ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

اولین مسافرت ملیکا

سلام ملوسک مامان فردا قراره با ماشین خودمن بریم خونه مادر بزرگ خودم که کرج زندگی می کنن خیلی نگرانم که خدایی نکرده تو مریض بشی نمی دونم سرما بخوری یا گرما زده بشی یا عرق سوز بشی یا ...وایییییییییییی خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی نگرانم دیروز مامان جون و بابا جون رفتم واسه همین موقع خوبی هست که ما هم بریم اخه مامان جون اونجا هست و از این نظر که تو مراقبت از تو کمکم می کنه خیلی خوبه فقط خدا کنه تو راه هیچ اتفاقی واست نیافته خیلی نگرانتم گلم از خدا می خوام مراقبت باشه تا به سلامت بریم و به سلامت برگردیم خدایا مراقب دخملم باش  خدا مراقب من و بابایی دخمل نازمون باش الهی امین ...
20 شهريور 1390

عاشقتم

  خدای خوبم هر مطلبی که بخوام بنویسم ردی از لطف بی انتهای تو در اون موج میزنه.. و این بار بهانه زندگی من و فرشته ی دوست داشتنی که تو بهم هدیه دادی خدایا سرشار از عشق و شور زندگی ام پرم از حس زندگی  تمام لحظات من و همسرم پر شده از شادی و عشق  و البته عشقی مضاعف چرا که ما اول عاشق هم هستیم  ... خدایا ، نمی دونم این همه خوبی! یه جا ! واسه بنده گنهکاری مثل من ... و البته که تو خود خدایی و  بخشنده و رئوف مهربونِ بی نیازم لطفاً کمکم کن مراقب خوشبختیم باشم خدایا مراقبم باش و منو تنها نزار ممنونم خدایا ...عاااااااااااااااشقتم ...
19 شهريور 1390

خدایا هزلر مرتبه شکرت

امروز وقتی داشتم باهات بازی می کردم ، اون پنجه های خوشگل کوچولوتو کرده بودی لای موهام و داشتی با تعجب باهاشون بازی می کردی . اونقدر از این کار تو لذت بردم که اشکم سرازیر شد و هزار بار خدا رو شکر کردم.   تمام بدنم مور مور شد از این احساس . یاد اون روزهایی افتادم که هنوز توی دلم بودی و با تکون خوردنت اولین احساس مادر بودن رو به من دادی . دلم برای اون روزها تنگ شده. وقتی داشتم دستهای کوچولوتو نگاه می کردم ، دیدم هر دستت 5 تا انگشت داره و هر انگشتت 3 بند. و همین برا شکر گذاری خدا کافی بود........ الهی قربونت برم من....................... ...
15 شهريور 1390

هر روز بزرگتر از روزقبل

هر روز شیرین تر از روز قبلی...هر روز کارهای جدیدتری می کنی..گاهی با خودم فکر می کنم اگر تمام این شیرین کاری هات قرار بود  یه دفعه رو بشه من حتما طاقتش رو نداشتم ،خدا رو شکر که این رشد و شیرینی ها مرحله به مرحله رو میشن !!! عزیزم دیروز رفتم سراغ کمدت تا اون لباسایی که مامان جون تو سیسمونی گرفته بود و من فکر می کردم یک سالگیت اندازه می شه ببینم وقتی نگاشون کردم احساس کردم که اندازه ات شدن اومدم تنت کردم واییییییییییییی باورم نمی شد که گلم عسلم داره بزرگ می شه خیلی ناز شده بودی خیلی ملوس شده بودی خانم شدی .خدایا شکرت که لذت مادر شدن رو نصیبم کردی ...
15 شهريور 1390

عشقم ملیکا

سلام امروز خاله سما اومد بود خونه ی ما و جوجه کفتر من همش بغلش بود و حسابی خودش رو لوس کرده بود ...
15 شهريور 1390

امشب مهمون دارم

سلام خوشکل مامان امروز 10 شهریوره و من تمام عمه ها و عمو هاتو دعوت کردم خیلی کار دارم از خدا می خوام امروز تو دخمل خوبی باشی و مامانی رو اذیت نکنی       ...
10 شهريور 1390

کاری که ملیکا تو 3 ماه و 10 روز یاد گرفته

سلام قند عسلم عسل مامانی از دیروز یه کاری یاد گرفتی اینکه وقتی تخت پشت می خوابونمت خودت با تلاش زیاد برمی گردی و روی دلت می خوابی و از اینکه تونستی این کارو انجام بدی خوشحال می شی و می خندی قربون خندههات بره مامانی بوووووووووووووووووووووووووووووس خدایا شکرت که هر روز دارم بزرگ شدنت رو می بینم ...
8 شهريور 1390

دلنوشته

    خدای مهربان من ! تو از عمق تمنای من ! تو از عمق نیاز من آگاهی !...  ای بی کران مهربان...  عاجزانه و ملتمسانه از تو میخواهم همراه کودکم باشی... در لحظه لحظه زندگی اش بهترین  ها را به او هدیه کنی تو را سپاس برای تمامی مهربانی ها و نعمتهایت ! تو را سپاس برای همه ی عشق و محبتت ای نازنین یگانه. بی نهایت سپاس خدای من ! من ..................! چشم براه لحظه ای هستم که تو را مثل همیشه سپاسی ژرف بگویم و بیش از پیش ایمان بیاورم که تنها دستان پر قدرت توست که هدایت میکند زندگی مرا ! منی که  تنها امیدم همیشه مهربانی تو بوده ! ...
8 شهريور 1390