ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

دو روز دیگه تولد باباییه

فضای خانه که از خنده های ما گرم است                      چه عاشقانه نفس می کشم ، هوا گرم است!                   به جای شمع غمهایت را به آتش میکشم و هدیه ام قلبی است کوچک     جواد جان،                                      &nbs...
30 دی 1390

اول 8 ماهگی و اولین دندون دخملی

سلام مامانی اولین دندون ملیکا جون سر زده اره تازه متوجه شدم درست وقتی 8 ماه داشت متوجه شدم الان 8 ماه و دو روزش هست میدونید چجوری متوجه شدم داشتم بهش با لیوان اب میدادم که دیدم یه صدایه قشنگ تق تق تق تق میاد بیشتر که دقت کردم دیدم یه کوچولو دندون پایین سمت راستش سر زده .  الهی دورت بگردم خیلی خوشحال شدم . ملیکا جون هر ماه منو غافل گیر میکنه اول 7 ماهگی شروع کرد به خزیدن و اول 8 ماهگی دندون دار شد خدایا یه عالمه شکرت چقدر لذت بخشه که بزرگ شدن دخترم رو می بینم خدایا فکر نکنم هیچ مادری از بزرگ کردن بچه اش به اندازه ی من لذت ببره نمی دونم چرا این فکر رو می کنم ولی خیلی مادر شدن لذت بخشه خدا نصیبه همه بکنه. یه وقتایی به صورت مع...
30 دی 1390

تنها بهانه ی من ...

سلام دوس دارم ازت بنویسم و برات بگم ، باهات درد و دل کنم ، می دونم دورنیست زمانی که تو معنی کلمات منو بفهمی ، دور نیست روزی که تو بتونی بخونی نوشته هامو ، شاید حالا هم دیره واست نوشتن ، شاید فردا من نبودم ، پس بهتره برات بگم ، برات بگم که تو و فقط تو تنها بهونه ی من واسه زنده بودنی ، یادمه قبل ترها خیلی راحت به رفتن فکر می کردم ولی حالا نه ، حالا می خوام بمونم فقط به خاطر تو  ، به خاطر نفسهات که واسه من نوید زندگیه ، واسه اشکهای الکی پلکیت ، واسه خنده هایه زور زورکیت ، واسه همه چیت .... نگرانم .... نگرانه آینده ی تو ، همش احساس می کنم ، نکنه کاری که من الآن می کنم بعدها واست نتیجه ی خوبی نداشته باشه ، ای کاش می شد دونست ه...
26 دی 1390

حس قشنگ مادری

سلام کاش یک ساعت جادویی داشتم که هرموقع من می خواستم٬ زمان رو نگه می داشت و هروقت می خواستم تندش می کرد. اونوقت حتما این روزهای کودکی دخترم رو کند می کردم و بیشتر و بیشتر ازش لذت می بردم. کاش وسیله ای بود مثل دوربین که به جای ثبت ثانیه ها و دقیقه ها٬ حس ها رو ضبط می کرد. اونوقت من حس قشنگ این روزهای خودم رو با دخترکم٬ ضبط می کردم و سالهای بعد٬ روزهایی که کار و زندگی توی این دنیای شلوغ و پلوغ٬ خسته و افسرده‌م کرده٬ با تکرار این حس قشنگ دوباره زنده می شدم. کاش می شد بوهایی رو که دوست داریم توی یک شیشه بریزیم و نگه داریم. اگر می شد٬ من حتمن بوی نوزادی دخترم رو توی یک شیشه می ریختم و برای سالهای بعد نگهش می داشتم....
22 دی 1390

عکسایه جدید ملیکا

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ اینم ملیکا وقتی می خوام خوابش کنم فکر کنم ساعت نزدیک 2 نصف شبه حالا ببینید من چجوری خوابش می کنم ههههههههههههههههه ملیکا در حال بازی جووووووووووووووونم شبا قبل اینکه خوابت کنم می برم دست و صورت و پاهات رو می شورم و لباساتو عوض می کنم تا با ارامش بخوابی این بار چون سرما خورده بودی مجبور شدم دیر حموم ببردمت اینم عکس تو بعد از حموم اینم عکسایه امروز ملیکا اینم یکی دیگه جووووووونم   ...
21 دی 1390

دلیل تاخیرم واسه اپ کردن

سلام قند عسلم مامانی رو ببخش که زیاد وقت نمیکنه خاطرات دختر گلشو بنویسه آخه این چند روز حسابی سرما خورده بودی و من همش نگران تو بودم یا گریه میکردی و تو بغل مامانی بودی یا بهت دارو می دادم آخه تو خیلی بد دارو می خوری و دارو خوردنت برای خودش پروژه ای هست الهی من فدات بشم گل دخترم! نمی دونی این چند روز من چی کشیدم  شبا تا صبح نمی خوابیدم و نگرانت بودم خودت هم شبا خیلی ناآرومی می کردی کار منم شده بود گریه! سرما خودگیت که داشت بهتر می شد اسهال شدی و پاهایه نازت کمی زخم شد واسه همین تا خواب می رفتی پوشکت رو باز می کردم و پماد می زدم دو سه روزی مشغول رسیدگی به پاهات بودم که خدا رو شکر خوب شد حالا خدا رو شکر حال دختر گلم کامل...
19 دی 1390

من عاشق اون وقتاییم که ...

سلام قشنگ مامان عاشق اون وقتیم که گاه گاهی تو خواب چشمات و باز میکنی و میبینی که پیشتم بهم مهربونانه نگاه میکنی و میخندی و دوباره میخوابی عاشق اون وقتیم که دستای نازنازیت و روی هم میذاری و میاری بالا نگاشون میکنی و بعد باهم میذاری تو دهنت عاشق اون وقتیم که وقتی داری با خودت بازی میکنی اون پاهای جوجوییت و میاری بالا و یهویی میکوبی زمین عاشق اون وقتیم که تا میخوام بشینم پای کامپیوتر صدات درمیاد و منم بغلت میکنم میارم پیش خودم و تو هم فضولیت گل میکنه و میزنی رو شاسی های کیبورد و بهد وقتی من تایپ میکنم با تعجب به دستای من نیگا میکنی.... عاشق اون وقتاییم که حرف می زنی با خودت یعنی اواز می خونی و وسطاش جیغ میزنی...از اون جیغای ...
16 دی 1390

عاشقانه هایه مادرانه

  دربارۀ خودم و دخترم می نویسم یا شاید بهتر است بگویم برای خودم و دخترم می نویسم تا در آینده ای نه چندان دور که به یادش آوردم و شاید دچار نسیان زودرس بودم، از این تاریکی ذهن رنجیده خاطر نشوم. دخترم، امروز تمام زندگی من است؛ نه به آن معنا که من هیچ دگر ندارم تا با آن روزگار گذرانم یا سرگرم باشم یا از تحول و تجدد دور، بلکه او برای من اکنون انگیزه ای است برای همه چیز: بهتر بودن، بهتر زیستن و امید به آینده. تولد دخترم، همان تولد دوبارۀ من است، برای تجربه ای منحصر به فرد؛ مانند پروانه، آن گونه که از پیله به درمی آید. به سختی پرده ها را می درد و به آرامی پر می گشاید در روزگارانی که دختربچه ای بیش نبودم کودک ترها، برایم تنها موجوداتی فان...
14 دی 1390

عکس های ملیکا تو 7 ماه و نیم

اینم قند عسلم در حال خوردن سوپ ای جونم فدات بشه مامانی که از خواب بلند شدی و اخم کردی ملیکا بیشتر با  مرغابی و بچه هاش بازی می کنه واییییییییییییییییی تمام میوه ها رو از جلو خاله برداشتی و از این کارت خیلی خوشحال بودی   ولی انگاری از این بازی هم سیر شدی و می خواستی بری به کیف خاله دست بزنی و با اون نگاه شیطونت به خاله نگاه می کردی   ...
13 دی 1390

بدون عنوان

سلام عسلم ببخش دیر می ام واسه اپ کردن اخه خیلی کار دارم تازه تو هم مریضی تا صبح بالایه سرت بیدارم خیلی خسته ام خیلی زیاد دلم می خواد یه فرصتی پیش بیاد تا حسابی بخوابم واقعا که مادر شدن خیلی سخته دیروز رفتم دانشگاه و خدا رو شکر کارام تا حدودی انجام شد و ساعت 5 غروب برگشتم . دست مامان جون و خاله ستاره و سمانه درد نکنه ایشالله بتونم واسشون جبران کنم اخه از تو حسابی مراقبت کرده بودن و تو رو از صبح نگه داشته بودن باخودم فکر می کردم اگه این خانواده خوب رو نداشتم چکار می کردم  وقتی رسیدم خونه تو وقی منو دیدی زدی زیر خنده و از ته دلت واسه من خوشحالی می کردی و هی دست و پا میزدی تا بپری بغلم منم خیلی دلم واست تنگ شده بود خیلی زیاد و تو رو ب...
12 دی 1390