ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

روز های من و ملیکا

سلام فندق مامان عزیزم هر روز شیرنتر از روز قبلی و هر روز کارایه تازه تری انجام می دی گلم الان خیلی سریع عقب عقب میری و هر چیزی رو که جلوت باشه به طرف خودت می کشی دیگه شبا مثل قبلا راحت خواب نمیری یه کم اذیتم می کنی  دم دمای صبح بیدار می شی و شیر می خوری و دوباره می خوابی من هر زمان که تو بخوای شیرت میدم . فندق مامان موقعی که شیر می خوری اگه کوچکترین صدایی بشه روت رو برمی گردونی چندین  بار این کار رو می کنی وقتی مطمئن می شی همه چی ارومه  کنجکاویت تموم می شه و تمام توجه ات رو میدی به شیر خوردن وبا دو چشمایه قشنگت به چشمایه من زل می زنی و با دقت به من نگاه می کنی و من می تونم اون احساس امنیت و ارامش رو تو چشمات ببین...
28 آبان 1390

6 ماهگیت مبارک

٦ ماهگیت مبارک قشنگ مامان                               با اومدنت ، گذر زمان شدیداً از دستمون در رفته!!! حساب روزها و دقایق و لحظات تو رو داریم اما گذران عمر خودمونو  نه... 6 ماه گذشت... 6 ماه شیرین و پر دردسر... ملیکا عزیزم دوستت داریم   ...
28 آبان 1390

دلیل دو روز تاخیرم

سلام سلام سلام ببخشید با تاخیر اومدم اخه این دو روز خونه نبودیم شب اول عروسی دعوت بودیم و من و ملیکا خانم با مامان جون اینا رفتیم عروسی بعد از عروسی با بابا جواد رفتیم خونه خاله ی جواد اخه اش داشتن اره نذر اش حلیم واسه همین از شب اش رو می زارن و نزدیک سحر و دم دمای صبح درش رو بر می دارن و بین همه دوست و اشنایان تقسیم می کنن اون شب رفتم سر دیگ اش و حسابی هم زدم خیلی از خدا بابت دخمل نازم تشکر کردم و حسابی با خدایه خودم حرف زدم ........... تا صبح اونجا موندیم بابایی رفت سر کار و من و ملیکا رفتیم خونه مامان جون نهار خونه مامان جون بودیم و حسابی خوابیدی اخه شب که خونه خاله بودیم خیلی من و اذیت کردی من تا صبح بیدار بودم و تو رو بغل می کر...
27 آبان 1390

بابایی دوستت دارم

سلام  دیروز ساعت 30/2تا 30/6 تو دانشگاه تدریس داشتم و مونده بودم با تو چکار کنم واسه همین تو رو بردم خونه مامان جون به خاله سمانه هم زنگ زدم و گفتم بیاد اونجا تا تو نگهداری تو کمک کنه تازه خاله ستاره هم بود . من حسابی بهت شیر دادم و یه کم حریره درست کردم و تو رو گذاشتم و رفتم. تو کلاس همش فکرم به تو بود واسه همین زود کلاسم رو تموم کردم تا بیام کنارت گلم وقتی اومدم تو اروم بودی و مامان جون گفت همش بغل بودی اره تو حسابی اذیت کرده بودی و کلی بغلی گرفته بودییییییییییی . امروز عیده اره عید غدیر عزیزم عیدت مبارک بابایی به مناسبت این عید واسه دوتامون کادو گرفت تازه واسه من یه شاخه گل هم خریده بود واسه تو یه عروسک قشنگ گرفته که گذاشتمش...
24 آبان 1390

با هم رفتیم خرید

سلام عسل مامان دیروز من و تو و خاله سمانه رفتیم بازار تا واسه تو لباس گرم بخریم الهی دورت بگردم اصلا مامانی رو اذیت نکردی   همش کنجکاو بودی هی اطراف رو نگاه می کردی و حسابی واست خوش می گذشت واست یه سری لباس گرم قشنگ خریدم راستش می خواستم واست ببافم ولی کلاس هایه دانشگاه و مدرسه و پایان نامه ام این اجازه رو بهم نداد واسه همین مجبور شدم بخرم . خیلی لباس هایه قشنگی واست خریدم یه شال با کلاه ناز هم گرفتم  .  ملیکایه من چقدر شیرینه که واسه تو لباس بخرم خدایا چه لذتی داره که ادم واسه دختره نازش خرید کنه خدایا خیلی دوستت دارم که ملیکا رو به من دادی خدایا شکرت          ...
23 آبان 1390

عکسایه عشقم

تو این عکس ملیکایه مامان موهاش و شونه کرده وقتی ملیکا مامانی رو اذیت می کنه می ذارمش تو کالسکه اش و دوره خونه می چرخونمش الهیییییییییییییییی دورت بگردم جووووووووووووووووووووووووونم اینم ملیکا در حال عقب عقبی رفتن ببین چقدر ناز شده تو این لباس   ...
22 آبان 1390

پایه بابایی شکست

سلام دخترم دیروز من و ملیکا رفتیم خونه پدر بزرگ ملیکا و همه اونجا بودن خیلی خوش گذشت ملیکا هم حسابی خوب بود و تمام بچه هایه عمو و عمه هاش باهاش بازی می کردن دیروز بابا جواد واسه ملیکا هم قربونی کرد همه چی خوب بود که ....وقتی نهار خوردیم بابا جواد رفت سر کارش و دو سه ساعتی ازش خبر نشد منم اصلا حواسم نبود بهش زنگ بزنم من تو اتاق با ملیکا بودیم که یکی اومد گفت : دایی جواد پاش شکسته ....اره بابایی دیروز پاش شکست و الان پاش تو گچه . خدایا می دونم همیشه هواست به من و خانواده ام هست می دونم دیروز می خواسته یه اتفاق خیلی بدتر از این بیافته ولی تو نذاشتی و به خیر گذشت و پایه بابا جواد هم به همین زودیا خوب می شه خدایا همه ی اینارو م...
17 آبان 1390

کارایی که ملیکا تو 5 ماهگی انجام می ده

سلام عشق مامان ملیکا الان قشنگ با اسباب بازی هاش بازی می کنه مخصوصا اگه اسباب بازی هاش صدا هم داشته باشن او می تونه از این دست اسباب بازی شو به دست دیگه اش بده و بکن تو دهنش . ملیکا می تونه رو شکم بخوابه و عقب عقب بره و هر چیزی رو بطرف خودش بکشه از سفره گرفته تا رو میزی و روزنامه ملیکا تازگیها  یه کار یاد گرفته اینکه هر جا روزنامه ببینه اونو تو دستش بگیره و هر جور شده بکنه تو دهنش ههههههههههههه ملیکا وقتی داره با اسباب بازی هاش بازی می کنه اواز هم می خونه و اونا رو می خوره و بعد یه مدت حوصله اش سر می ره و شروع می کنه به گریه کردن ملیکا می تونه با کمک من بشینه ولی من اونو نمی شونم اخه مامان جون می گه خوب نیست بشینه  تلو...
15 آبان 1390