ملیکاملیکا، تا این لحظه 7 سال و 6 ماه و 29 روز سن دارد
آریانآریان، تا این لحظه 4 سال و 5 ماه و 5 روز سن دارد
آنیتاآنیتا، تا این لحظه 2 سال و 4 ماه و 10 روز سن دارد

بهانه های زندگیم ملیکا و آریان و آنیتا

بدون عنوان

سلام عسلم ملیکای مامان دو سه روز هست اینجا هوا خیلی گرم شده و تو زیر گردنت عرق سوز شده اخه هنوز خوب گردن نگرفتی و یه کم هم چاق شدی منم از صبح تا شب حواسم بهته تا بهتر بشی اصلا از خونه بیرون نمی برمت  همش کنارت می شینم و گردنت رو با اب و اب ختمی و .... می شورم دیشب مامان جون با دو تا خاله هات اومده بودن تو رو ببینن خیلی دوستت  دارن اخه تو نوه ی اولی و تنها نوه ای یه روز که نرم خونه شون میان خونه ی ما تا ببیننت خوشبحالت ملیکای مامان همه دوستت دارن ومن و بابا از همه بیشتر از خدا می خوام دخمل عسل منو زود زود  خوب کنه تا خیالم راحت بشه تا ببیننت ...
27 مرداد 1390

بدون عنوان

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی جیگرتو بخورم دخمله نازم   جوووووووووووووووووووووونم عسلم ...
26 مرداد 1390

عشق مامان

سلام کوچولویه خودم اینم عکسای ملیکایه مامان وقتی تازه بدنیا اومده بود الهی قربونت برم ......................... ...
26 مرداد 1390

عشق من بابات

عزیز مامان سلام  خدایا تو این روز قشنگ بندبند وجودم تو رو شکر می کنه بخاطر  نعمتی که به من عطا کردی .... کمکم کن لیاقتش رو داشته باشم .... و بتونم تو زندگی مشترکمون بهش آرامش بدم ... و بتونم خوشبخت ترش کنم .... امروز  با خبرای خوش اومدم می دونی امروز چه روزیه ؟ امروز یه روز مهم تو زندگ من و باباته ....  یه روز خیلی مهم ...  امروز روزیه که خدا وقتی هنوز دنیا نیومده بودم به فکرم بود .... امروز روزیه  که وقتی هنوز دنیا نیومده بودم خدا بهم با مهربونی نگاه کرد .... روزیه که خدا بهترین و قشنگترین نعمتش رو بهم عطا کرد .... وقتی هنوز نبودم .... خدای خوب و بزرگ و مهربون شکرت... شکرت ک...
22 مرداد 1390

بدون عنوان

 برات می نویسم به امید روزی که اونقدر بزرگ شده باشی که احساس  امروز مامان و بابات رو درک کنی.... شاید وقتی باشه که خودت منتظر یه نی نی ناز باشی. به امید اون روز......
21 مرداد 1390

روز جمعه

سلام عسل مامان امروز جمعه هست و تو اروم تو گهواره ات خوابیدی منم دارم خونه رو تمیز می کنم و هی دعا دعا می کنم بیدار نشی نه اینکه دوست ندارم بیدار شی واسه اینکه به کارهای عقب افتاده ام برسم . بابایی سر کاره هی زنگ می زنه و حالت می پرسه کوچولویه من تو واسه ما خیلی عزیزی . دیشب افطاری خونه عمت بودیم یه لباس قشنگ تنت کرده بودم خیلی ناز شده بودی همش حواسم بود بچه ها اذیتت نکنن خیلی مواظبت بودم گلم . دیر اومدیم خونه واسه همین تو خسته شده بودی و زود خوابیدی و  مامانی هم تونست استراحت کنه. دوستت دارم عسلم
21 مرداد 1390

نی نی کوچولوی من

نی نی خوشگلم! از اینکه دیر به فکر درست کردن وبلاگ برات افتادم معذرت میخام... . انشاءالله که بعدها خوشت بیاد... ...
19 مرداد 1390