بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

جوجه های نازم این وبلاگ رو فقط به خاطر شما ساختم

واکسن 18 ماهگی

سلام دوستان خوبم بابت نظراتتون واقعا ممنون دیروز مامان جون اومد دونبال من و ملیکا و با هم دیگه رفتیم مرکز بهداشت .موقع رفتن خوب بودی و می خندیدی و تو مرکز بهداشت هم کم مونده بود برقصی . خانم دکتر قد و وزنت رو گرفت همه چی خوب بود و بعد رفتیم واسه واکسن و یکی زد تو دستت و یکی تو پات و تو زدی زیر گریه ولی خیلی زود اروم شدی . از دیروز بدنت داغه و یه کم بی حالی دیشب هم خوب نخوابیدی و تب داشتی واسه همین من بجایه قطره واست شیاف گذاشتم . امروز حالت بهتره ولی هنوز بدنت یه کم داغه . از خدا می خوام هر چه زودتر حالت خوب بشه و مثل قبل سرحال بشی . خدا رو شکر دیگه از واکسن خبری نیست تا 6 سالگی هوراااااااا قد در 18 ماهگی    ...
30 آبان 1391

ملیکایی در اواخر 17 ماهگی

سلام دوستان خوبم سلام دخترم ملیسا جان یکی یه دونم از کارات برات بگم که دیگه خیلی خوب راه میری، خودت با قاشقت میتونی غذا بخوری (البته تقریبا)، نی نی هاتو بغل می کنی و براشون لالا پیش پیش می گی، هر جا یه موبایل گیرت بیاد میذاری دم گوشت، تقریبا متوجه همه صحبت هامون میشی مثلا وقتی میگم ملیساکنترل تلویزیونو بیار برام میاری، یا وقتی میگم اگه بشینی بهت انار میدم میری میشینی قربونت برم، وقتی نماز می خونیم تو هم میای و سجده میری (به حالت خوابیده ) و مهرو می بوسی،و موقع نماز خوندن دهنت رو تند تند مثل ماهی تکون می دی. تقریبا همه اعضاء بدنتو می شناسیو وقتی ازت میپرسیم بهشون اشاره می کنی، یه وقتایی هم خودتو برامون لوس می کنی و پ...
27 آبان 1391

فرشته ی من سلام

  ملیکای من سلام منم مامان سمیه ؛‌ یه مامان که عاشق دخترشه ، یه مامان که قلبش با صدای نفس دخترش می تپه ، یه مامان که همه زندگیش دخترشه و بالاخره یه مامان که تنها آرزوش توی این دنیا خوشبختی دخترشه. ملیکای من ؛ تمام عمر و هستی من فدای یه خنده شیرین تو . نزدیک به یک سال و نیم گذشت ؛ یک سال و نیم پر فراز و نشیب برای من و تو ؛ پر از اتفاقات زیبا ، پر از اشک و لبخند ؛ باورم نمیشه  ؛ برای من انگار یک عمره ؛ نه اینکه سخت گذشته باشه هااااا نه ؛ انگار که یک عمره با توام ، انگار روزی نبوده که تو در زندگی من نباشی ، انگار لحظات بی تو بودن یادم نمیاد ، شاید هم قبل از آمدن تو من زندگی رو نشناخته بودم ؛ بهر حال میخوا...
18 آبان 1391

ملیکا و کاراش

  آخ که چه شیرین شدی عزیز مادر کارهای جدید کلمات جدید شیرینکاری های جدیدچه کیفی میده بشینی کاراهای این دخمل رونگا کنی   تو کارا به مامانی کمک میکنی عشق ماشین لباس شویی داری و لباسهایه کثیف رو میزاری توش (البته با کمک هم)یه وقتایی هم عروسک و هر چیز رو که دوست داشتی میندازی توش که من همش باید هواسم باشه و تو لباس ها رو چک کنم   آواز میخونی . و همین که اذان یا صدایه قران می شنوی خیلی سراسیمه میری سراغ چادر نماز و سجاده و شروع می کنی به نماز خوندم که البته به نمازت قنوت هم اضافه شده   نمیدونی چه لذتی داره که ازدور بهت میگم ملیکا بدو بغل مامان دستاتو بازمیکنی با سرعت خودتومیندازی اون لحظه میخوام زم...
14 آبان 1391

بهشت خدا به زمین امده است

دختر عزیزم، این روزها گمان ساده من این است که بهشت خدا به زمین آمده است و در دستهای کوچکی خلاصه شده تا زمانی که آنها را میبویم بوی رحمت پروردگارم را استشمام کنم... وچشمهایی هستند که وقتی در آنها مینگرم به گمانم در چشمه های بهشتی نظاره گر تصویر خودم هستم... ولبهایی که همچون فرشتگان راوی داستانهای زیبایی هستند که گویا با حروف راز بیان میشوند و تنها مفهومشان را من میفهمم و برای دیگران ترجمه میکنم و خدا میداند که چه لذتی دارد. باید مادر باشی تا بدانی مفهوم ساده حرفهای نامفهومم را... دو سه روزیست اولین فعل را میگویی و آن "بیا" است، به خیالم آمدنم را دوست داری که اینقدر زیبا احضارم میکنی، هر چند هنوز جملات بی فعلت شکل ادبی نیافته اما به وضوح...
9 آبان 1391

چشمانت اینه ی من است

دختر عزیزم  وقتی در چشمهایت مینگرم نظاره گر چشمهای خودم هستم و زمانی که دقتم را بیشتر میکنم میبینم چشمهای سیاهت آینه ای تمام نماست که میتوانم تماشاگر تصویر خودم در آن زیبایی مطلق باشم... چرا تا امروز دقت نکرده بودم... کودک دلبندم تو به من یاد آوری کردی آنچه را که از خاطر برده بودم.... این روزها وقتی در چشمهایت زل میزنم با شیطنتی شیرین چند لحظه ای نگاهم میکنی و سپس با دقت تمام به چشمهایم اشاره میکنی  در این لحظه است که میدانم خودت را در چشمهای من یافته ای و من در عرش سیر میکنم و حالم نگفتنی است.... و به یقین میدانم که آینه چشمهایمان زیباترین آینه روزگار است... و تلاقی این نگاهها عجیب دوست داشتنی است. پروردگارا چه عظمتی است ا...
7 آبان 1391

عید سعید قربان مبارک

    سلام دوستان عزیزم  امیدوارم همگی خوب باشید خواستم عرض تبریکی داشته باشم برای این عید بزرگ عید قربان . از خدا می خوام به برکت این عید به همتون سلامتی و تندرستی و برکت روزی عطا کنه و تمام ارزوهاتون رو براورده کنه البته اگر به صلاحتون باشه .  وسلام عشق مامانی یادت هست پارسال تو همین روز یعنی عید قربان پای بابایی شکست تو اون موقع 5 ماه بیشتر نداشتی و متوجه نمی شدی ولی الان واسه خودت خانمی شدی . گفته بودم که هر سال بابایی به خاطر مادرش  که خدا بیامرزتش واقعا زن پاک مهربونی بود چیزی رو قربونی می کنه امروز هم طبق هر سال قربونی کرد ولی من به خاطر شما خونه موندم تا از خواب بیدار شی تا بریم خونه بابا بزرگت(...
5 آبان 1391