم ملیکا و شب زنده داری هههههههههههههههههه  ...
22 آذر 1390

غذا خوردن ملیکا

سلام عزیزه مامانی امشب مامان جون و بابا جون و خاله سمانه و دایی مرتضی و خاله ستاره خونمون بودن و تو حسابی باهاشون بازی کردی امشب ابگوشت درست کرده بودم و بابایی حسابی بهت ابگوشت داد و تو می خوردی هر چیزی که بهت میدم می خوری مخصوصا لیمو شیرین و سیب رو خیلی دوست داری حریره هم می خوری و سوپ و ابگوشت رو خیلی دوست داری و با یه لذت خاصی می خوری و با خوردنت اواز هم می خونی که نشون می ده حسابی داری از غذا خوردن کیف می کنی و لذت می بری وقتی دارم چیزی دهنت می کنم خیلی خوشحالی و فرصت نمی دی تا قاشق رو دوباره پر کنم یعنی یه کم که دیر می کنم شاکی می شی و می زنی زیره گریه ولی تا قاشق به دهنت می رسه می زنی زیره خنده ای شکموووووووووووو   ...
21 آذر 1390